قرآن و آفرینش انسان

ما مقاله « قرآن و آفرینش انسان » را تقدیم شما می کنیم:

جنین شناسىپرسش 9 . دیدگاه قرآن در رابطه با چگونگى و مراحل آفرینش جنینى انسان چیست و چه نسبتى با علوم جدید دارد؟ «جنین شناسان» مراحل شکل گیرى انسان در رحم را به سه مرحله تقسیم مى کنند:1. مرحله توده جنینى (EMBRYONIC MASS)؛ این مرحله از هنگام لقاح و بارورى سلول هاى جنینى نر و ماده (Fertilization) آغاز و تا پایان هفته دوم ادامه مى یابد.
2. مرحله جنینى (Embryonic period)؛ این دوره از هفته سوم آغاز و تا آخر هفته هشتم امتداد مى یابد. در طول این مدت، تمام دستگاه هاى اصلى بدن ساخته مى شوند.
3. دوره فیتال (Fetal period)؛ از ماه سوم تا مرحله تولد را دوران فیتال و جنین را در این مرحله فتوس (Fetus) مى نامند.
این تقسیم بندى به اعتبار پاره اى از رخدادها در جهت سیر تکاملى جنین است. آنچه مرحله اى را از مراحل پیشین جدا مى سازد، پاره اى از تحوّلات است که به گونه خاصى طبقه بندى شده اند. این طبقه بندى لزوماً تابع شیوه واحدى نیست و مى تواند به اعتبارات دیگرى، به مراحل کمتر یا بیشتر تقسیم یابد. آنچه در اینجا مهم است، گزارش صحیح از چگونگى رشد و تحوّل در مراحل جنین است.
ادوار شکل گیرى جنین در قرآن :
برخى از پژوهشگران مانند ـ دکتر محمدعلى البار ـ مراحل پیدایش و تکامل جنین از دیدگاه قرآن را هفت مرحله دانسته اند:
1. نطفه، 2. علقه، 3. مضغه (مخلقه و غیرمخلقه)، 4. عظام، 5. لحم، 6. تسویه، تصویر و تعدیل، 7. نفخ روح.
عمده آیاتى که در این رابطه مورد استفاده قرار مى گیرد، عبارت است از:
1. «إِنّا خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً»[1]؛ «هر آینه ما انسان را از نطفه آمیخته آفریدیم؛ ما او را مى آزماییم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم»
2. «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ. ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ…»[2]؛ «سپس [تداوم] نسل او را از چکیده آبى پست مقرر فرمود؛ آن گاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید.
3. «خَلَقَ الاْءِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ»[3]؛ «انسان را از علق بیافرید»
4. «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً…»[4]؛ «او است کسى که شما را از خاکى آفرید؛ سپس از نطفه اى، آن گاه از علقه اى و بعد شما را [به صورت] کودکى مى آورد…»
5. «أَ یَحْسَبُ الاْءِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدىً. أَ لَمْ یَکُ نُطْفَهً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى ثُمَّ کانَ عَلَقَهً فَخَلَقَ فَسَوّى»[5]؛ «آیا انسان مى پندارد که بیهوده رها مى شود؟! مگر او [قبلاً] نطفه اى نبود که در رحم ریخته مى شود؟ پس علقه شد و [خدایش ]شکل داد و درست کرد»
6. «یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَهٍ مُخَلَّقَهٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَهٍ…»[6]؛ «اى مردم! اگر درباره برانگیخته شدن در شک اید؛ پس [بدانید] که ما شما را از خاک آفریده ایم؛ سپس از نطفه؛ سپس از علقه، آن گاه از مضغه، داراى خلقت کامل و [احیانا ]ناقص…»
7. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طِینٍ. ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَهً فِی قَرارٍ مَکِینٍ. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ…»[7]؛ «آن گاه او را به صورت علقه درآوردیم؛ پس آن علقه را [به صورت] مضغه گردانیدیم و آن گاه مضغه را استخوان هایى ساختیم؛ بعد استخوان ها را با گوشتى پوشانیدیم، آنگاه [جنین را در ]آفرینشى دیگر پدید آوردیم. آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»
اکنون با توجه به اهمیت ویژه، به بررسى سه مرحله نخست از ادوار هفتگانه فوق و میزان انطباق و سازگارى آنها با دستاورهاى علمى مى پردازیم.
1. نطفه
نطفه در لغت به معناى «آب اندک» است و استعمال آن در «منى» از همین رو است.[8] این واژه همچنین در سلول نرینه «اسپرم» و «مادینه» (تخمک) و یا ترکیب آن دو (تخم) نیز استعمال مى شود، چنان که از آیه شریفه «…أَ لَمْ یَکُ نُطْفَهً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى»[9]، همین معنا قابل استفاده است. در ترجمه هاى فارسى قرآن از ابتدا تاکنون معمولاً اصل این واژه به کار رفته است و معادل پارسى در برابرش ننهاده اند؛ ولى در ترجمه هاى انگلیسى قرآن، به جاى آن واژه هاى زیر آمده است:
(Arbery): Life Germ, (Shakir): Droped Sperm, (H.Palmer): Drop of Seed, (Pickthall): Living Sperm Drop.
اختلاف مترجمان در معادل گزینى، تا حدودى ناشى از استعمال گوناگون و وجوه مختلف معنایى این کلمه است.
نطفه امشاج :
«امشاج» جمع مشیج و مشج به معناى آمیخته و مختلط است[10]. در این رابطه با اینکه مقصود آیه از ترکیب نطفه چه مؤلفه هایى است، احتمالات گوناگونى وجود دارد که اهم آن عبارت است از:
الف. آمیختگى و لقاح نطفه زن و مرد؛ این نگرش، رایج ترین دیدگاه در میان مفسران پس از نزول وحى تا زمان حاضر بوده است. و کسانى مانند: طبرى، ابن کثیر، مراغى، طبرسى و… آن را پذیرفته اند. برخى چون مجاهد در تأیید این معنا آیه شریفه «…إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى…»[11] را گواه گرفته اند.
در مسند احمد بن حنبل نیز آمده است: پیامبر (صلی الله علیه وآله)  درباره چگونگى آفرینش انسان فرمود: «من نطفه الرجل و من نطفه المرأه»[12]
ب. ترکیب نطفه از عناصر و اجزاى گوناگون؛ موریس بوکاى در این زمینه مى گوید: مایع منوى از ترشحات مختلفى که از غدد زیر ناشى مى شود تشکیل شده است از:
1. بیضه ها: ترشّح غده تناسلى مرد حاوى اسپرماتوزوئیدها است که سلول هاى درازِ واجد تاژکِ دراز، و غوطه ور در مایعى سرم گونه اند.
2. کیسه هاى تخمى: این اعضا که مخازن اسپرماتوزوئیدند، نزدیک پروستات قرار گرفته و ترشح خاصى، بدون عناصر بارورکننده دارند.
3. پروستات: مایعى ترشح مى کند که به منى، ظاهر خامه اى و بوى ویژه مى دهد.
4. غدد ملحق به مجارى ادرار؛ که عبارتند از: غدد کوپر (Cooper) یا غدد مرى (Mery) مترشّح مایعى سیال، و غدد لیتره (Littre) که ماده اى مخاطى ترشح مى کنند.[13]
وى سپس مى گوید: «… چگونه مى توان از توافق متن قرآنى با شناخت علمى اى که از این پدیده ها در عصرمان داریم، تحت تأثیر قرار نگرفت»[14]
در رابطه با مقصود از آمیختگى نطفه در قرآن مجید، آیه شریفه «إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى»[15] احتمال اول را تقویت مى کند؛ ولى نافى احتمال دوم نیست. از این رو برخى از مفسران[16]، گونه خاصى از آنها را ترجیح نداده اند. در عین حال، با توجه به جمع بودن کلمه «امشاج»، به نظر مى رسد مقصود قرآن، گونه هاى مختلفى از آمیختگى است و بر این اساس مى توان هر دو وجه ذکر شده را با این آیه منطبق دانست. به هر حال دو نکته زیر مسلم است:
1. ابداعى بودن اصل اختلاط نطفه در قرآن (بهترین گواه بر این مطلب تاریخ جنین شناسى است که نشان مى دهد تا قرون اخیر مسئله آمیختگى نطفه به هیچ وجه در میان دانشمندان مطرح نبوده است).
2. انطباق پذیرى آن با آخرین ره آوردهاى علمى در جنین شناسى.
2. علق و علقه
دومین مرحله رشد و تکامل جنین از دیدگاه قرآن، «علقه» است. این واژه پنج مرتبه در قرآن، ذکر شده است[17]. در یک مورد نیز کلمه «علق» آمده است؛ لیکن در مورد اینکه آیا «علق» همان علقه است و هر دو بیانگر یک مرحله از ادوار جنینى مى باشند یا نه، رویکردهاى گوناگونى وجود دارد. از این رو هر یک را جداگانه مورد بررسى قرار خواهیم داد.
الف. علق
«علق» به معناى: «درآویختن»، «دل بستن»، «چیز چسبان»، «خون» و جمع علقه به معناى «زالوى خون مکنده»[18] و «آویزگاه»[19] آمده است.
در برخى از ترجمه هاى فارسى قرآن، معادل هاى زیر را برابر «علق» نهاده اند:
«خون بسته» (مکارم شیرازى)؛ «آویزک که همان اسپرماتوزوئید است» (فولادوند)؛ «خون بسته شده» (معزى)؛ «لخته خونى» (آیتى) و «یک نطفه زالووش» (بهبودى). در ترجمه هاى انگلیسى نیز چنین آمده است:
shakir: Clot, (Yousuf Ali: Clot of congealed Blood, Arbery: Blood Clot H,Palmer: Germ Cell, Pickthall.
صرف نظر از صحّت و سقم هریک از ترجمه هاى فوق، جالب توجه این است که بسیارى از برگردان هاى بالا، چنین مى نماید که مترجمان «علق» را همان «علقه»؛ یعنى، مرحله بعد از انعقاد نطفه دانسته اند؛ ولى در ترجمه فارسى بهبودى و انگلیسى پالمر به مرحله اول؛ یعنى «نطفه» نزدیک تر است.
مفسران قرآن در گذشته چندان توجهى به مسئله اتحاد یا اختلاف معنایى این دو نکرده اند و تنها در دهه هاى اخیر این مسئله مورد بررسى و کاوش قرار گرفته است. در تفسیر الفرقان آمده است:
«علق (نه علقه، زیرا علقه حالت دوم جنین و برآمده از علق مى باشد، اسم جنس کرم هاى کوچک چسبنده و جمع آن است. پس «علق» همان منى است که بر اثر چسبندگى «به هر چیزى چون لباس، بدن یا جدار رحم مى آویزد. و مجموع آن ـ که حاوى میلیون ها نطفه یعنى، اسپرم هاى چسبان است و برخى به بعض دیگر آویخته و تماماً به جدار رحم مى چسبند ـ علق مى باشد…»[20]
شاید بتوان بر جدایى «علق» از «علقه» چنین استشهاد نمود که قرآن در هیچ یک از مواردى که مراحل مختلف جنین را بیان نموده، از واژه «علق» استفاده نکرده و همواره کلمه «علقه» را به کار برده است[21] و در مواردى که درباره چگونگى تداوم نسل بشر است، تنها به ذکر یک مرحله بسنده مى کند و همواره همان مرحله نخست، یعنى، نطفه را (مبدأ اساسى پیدایش جنین) را یادآورى مى کند و هر بار یکى از وجوه و خصوصیات آن را بر مى شمرد؛ مانند: «أَ لَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ»[22]، «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ»[23] و «خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ…»[24]
در این آیات واژه هاى «مهین»، «سلاله»، «دافق» و «امشاج» هر یک بیانگر یکى از ویژگى هاى نطفه مى باشند. اکنون احتمال دارد مقصود از «علق»، همان مرحله آغازین تکوین جنین با بیان ویژگى کرم سان و زالووش بودنش باشد؛ لیکن در حدى نیست که بتوان با اطمینان کامل آن را پذیرفته و معناى دیگر را مردود دانست.
ب. علقه
«علقه» به چند معنا آمده است: «زالوى سرخ رنگ آبزى»[25]، «انگل خون مکنده آبزى، پاره لخته خون»[26] و «انگل سرخرنگ آبزى که به بدن مى چسبد و از آن خون مى مکد…»[27]
در ترجمه هاى فارسى و انگلیسى قرآن، معمولاً علق و علقه یکسان معنا شده است، ولى در ترجمه فارسى بهبودى «علقه» به معناى «به صورت یک کرم به جدار رحم چسبیده»[28] و «به صورت کرم چسبان به جدار رحم»[29] آمده است. مفسران قرآن از دیر زمان غالباً «علقه» را به «خون بسته» معنا کرده کرده اند. در برخى از تفاسیر جدید قرآن مانند: طنطاوى[30]، المیزان[31]، نمونه[32] و… این معنا یافت مى شود. برخى از مفسران نیز معناى روشنى از آن ارائه نداده و به این بسنده کرده اند که حالت بعدى نطفه است.[33]
رابطه با علم :
اکنون این اشکال رخ مى نماید که در رویان شناسى نوین با ابزارهاى سنجش دقیق و چشم مسلح، تمام مراحل پیدایش و تکامل جنین مورد بررسى و کاوش قرار گرفته؛ ولى مشاهده نشده انسان از مرحله خون بسته عبور کند. لذا برخى تصریح کرده اند: «انسان هیچ گاه از مرحله خون بسته نگذشته است»[34]
بنابراین، با توجه به قطعى بودن مسئله فوق از نظر علمى و یگانگى آفریننده هستى و نازل کننده کتاب مبین و احاطه مطلق او به زوایاى هستى «أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ»[35] و صدق و راستى تردیدناپذیر آیات الهى و نیز اینکه کلمه علق و علقه داراى معانى گوناگونى هستند، به روشنى درمى یابیم که ترجمه و تفسیر آن به «خون بسته» درست نیست. در مقابل، دو معناى سازگار با ره آوردهاى علمى جدید، در برابر این واژه وجود دارد: «زالو» و «شى ء آویزنده و چسبان». برخى معناى دوم را ترجیح داده و کلمه زالو را ـ که با شکل ظاهرى اسپرم مطابقت دارد ـ براى مرحله اول مناسب دیده اند.
موریس بوکاى مى گوید: «استقرار تخم در رحم به وسیله رشد ترغابه هایى (Villosite) که دنباله واقعى تخم اند، به وقوع مى پیوندد که همانند ریشه ها در خاک مى رویند تا آنچه براى رشد تخم لازم است، از جداره عضو برگیرند. این ترغابه ها تخم را به رحم مى آویزند. شناخت آنها از زمان هاى جدید است». وى سپس با اشاره به آیه «خَلَقَ الاْءِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ»[36] مى گوید: «چیزى که آویخته مى شود، ترجمه کلمه «علق» است… و این کاملاً پاسخ گوى واقعیتى است که امروزه به اثبات رسیده است. این مفهوم در چهار آیه[37] دیگر که تطورات متوالى از قطره منى تا پایان را ذکر مى کند، یادآورى شده است»[38]
البار نیز مى گوید: «… اساساً علقه به هر چیزى که بچسبد و بیاویزد، اطلاق مى گردد… علقه نیز چنین عمل مى کند، زیرا به جدار رحم چسبیده و در آن لانه مى گزیند…»[39]
بر اساس این معنا کلمه «علقه» معناى وصفى دارد و بیانگر مرحله لانه گزینى نطفه گشنیده مى باشد. «دکتر على البار» مهم ترین و بارزترین ویژگى این مرحله تا پایان دوره توده جنینى را پیوند و آویختگى مى داند و کلمه «علق» را دقیق ترین توصیف آن مى شمارد.[40]
اکنون این سؤال پدید مى آید: چرا مترجمان و مفسران قرآن ـ به ویژه قدما ـ علقه را به خون بسته تفسیر کرده اند؛ در حالى که این مطلب از نظر علمى مردود است؟ «البار» چنین پاسخ مى دهد: «علقه از هر سو با خون لخته گون احاطه شده است. آن گاه اگر بدانیم که حجم علقه در حال آویختن از 41 میلیمتر تجاوز نمى کند، درمى یابیم که چرا مفسران پیشین تأکید مى ورزیدند علقه خون بسته است… آرى، علقه با چشم غیرمسلح دیدنى نبوده، اما از هر سو خون گرداگردش را فراگرفته است. بنابراین تفسیر علقه به خون بسته ناشى از مشاهده با چشم غیر مسلّح است…»[41]
3. مضغه
«مضغه» مشتق از «مضغ»(جویدن) و به معناى: «پاره گوشت به قدر یک بار جویدن[42] و «لقمه جویده از گوشت و غیر آن» است. [43]
در ترجمه هاى فارسى قرآن «مضغه» چنین ترجمه شده است: «چیزى شبیه گوشت جویده شده» (مکارم شیرازى)؛ «مضغه» (فولادوند)؛ «گوشت جویده شده» (معزى)؛ «پاره گوشت» (الهى قمشه اى)؛ «به صورت یک قطعه گوشت جویده» (بهبودى) و «پاره گوشتى» (آیتى).
در ترجمه هاى انگلیسى نیز آمده است:
A Tissue (Arbery), a lump of Flesh(Shakir), a Foetus lump(Yousuf Ali), an embryonic lump(H.Palmer), a little lump(Pickthall), Shapeless lump of flesh.
در تفاسیر آمده است: ««ثُمَّ مِنْ مُضْغَهٍ» و آن پاره گوشت کوچکى است به قدرى که جویده شود و تحوّل یافته علقه مى باشد.[44] «فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً»؛ آن را به پاره گوشتى تبدیل کردیم»[45]
برخى نیز مضغه را به خون غلیظ تفسیر کرده اند: «و از علقه به مضغه، و آن پاره اى از خون غلیظ است که نام و شکل ویژه اى ندارد…»[46] و «و از علقه به مضغه، آن گاه که آن نطقه آویزنده بزرگ شود و به لخته اى از خون غلیظ مختلط تبدیل گردد»[47] به نظر مى رسد تفسیر «مضغه» به خون غلیظ، نه از نظر لغوى درست است و نه از دیدگاه علمى. البته آنچه در ترجمه بهبودى و مکارم آمده است، با ره آوردهاى علمى و مشاهدات ابتدایى، بدون استفاده از ابزارهاى علمى پیشرفته، مطابقت دارد.
در بررسى هاى علمى معمولاً این مرحله را با تحوّلاتى که از هفته سوم؛ یعنى، دوره جنینى (Embryonic Period) و پیدایش سومایت ها آغاز مى شود، تطبیق داده اند.
البار مى گوید: «ظهور سومایت ها با پیدایش قوس هاى حلقى (Pharyngeal Arches) که در نتیجه شکاف هاى ایجاد شده در طبقه خارجى(اکتودرم) و رشد طبقه میانى (مزودرم) پدید آمده، همراه است. در نتیجه این دگرگونى ها پنج جفت از قوس هاى فارینژیل، در ناحیه فوقانى جنین (درست زیرگرده سر) پدید مى آید. بنابراین، مضغه یا پاره گوشتى که دندان ها جویده و بیرون انداخته، دقیق ترین وصف این مرحله است؛ زیرا قوس هاى حلقى و سومایت ها به جنین دقیقاً شکل مضغه را مى بخشد»[48]
به نظر مى رسد در این مرحله قرآن به بیان شکل ظاهرى جنین ـ که به صورت «لقمه جویده» مى باشد ـ بسنده کرده است. البته اگر مضغه به معناى «گوشت جویده شده» باشد؛ خالى از بیان جنس جنین؛ یعنى، اشتمال برموادى گوشت مانند نیست. در عین حال باید توجه داشت که مقصود از گوشت در اینجا، غیر از اجرام عضلانى است که پوشش استخوان ها را تشکیل مى دهد و قرآن از آن به «لحم» تعبیر کرده است. با توجه به آنچه گذشت، مى توان از آموزه هاى جنین شناختى قرآن تا مرحله مضغه چنین نتیجه گرفت:
1. قرآن براى اولین بار، پرده از آمیختگى نطفه انسان برمى افکند و این مطلب هر چند از نظر رویان شناسان تا قرن نوزدهم میلادى پوشیده مانده بود؛ ولى براى مفسّران قرآن، بخشى از این حقیقت (یعنى ترکیب نطفه از منى مرد و ترشحات رحم زن) روشن و آشکار بوده و در تفاسیر خود از آن سخن گفته اند.
2. قرآن مجید براى نخستین بار از آویزندگى و لانه گزینى تخم سخن به میان آورده است. این حقیقت بر مفسران و مترجمان قرآن مخفى مانده بود تا آنکه در پى دستیابى به میکروسکوپ و انقلاب در دانش رویان شناسى، معناى درستى از مطالب قرآن به دست آمد.
3. در مرحله سوم بیان قرآن مجید، عمدتاً با شکل ظاهرى جنین انطباق کامل دارد؛ گرچه خالى از بیان جنس جنین نیز نمى باشد.

نظریه داروین
پرسش 10 . با توجه به اینکه برخى شواهد علمى و باستان شناسى نظریه داروین را تأیید مى کنند، نظر شما در این باره چیست؟
در میان دانشمندان علوم طبیعى دو نظریه درباره منشاء پیدایش موجودات زنده اعم از گیاهان و جانداران وجود داشته است:
الف. نظریه ثبات انواع یا فیکسیسم Fixisme
بر اساس این نظریه انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونى ظاهر گشته اند و از هیچ گیاه یا حیوانى مشتق نشده اند و هیچ نوعى به نوع دیگر تبدیل نیافته است. بر این اساس انسان نیز آفرینش مستقلّى دارد که از آغاز به همین صورت آفریده شده و از هیچ موجود دیگرى مشتق نشده است.
ب. نظریه تکامل انواع یا ترانسفورمیسم transformisme
داروین بر این باور بود که فرضیه تبدّل انواع درباره انسان صادق است. انسان بر اثر انتخاب طبیعى تکامل یافته و از اجداد حیوانى اشتقاق یافته است.[49]
طبق این نظریه موجودات زنده در آغاز به شکل کنونى نبودند؛ بلکه آغاز موجودات تک سلولى در آب اقیانوس ها و از لابلاى لجن هاى اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند و تدریجا تکامل یافته و از نوعى به نوع دیگر تغییر شکل دادند؛ داروین معتقد بود که گیاهان و جانوران تولیدمثل بسیار دارند و اگر بنا باشد که همه آنها زنده باقى بمانند و به تولیدمثل خود ادامه دهند، دیرى نخواهد پایید که آنها سطح زمین را اشغال کنند. امّا از آنجا که غذا و مسکن به اندازه کافى براى موجودات وجود ندارد، در نتیجه هر موجودى براى بقاى خود باید در کوشش باشد تا به وسیله مقابله با رقباى خود، حیاتش را حفظ کند، داروین این کوشش مستمر براى حفظ حیات را «تنازع بقا» نام نهاده است. از این رهگذر افرادى مى توانند زنده بمانند که داراى صفت مفیدى باشند و آنهایى که بى بهره از این صفت باشند از میان خواهند رفت. داروین به این اصل که برآیند تنازع بقاست «انتخاب اصلح» نام نهاده است. پس از آن که صفتى باعث بقاى یک فرد شد، این صفت از طریق وراثت به افراد دیگر منتقل مى شود و نسل موجودات ادامه مى یابد.
نظریه داروین را مى توان در چهار اصل زیر خلاصه نمود:
1. اصل قابلیت تغییرپذیرى ارگانیسم موجود زنده در برابر عوامل محیطى؛
2. اصل تنازع بقا و کوشش مستمر براى ادامه حیات؛
3. اصل بقاى اصلح در میدان تنازع بقا و انتخاب طبیعى؛
4. اصل انتقال صفات اکتسابى به نسل هاى آینده.
طرفداران نظریه «تکامل انواع» یا ترانسفورمیسم براى اثبات نظریه خود به چند دلیل تمسّک جسته اند که به اختصار اشاره مى شود:
1. تحقیقات به دست آمده از «دیرینه شناسى» یعنى مطالعه روى فسیل ها و اسکلت هایى که از میلیون ها سال پیش به دست آمده نشان مى دهد که موجودات زنده گذشته، از صورت هاى ساده به صورت هاى پیچیده تر و کامل ترى تغییر شکل داده اند. توجیه این مسئله، یعنى عبور از سادگى به پیچیدگى جز در پرتو نظریه «تکامل انواع» امکان پذیر نیست.
2. مطالعاتى که در زمینه «تشریح مقایسه اى» انجام شده نشان مى دهد که میان موجودات شباهت هاى زیادى به چشم مى خورد؛ این نشان دهنده رابطه نزدیکى و خویشاوندى میان گروه هاى مختلف موجودات است. طرفداران این نظریه روى دستگاه گردش خون، دستگاه تنفّس و دستگاه عصبى بسیارى از موجودات مطالعه کرده و شباهت هاى میان آنها را به دست آورده و به این نتیجه رسیده اند که دستگاه ها از سادگى رو به پیچیدگى مى روند.
3. مدارک مربوط به «جنین شناسى» نیز نشان مى دهد که حالت جنینى بسیارى از موجودات شباهت هایى با هم دارند این امر مؤیّد آن است که موجودات از اصل واحد، ریشه گرفته اند.[50]
نقد و بررسى :
نظریه تکامل و تحوّل انواع در زمان داروین و پس از او مورد نقد جدّى قرار گرفت. کسانى مانند «ادوارد مک کرادى»[51] و «رى وِن»[52] آن را به طورکلّى مردود دانستند و برخى مانند «آلفرد راسل والاس»[53] این نظریه رادر خصوص آفرینش انسان نادرست دانستند.[54]
در ذیل به پاره اى از نقدها و چالش هاى مهم این دیدگاه به اختصار پرداخته مى شود:
1. نظریه «تکامل انواع» یا داروینیسم صرفا یک گمانه است و از حد تئورى و «فرضیه» فراتر نرفته است؛ و نیز نتوانسته نظریه رقیب یعنى ثبات انواع را نفى و ابطال نماید.[55]
این که چگونه عضو جدیدى به وجود مى آید، یا برخى سازگارى هاى شگفت حاصل مى گردد، یا چگونه گونه هاى بزرگ جانوران تشکیل شده اند و امورى دیگر هنوز بر جهان دانش روشن نیست و به طور قطع اثبات نشده است.
کارل پوپر مى نویسد: «طرفداران نظریه تکامل جدید، دلیل ادامه حیات را انطباق یا سازش محیط مى دانند. امکان آزمون چنین نظریه ضعیفى تقریبا برابر با صفر است»[56]
نظریه تکامل انواع تاکنون با دلایل قطعى و غیرقابل خدشه به اثبات نرسیده است و طرفداران این نظریه نیز نتوانسته اند حیوانى را که بر اثر انتخاب طبیعى و با جهش به حیوانى دیگر یا انسانى تبدیل شده باشد را نشان دهند. بنابراین فرضیه تکامل انواع فرضیه اى است حدسى که بر پایه دانش و روش تجربى استوار است و ممکن است روز دیگر فرضیه اى قوى جاى آن را بگیرد، زیرا از یک سو علم و دانش هیچ وقت متوقّف نمى شود[57]؛ و از سوى دیگر روش تجربى همواره انتظار فرضیه اى معارض را مى کشد.
2. هیچ یک از دلایل و شواهد سه گانه اى که طرفداران نظریه تکامل انواع ذکر نموده اند قانع کننده و اثبات کننده مدّعاى آنها نیست؛ زیرا وجود نوع پیچیده پس از نوع ساده و تشابه برخى از موجودات با یکدیگر دلیل بر آن نیست که نوعى از نوعى دیگر مشتق شده باشد.
دانش زیست شناسى تنها توانسته موجودات مشابه با یکدیگر را نشان دهد، نه آنکه با آگاهى یقینى و صد در صد، پیدایش نوعى از نوع دیگر را نشان دهد؛ زیرا بین این دو هیچ گونه ملازمه اى وجود ندارد، و یکى برآیند دیگرى نیست.
دانشمندان تصریح کرده اند که از نظر فسیل شناسى و ژنتیک، بازشناسى اصل و نسب انسان به هیچ وجه روشن نیست و درباره نمونه فسیل هاى انسان نما و رابطه آنها با یکدیگر که مورد استناد طرفداران نظریه تکامل است، اختلاف نظرهاى فراوانى وجود دارد. به تعبیر ایان باربور یک نسل پیش، رسم بود که به خطّ واحدى که نسب انسان جدید را به میمون باستان مى رساند، معتقد بودند؛ ولى امروزه آشکار شده است که به احتمال بیشتر شباهت انسان و میمون بر اشتقاق آنها از یکدیگر دلالت ندارد و چه بسا انسان نئاندرتال حاکى از نسلى باشد که در همان حالت ابتدایى خود و بلاعقب باقى مانده و ادامه نیافته است. [58]
3. داروین از تفاوت هاى عمده و اساسى بین انسان و اجداد حیوانى مورد ادّعا (میمون) غافل بوده است. برخى از این تفاوت ها که والتر والاس[59] به آنها اشاره کرده عبارت است از:
الف. فاصله عمیق میان مغز و قواى دماغى انسان و میمون. والاس مى گفت: فاصله بین عقل انسان و میمون بیش از آن است که داروین اذعان کرده بود و قبایل «بدوى» هم نمى توانند این فاصله را پر کنند.[60]
ب. تمایز زبانى آشکار بین انسان و میمون.
ج. استعداد و توانایى آفرینش هنرى در انسان.
د. عدم تفاوت مغزى بین انسان متمدّن کنونى و قبایل بدوى که داروین آنها را حلقه فاصل بین انسان متمدّن و میمون خوانده است. [61]
4. از منظر فلسفه علم (Philosophy of Scince) ـ که معرفتى درجه دوّم است و راهبردهاى علمى، روش هاى برگزیده از سوى دانشمندان، حاصل کار آنها و عوامل دخیل در نظریه پردازى هاى علمى را مورد سنجش و داورى قرار مى دهد ـ دیدگاه هاى گوناگونى در باب چیستى و منطق دانش تجربى عرضه شده که عبارت است از:
الف. پوزیتیویسم منطقى (Logical Positivism)
ب. مینوگروى (Idealism)
ج. واقع گروى خام (Naive Realism)
د. واقع گروى نقدى (Critical Realism)
چهارمین نگرش بر آن است که اساسا تئورى هاى علمى، برآیند مشاهدات صرف و تحویل پذیر به داده هاى حسّى نیست؛ بلکه برآیند هم کنشى داده هاى حسّى و ساخته هاى ذهنى دانشمند است. بنابراین نظریّات علمى، اکتشافات محض نیست و جنبه اختراعى نیز دارد. از این رو نمى توان این گونه نظریات را کاملاً مطابق با واقعیّت و عینیّت خارجى دانست. [62]

پرسش 11 . دیدگاه قرآن در رابطه با نظریه تکامل داروین چیست؟
آیات قرآن ظهور نزدیک به صراحت دارد که انسان هاى کنونى از راه تناسل و زاد و ولد به حضرت آدم و حوّا (علیهماالسلام)  منتهى مى گردند؛ همچنین قرآن کریم تصریح مى نماید که آدم و حوّا (علیهماالسلام)  از پدر مادرى دیگر زاده نشده، بلکه مستقیم از خاک آفریده شده اند.[63]
علاّمه طباطبایى رحمه الله بر این باورند که روشن ترین آیه اى که درباره خلقت آدم (علیه السلام)  در قرآن بیان شده این آیه است:
«إِنَّ مَثَلَ عِیسى عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[64]؛
«در واقع مَثَل عیسى نزد خدا همچون مَثَل [خلقت ]آدم است که او را از خاک آفرید، سپس بدو گفت: «باش» پس وجود یافت»
مسیحیان مى گفتند حضرت عیسى (علیه السلام)  بدون پدر به دنیا آمده پس او از خدا و پسر خداست!
آیه مذکور در پاسخ آنان مى فرماید: همان گونه که به قدرت خداوند و فرمان او، حضرت آدم (علیه السلام)  بدون پدر و مادر و از خاک آفریده شد؛ حضرت عیسى (علیه السلام)  نیز به قدرت خداوند و به فرمان خداوند مى تواند تنها از مادر و بدون پدر آفریده شود. این آیه شریفه بر آفرینش ویژه حضرت آدم و عیسى (علیهماالسلام)  دلالت دارد. در حالى که اگر منظور از خلقت از خاک، منتهى شدن آفرینش آدم (علیه السلام)  به خاک باشد، همان گونه که همه جانداران متولّدِ از نطفه نیز آفرینششان به زمین منتهى مى گردد، در این صورت آدم (علیه السلام) خصوصیتى نداشت تا به خاطر آن عیساى (علیه السلام)  بدون پدر را با آن مقایسه کنند، و در نتیجه آیه شریفه بى معنا مى شد و این پاسخ مناسبى براى دلیل مسیحیان نبود.
از همین جا روشن مى گردد تمام آیات قرآنى که از آفرینش آدم (علیه السلام)  از خاک و گل و امثال آن خبر مى دهد، همگى بر این ویژگى دلالت دارد که خلقت آدم بدون پدر و مادر بوده و مستقیم از خاک آفریده شده است. [65]
بر این اساس برخى از دانشمندان تمامى آیاتى را که خلقت آدم از خاک را مطرح مى کند با نظریه داروین معارض و ناسازگار مى دانند؛ چرا که مى گویند آیات قرآنى به این نکته تصریح مى نماید که انسان نخستین از خاک و گل آفریده شده، نه از موجود قبلى که زنده بوده است. [66]
این که انسان کنونى از نسل آدم (علیه السلام)  و حوّا مى باشد از بسیارى از آیات قرآن استفاده مى شود:
الف. «یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً»[67]؛
«اى مردم از پروردگارتان که شما را از نفس واحدى آفرید و جفتش را نیز از او آفرید، و از آن دو، مردان و زنان بسیارى پراکنده کرد، پروا دارید»
منظور از «نفس واحده» در آیه شریفه حضرت آدم (علیه السلام)  مى باشد و مقصود از «زوجها» همسر او حضرت حوّاست؛ و این دو، پدر و مادر نسل انسان کنونى مى باشند که ما از آنها هستیم و اگر واسطه اى غیر از آدم و حوّا در کار مى بود شایسته بود که قرآن کریم بفرماید؛ «و بث منهما و من غیرهما» در حالى که چنین بیان نکرده است.
ب. آیه دیگر: «یا بَنِیآدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّهِ»[68]؛
«اى فرزند آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد، چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند»
بنابراین انسان کنونى از نسل یک پدر و مادرند که خود آن دو به طور مستقیم و بدون واسطه از خاک آفریده شده و هیچ پدر و مادرى نداشته اند.
این معنایى است که آیات با ظهور قوى خود بیان مى کنند، البتّه ظهور آیات در این معنى به حدّ صراحت نمى رسد، اگرچه برخى اشکال کرده اند: آیات قرآنى بیان نکرده که چگونه و با چه کیفیّتى آدم از زمین خلق شد، آیا در خلقت او علل و عوامل خارق العادّه نقش داشته اند؟ آیا خلقتش آنى و دفعى بوده بدون این که مدّتى طول بکشد؟ و یا در زمان هاى طولانى این دگرگونى صورت گرفته و حالت هاى مختلف گرفته و سپس روح در او دمیده شده؟ امّا هیچ یک از این احتمالات نمى تواند در برابر بیان آشکار آیات قرآن، قانع کننده باشد، زیرا قرآن کریم پدر و مادر نسل موجود را حضرت آدم و حوّا (علیهما السلام)  مى داند که آفرینشى مستقل داشته و از خاک یا گِل پدید آمده و روح الهى در آنها دمیده شده است؛ نه اینکه از انواع و موجودات دیگرى پیش از خود مشتق شده باشند، بنابراین انگاره «تکامل انواع» قابل انتساب به قرآن نیست.

انسان هاى قبل آدم (علیه  السلام)
پرسش 12 . آیا همه انسان ها از نسل حضرت آدم (علیه السلام)  هستند و انسان دیگرى قبل از او در زمین نبوده است؟ کشفیّات علمى خلاف آن را مى گوید.
در پاسخ به این پرسش به نکاتى اشاره مى شود. خداوند در سوره نساء آیه یکم مى فرماید:
«الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً»
از ظاهر سیاق و بافت آیه بر مى آید، مراد از «نفس واحده» حضرت آدم (علیه السلام)  و منظور از «زوجها» حضرت حوّا مى باشد که پدر و مادر نسل انسانند و ما نیز از آن نسل هستیم. از آیه شریفه نیز استفاده مى شود که نسل موجود از انسان تنها به آدم و همسرش باز مى گردد و جز این دو نفر، هیچ کس دیگرى در انتشار این نسل دخالت نداشته است.[69]
در تاریخ یهود بیان شده که عمر نوع بشر از روزى که در زمین آفریده شده تاکنون، بیش از هفت هزار سال نیست. لیکن دانشمندان زمین شناسى «ژئولوژى» بر این باورند که عمر نوع انسان بیش از میلیون ها سال است و بر این گفتار خود، از فسیل آثارى از انسان ها و نیز اسکلت هاى سنگ شده انسان هاى کهن، شواهد و دلایلى ذکر نموده اند که عمر هر یک از آنها بر اساس معیارهاى علمى این رشته بیش از پانصد هزار سال است.
امّا ادلّه اى که این کارشناسان بیان کرده اند، قانع کننده نیست؛ زیرا دلیلى نیست که بتواند اثبات کند این فسیل ها، بدن سنگ شده اجساد همین انسان هاى امروزى است؛ و نیز دلیلى وجود ندارد که بتواند این احتمال را رد نماید که این اسکلت هاى سنگ شده مربوط به یکى از ادوارى است که انسان هایى در زمین زندگى مى کرده اند، چون ممکن است چنین بوده باشد و دوره ما انسان ها پیوسته به دوره فسیل هاى نامبرده نباشد؛ بلکه انسان هایى قبل از آفرینش آدم ابوالبشر در زمین زندگى مى کرده و سپس منقرض شده اند، و این پیدایش انسان ها و انقراضشان تکرار شده باشد تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد.[70]
از برخى آیات قرآن ممکن است استفاده شود که پیش از آفرینش حضرت آدم ابوالبشر، انسان هایى دیگر در این زمین زندگى مى کرده اند؛ مانند آیه شریفه 30 سوره بقره که مى فرماید:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ…»؛ «و زمانى که پروردگارت به فرشتگان فرمود: مى خواهم در زمین جانشینى قرار بدهم، گفتند: در زمین کسانى را مى گذارى که در آن فساد کنند و خون ها بریزند؟»
پرسش مهم این است که فرشتگان پیش از خلیفه شدن آدم (علیه السلام)  در زمین، از کجا مى دانستند که او در زمین فساد نموده و خون ها مى ریزد؟
علاّمه طباطبایى در پاسخ مى فرمایند که فرشته ها مى دانستند انسان موجودى زمینى و مادّى است و مرکّب از غضب و شهوت است؛ از سوى دیگر جهان مادّه و دنیا، جهان تزاحم و اصطکاک است و اگر انسان ها بخواهند یک زندگى اجتماعى داشته باشند، منجر به درگیرى و خونریزى خواهد شد؛ از این رو این پرسش را مطرح کردند. ایشان در پاسخ به پرسش مذکور این احتمال را نیز بیان مى کنند که فرشتگان، دوره ها و افرادى پیش از آدم (علیه السلام)  را دیده بودند و مى دیدند که آنها در زمین مرتکب فساد و خونریزى مى شوند؛ از این رو به خداوند گفتند: آیا در زمین انسانى مى آفرینى که فساد انجام دهد و خون ها مى ریزد؟[71]
در روایات متعدّدى از اهل بیت (علیهم السلام)  آمده که پیش از دوره کنونى انسان، ادوار بسیارى از بشر در زمین زندگى مى کرده اند.
امام صادق (علیه السلام)  در پاسخ به این پرسش که آیا خداوند بشرى غیر از انسان کنونى نیافریده؟ فرمودند: «بلى و اللّه لقد خلق اللّه تبارک و تعالى ألف ألف عالم و ألف ألف آدم و انت فى آخر تلک العوالم و اولئک الآدمیین»[72]؛ «آرى به خدا سوگند به طور قطع خداوند هزار هزار جهان و هزار هزار آدم (انسان) آفرید، در حالى که تو در آخرین این جهان ها و در جرگه آخرین آن آدم ها قرار دارى»
از امام باقر (علیه السلام)  روایت شده که فرمودند: «خداى عزّ و جلّ از روزى که زمین را آفریده، هفت عالم را در آن خلق (و سپس منقرض کرده است) که هیچ یک از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده اند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفریده و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و براى هر یک عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد، تا در آخر، آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریّه اش را از او منشعب ساخت»[5]. بنابراین از مجموعه شواهد تاریخى و متون دینى به دست مى آید که پیش از آفرینش حضرت آدم (علیه السلام)  احتمال انسان ها و عوالم دیگرى نیز وجود دارد. امّا در هر صورت آدم و حوّا علیهماالسلام از ویژگى خاصى در آفرینش و عقل و اراده بهره مند شدند و سرسلسله انسان هاى کنونى هستند.

پی نوشت ها:
[1]. دهر 76، آیه 2.
[2]. سجده 32، آیه 8.
[3]. علق 96، آیه 2.
[4]. مؤمن 40، آیه 67.
[5]. قیامت 57، آیه 38.
[6]. حج 22، آیه 5.
[7]. مؤمنون 23، آیه 14.
[8]. ابن منظور، لسان العرب، النطفه و النطافه: القلیل من الماء…و به سمى المنى نطفه لقلّته.
[9]. قیامت 75، آیه 38.
[10]. مشج بینما: خلط…ج امشاج، تاج العروس، 6.
[11]. حجرات 49، آیه 12 .
[12]. به نقل از: خلق الانسان بین الطلب و القرآن، البار، محمدعلى، ص 194.
[13]. موریس بوکاى، مقایسه اى میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص 271-270، ترجمه: ذبیح اللّه  دبیر، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
[14]. همان، ص 273-272.
[15]. حجرات 49، آیه 13.
[16]. مانند صاحب تفسیر المیزان.
[17]. آیات 5 سوره حج، 67 سوره غافر و 38 سوره قیامت.
[18]. لسان العرب، 267-10261.
[19]. العین، 2-1296
[20]. الصادقى، محمد، الفرقان فى التفسیر القرآن بالقرآن و السنه، 30-313.
[21]. مانند: آیات 5 سوره حج، 14 سوره مؤمنون، و 38 سوره قیامت.
[22]. مرسلات 77، آیه 20.
[23]. سجده 32، آیه 8.
[24]. طارق 86، آیه 6.
[25]. العین، 2-1269.
[26]. الصحاح:… و العلق الدم الغلیظ،و القطعه منه العلقه. والعلقه دوده من الماء تمص الدم.
[27]. لسان العرب، 10-267.
[28]. 5:22 .
[29]. 67:40.
[30]. (… ثم من علقه) اى دم جامد غلیظ. الجواهر فى تفسیر القرآن الکریم، الطنطاوى الجوهرى، 4-6 .
[31]. المیزان فى التفسیر القرآن، قوله تعالى: «یا ایها الناس…»… و العلقه النطفه من الدم الجامد. 14-344 .
[32]. «اى مردم! اگر در رستاخیز تردید دارید به این نکته توجه کنید که ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده…»، (تفسیر نمونه، صص 18-14 و 207) .
[33]. الشیرازى، ناصر الدین بن سعید عبدالله بن عمر بن محمد، تفسیرالبیضاوى، ثم خلقنا النطقه علقه بان احلنا النطفه البیضاء علقه حمراء: 2-100.
[34]. مقایسه اى میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص 273 .
[35]. ملک 67، آیه 14.
[36]. علق 96، آیه 2.
[37]. ر.ک: آیات 5 سوره حج، 14 سوره مؤمنون، 67 سوره غافر و 37 و 38 سوره قیامت .
[38]. البار، محمد على، خلق الانسان بین الطب و القرآن، ص 203 .
[39]. دیدگاه بوکاى و البار هر دو مبتنى بر وحدت معنایى علق و علقه مى باشد، ولى در صورت تفاوت معنایى آن دو، مسئله راه حل دیگرى مى طلبد.
[40]. همان، ص 204.
[41]. همان.
[42]. المضغه: النطفه التبى تمضع من لحم و غیره، المنجد، ص 765.
[43]. الصادقى، محمد، الفرقان فى تفسیر القرآن، بالقرآن والسنه، ج 18 و 17، ص 189.
[44]. تفسیر البیضاوى، ج 2، ص 100.
[45]. سید قطب، فى ظلال القرآن، ج 5، ص 581، بیروت: دار احیاء التراث العربى.
[46]. همان، ج 6، ص 16.
[47]. ر.ک: خلق الانسان بین الطب والقرآن، ص 370-369.
[48]. همان.
[49]. محمود بهزاد، داروینیسم و تکامل، ص 74، تهران: شرکت سهامى کتاب هاى جیبى.
[50]. تفسیر نمونه، ج 11، ص 83.
[51]. E Mccrady.
[52]. Raven.
[53]. Alfred Russel Wallace.
[54]. ایان باربور، علم و دین، صص 115 – 114، تهران: مرکز نشر دانشگاهى.
[55]. تفسیر المیزان، ج 4، ص 144.
[56]. کارل پوپر، جست و جوى ناتمام، ص 211، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
[57]. تفسیر المیزان، ج 16، ص 259.
[58]. علم و دین، صص 403-402.
[59]. wallace.
[60]. علم و دین، ص 115.
[61]. همان.
[62]. همان، ص 169.
[63]. آل عمران 3، آیه 5؛ حجر (15)، آیه 28؛ نوح (71)، آیات 17 و 18.
[64]. آل عمران 3، آیه 59.
[65]. تفسیر المیزان، ج16، ص 255.
[66]. عدنان الشریف، من علوم الارض القرآنیه، ص 207، بیروت: دارالعلم للملایین.
[67]. نساء 4، آیه 1.
[68]. اعراف 7، آیه 27.
[69]. تفسیر المیزان، ج 4، ص 142.
[70]. همان، ج 4، صص 140-139.
[71]. تفسیر المیزان، ج 1، ص 119.
[72]. صدوق، الخصال، ج 2، ص 652، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1362.
[73]. بحارالأنوار، ج 54، صص 320-319.

امیدوارم این مقاله « قرآن و آفرینش انسان » برای شما مفید باشد.

منبع: پرسمان دانشگاهیان

دکمه بازگشت به بالا