هلال بن حنیف در عاشورا

پرونده «جام‌جم» برای‌ تازه‌ترین سریال محرمی ‌رسانه‌ملی

«عشق کوفی» در‌ بزنگاه ‌عاشورا

‌خورجینی پر از نامه‌ها روی یکی از اسب‌هاست و از کنار شکم داده. فکر قافله در کوفه است و رسیدن و بیعت کردن. مسلم اما، نوایی برای رساندن پیام خود به قافله ندارد. مسلم در کوفه هم تنهاست. وقتی وارد کوفه شد، جمعیتی پشت سرش بودند و قدم‌به‌قدم در پیچ‌و‌خم‌های کوچه‌های کوفه، از پشتش کنار رفتند. فرصت نکرد به قافله پیام بدهد که نیایند و خبری از بیعت نیست. خورجین نامه‌های مردم کوفه  با قافله جلو آمد و امام را به کوفه رساند. عاشورا درست از همین‌جا و همین سفر بود که رقم خورد. از تمام نشدن یک حج برای حفظ حرمت مکه و عزیمت به کربلا.

زندگینامه شهدای والامقام واقعه کربلا (2)

در شمار و اسامی یاران حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) در روز عاشورا در کتب تاریخی و مقاتل مختلف اختلافاتی مشاهده می شود.

پیوستن مخفیانه برخی از افراد به حضرت سیدالشهدا (علیه السّلام) به علت سختگیریهای ابن زیاد (لعنه الله علیه) و ملحق شده گروهی از سپاهیان عمر بن سعد ملعون در شب عاشورا یا حتی روز عاشورا در در کتب تاریخی و مقاتل، مختلف گزارش شده است.

از زندگی بسیاری از شهدای دشت کربلا (رضوان الله علیهم) اطلاع دقیقی در دست نیست مگر افرادی که جزء شیعیان یا ناموران کوفه یا سران قبایل باشند و از آنان در متون مختلف یادی شده باشد یا در جنگهای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) شرکت نموده باشند و در متون تاریخی از آنان ذکری رفته باشد. بنابراین در تاریخ نیز معرفی مختصری از زندگی شهدای دشت کربلا (رضوان الله علیهم) وجود دارد. سماوی (م.1370ق.) در کتاب ابصار العین شرح زندگینامه شهدای دشت کربلا را بر اساس شهدای متعلق به هر قوم و قبیله ای تدوین نموده است.

در بخش دوم زندگینامه شهدای والامقام دشت کربلا زندگینامه شهدای انصار از قبیله مذحج‏ و یاران حضرت امام حسین (علیه السّلام) از انصار بر اساس خلاصه ای از شرح حالهایی که سماوی در ابصار العین برای شهدای کربلا ذکر نموده (1) به اضافه مطالبی که در کتب تاریخی و مقاتل درباره شهدای دشت کربلا (رضوان الله علیهم) نقل شده؛ تدوین گردیده است.

شهداى انصار از قبیله مذحج‏

هانى بن عروه مرادى

وى ابو یحیى مذحجى مرادى غطیفى، هانى بن عروه بن نمران بن عمرو بن قعاس بن عبد یغوث بن مخدش بن حصر بن غنم بن مالک بن عوف بن منبّه بن غطیف بن مراد بن مذحج و مانند پدر خود عروه، یکى از یاران رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) و پیرى سالخورده بود. او و پدرش از شخصیّتهاى به نام شیعه تلقى مى ‏شدند. هانى در جنگهاى سه‏گانه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام (جمل، صفّین و نهروان) در رکاب آن حضرت حضور داشت‏ و در کوفه به خاطر حمایت از حضرت مسلم بن عقیل (علیه السّلام) به شهادت رسید.(2)

در مروج ‏الذهب درباره مقتل هانی بن عروه جلال و شوکت وی در بین قبیله اش و بی وفایی قبیله وی آمده است:

«فأصعدوهمسلم (علیه السّلام) الى أعلى القصر فضرب بکیر الأحمری عنقه فأهوى رأسه الى الأرض ثم أتبعوا رأسه جسده ثم امر بهانی‏ء ابن عروه فأخرج الى السوق فضرب عنقه صبراً و هو یصیح: یا آل مراد و هو شیخها و زعیمها و هو یومئذ یرکب فی اربعه آلاف دارع و ثمانیه آلاف راجل و إذا إجابتها احلافها من کنده و غیرها کان فی ثلاثین ألف دارع فلم یجد زعیمهم منهم أحداً فشلًا و خذلاناً.»(3)

«مسلم را بالاى قصر بردند و بکیر احمرى گردنش را بزد و سرش را روى زمین افکند. پس از آن جسدش را نیز به زمین افکندند. سپس ابن زیاد (لعنه الله علیه) بگفت تا هانى بن عروه را به بازار بردند و دست بسته گردنش را بزدند. او همچنان فریاد می زد و از قبیله بنى مراد کمک می خواست که شیخ و پیشواى قبیله بود و با چهار هزار زره‏ پوش و هشت هزار پیاده سوار می شد و اگر قبایل همپیمان او از کنده و غیره بدو مى ‏پیوستند سى هزار زره‏ پوش می شدند ولى پیشواى قبیله یکى از آنها بدو کمک نکرد که پراکنده و مرعوب بودند.»(4)

جناده بن حارث مذحجى مرادى سلمانى‏ کوفى‏

جناده بن حارث مرادى از طایفه مرادی بود که تیره ای از مذحج محسوب می شد. وی بزرگان مشهور شیعه و از یاران حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) بود. به یاری حضرت مسلم (علیه السّلام) شتافت. پس از عهدشکنی مردم با عمرو بن خالد صیداوى به سوی حضرت امام حسین (علیه السّلام) حرکت کردند و زمانی به ایشان رسیدند که حرّ و لشکریانش مانع ادامه راه کاروان حسینی شده بودند. حرّ مانع پیوستن آنان به حضرت شد ولی با حمایت حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) که فرمودند آنان جزء یاران من هستند و اگر بخواهی آنان را دستگیر کنی با تو می جنگیم حرّ از دستگیری آنان صرفنظر نمود. (5)

در روز عاشورا به دشمن حمله نمودند و گرفتار شدند حضرت عباس (علیه السّلام) به کمک ایشان شتافت و نجاتشان داد ولی در بازگشت در نبردی دلیرانه به شهادت رسیدند.(6)

واضح ترکى غلام حارث مذحجى سلمانى

واضح غلام ترکى، دلیر و قارى قرآن و غلام حارث سلمانى بود. با جناده بن حارث به سوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) آمد. صاحب کتاب «الحدائق الوردیه» نیز به این مطلب اشاره نموده است.

در مقاتل آمده است: واضح ترکى در ساعات آخر عمرش استغاثه کرد و حضرت امام حسین (علیه السّلام) با شتاب فراوان، خود را به او رساند و او را به بغل گرفت در حالی که زندگى را بدرود مى‏ گفت و گفت: من کجا و فرزند رسول خدا کجا؟ که چهره ‏اش را بر چهره من بگذارد و در این لحظه جان به جان آفرین تسلیم کرد. خداوند از او خوشنود باشد.

مجمّع بن عبد اللّه عائذى و پسرش عائذ بن مجمّع بن عبد اللّه مذحجى عائذى

او مجمّع بن عبداللّه بن مجمّع بن مالک بن ایاس بن عبد مناه بن عبید اللّه بن سعد العشیره مذحجى عائذى است. پدرش عبد اللّه بن مجمّع از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود ولى فرزندش از تابعین و از اصحاب حضرت امیر المؤمنین (علیه السّلام) مى ‏باشد. مؤلّفان کتب انساب و طبقات این دو را ذکر کرده ‏اند. مجمع و پسرش «عائذ» با عمرو بن خالد صیداوى به سوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) حرکت کردند و با حرّ مواجه شدند ولى با حمایت حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) از آنان به لشکریان حضرت پیوستند.

درباره پیوستن مجمّع بن عبد اللّه عائذى و پسرش عائذ به حضرت امام حسین (علیه السّلام) در منزلگاه عذیب الهجانات در مقاتل چنین نقل شده است:

«فإذا هم باربعه نفر قد أقبلوا من الکوفه على رواحلهم یجنبون فرسا لنافع بن هلال یقال له الکامل و معهم دلیلهم الطرماح بن عدى على فرسه … قال: فلما انتهوا الى الحسین انشدوه هذه الأبیات فقال: اما و الله انى لأرجو ان یکون خیرا ما اراد الله بنا قتلنا أم ظفرنا قال: و اقبل الیهم الحر بن یزید فقال: ان هؤلاء النفر الذین من اهل الکوفه لیسوا ممن اقبل معک و انا حابسهم او رادهم فقال له الحسین: لامنعنهم مما امنع منه نفسی انما هؤلاء انصارى و أعوانی و قد کنت أعطیتنی الا تعرض لی بشی‏ء حتى یأتیک کتاب من ابن زیاد فقال: اجل، لکن لم یأتوا معک قال: هم اصحابى و هم بمنزله من جاء معى فان تممت على ما کان بینی و بینک و الا ناجزتک قال: فکف عنهم الحر. قال: ثم قال لهم الحسین: أخبرونی خبر الناس وراءکم فقال له مجمع بن عبد الله العائذى و هو احد النفر الأربعه الذین جاءوه: اما اشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم یستمال ودهم و یستخلص به نصیحتهم فهم إلب واحد علیک و اما سائر الناس بعد فان أفئدتهم تهوى إلیک و سیوفهم غدا مشهوره علیک قال: أخبرونی فهل لکم برسولی إلیکم؟ قالوا: من هو؟ قال: قیس بن مسهر الصیداوى فقالوا: نعم، اخذه الحصین ابن تمیم فبعث به الى ابن زیاد فأمره ابن زیاد ان یلعنک و یلعن اباک فصلى علیک و على ابیک و لعن ابن زیاد و أباه و دعا الى نصرتک و اخبرهم بقدومک فامر به ابن زیاد فالقى من طمار القصر فترقرقت عینا حسین (علیه السّلام) و لم یملک دمعه ثم قال: «منهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.» اللهم اجعل لنا و لهم الجنه نزلا و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک و رغائب مذخور ثوابک.»(7)

«ناگهان چهار نفر را دیدند که از کوفه مى ‏آمدند، بر مرکبهاى خویش بودند و اسبى از آن نافع بن هلال را به نام کامل یدک کرده بودند. راهنمای آنان طرماح بن عدى، بر اسب خویش همراهشان بود. چون به حسین (علیه السّلام) رسید این اشعار را براى وى خواندند: «به خدا من امیدوارم که آنچه خدا براى ما خواسته، کشته شویم یا ظفر یابیم، نیک باشد.» گوید: حرّ بن یزید بیامد و گفت: «این کسان که از مردم کوفه‏ هستند جزء همراهان تو نبودند و من آنها را برمی گردانم یا بازداشت می کنم.» حسین (علیه السّلام) گفت: «از آنها، همانند خویش دفاع مى ‏کنم، آنها یاران و پشتیبانان من هستند. تعهد کرده بودى متعرض من نشوى تا نامه ‏اى از ابن زیاد سوى تو آید.» گفت: «بله، اما با تو نیامده بودند.» گفت: «آنها یاران من هستند و همانند کسانى هستند که همراه من بودند، اگر به قرارى که میان من و تو بوده عمل نکنى با تو پیکار مى‏ کنم.» گوید: حرّ دست از آنها بداشت.

گوید: آنگاه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به آنها فرمود: «از مردم کوفه چه خبری دارید؟» مجمع بن عبد الله عائذى یکى از آن چهار نفری که تازه به امام پیوسته بودند، گفت: «بزرگان قوم را رشوههاى کلان داده ‏اند و جوالهایشان را پر کرده ‏اند که دوستیشان را جلب کنند و به صف خویش برند و بر ضد تو متفق شده اند. مردم دیگر دلهایشان به تو مایل است اما فردا شمشیرهایشان بر ضد تو برکشیده مى ‏شود.» گفت: «به من بگویید آیا از پیکى که سوى شما فرستادم خبر دارید؟» گفتند: «کى بود؟» گفت: «قیس بن مسهر صیداوى.» گفتند: «بله، حصین بن نمیر او را گرفت و پیش ابن زیاد فرستاد که بدو دستور داد ترا لعنت کند و پدرت را لعنت کند اما بر تو و پدرت درود گفت و ابن‏ زیاد و پدرش را لعنت کرد و آنها را به یارى تو خواند و از آمدنت خبرشان داد و ابن زیاد بگفت تا وى را از بالاى قصر به زیر انداختند.» گوید: اشک در چشم حضرت امام حسین (علیه السّلام) آمد و نتوانست نگهدارد. آنگاه گفت: «بعضى از ایشان تعهد خویش را به سر برده اند (به شهادت رسیدند) و بعضى از ایشان منتظر هستند و به هیچوجه تغییرى نیافته ‏اند. خدایا بهشت را جایگاه ما و آنها قرار بده و ما و آنها را در قرار رحمت خویش و ذخیره ‏هاى خواستنى ثوابت، فراهم آر.» (8)

درباره شهادت مجمع بن عبد الله به همراه سه نفر دیگر از یاران حضرت امام حسین (علیه السّلام) در تاریخ طبری و مقتل الحسین مقرم (علیه السّلام) آمده است:

«فاما الصیداوى عمر بن خالد و جابر بن الحارث السلمانی و سعد مولى عمر بن خالد و مجمع بن عبد الله العائذى فإنهم قاتلوا فی أول القتال فشدوا مقدمین بأسیافهم على الناس فلما وغلوا عطف علیهم الناس فأخذوا یحوزونهم و قطعوهم من اصحابهم غیر بعید فحمل علیهم العباس بن على فاستنقذهم فجاءوا قد جرحوا فلما دنا منهم عدوهم شدوا بأسیافهم فقاتلوا فی أول الأمر حتى قتلوا فی مکان واحد.»(9)

«عمرو بن خالد صیداوى و جابر بن حارث سلمانى و سعد غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبد الله عایذى در آغاز جنگ، جنگ انداختند و با شمشیر به جماعت حمله بردند و چون در میان جماعت افتادند اطرافشان را گرفتند که از یارانشان جدا افتادند اما نه چندان دور. پس حضرت عباس (علیه السّلام) حمله برد و آنها را از میان جماعت رهایی داد اما زخمی شده بودند و بار دیگر دشمن به آنها نزدیک شد که با شمشیر حمله بردند. در همان آغاز چندان جنگیدند و همگی در یک مکان کشته شدند.»(10)

نافع بن‏ هلال جملى

او نافع بن هلال بن نافع بن جمل بن سعد الشعیره بن مذحج مذحجى جملى‏ است. نافع، بزرگ، شریف، سرور و دلیر و قارى قرآن، کاتب و از حاملین حدیث و از اصحاب حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) بود و در سه جنگ آن حضرت در عراق شرکت داشت و به سوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) حرکت کرد و در راه او را پیش از شهادت حضرت مسلم (علیه السّلام) ملاقات کرد.

او پس از خطبه حضرت امام حسین (علیه السّلام) برای سپاهیان حرّ برخاست و با ذکر بی وفاییهای کوفیان اظهار وفاداری و اعلام همراهی با حضرت امام حسین (علیه السّلام) نمود.

«وَ قَامَ هِلَالُ بْنُ نَافِعٍ الْبَجَلِیُّ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا کَرِهْنَا لِقَاءَ رَبِّنَا وَ إِنَّا عَلَى نِیَّاتِنَا وَ بَصَائِرِنَا نُوَالِی مَنْ وَالاکَ وَ نُعَادِی مَنْ عَادَاکَ.»(11)

«هلال بن نافع بجلّى به پاى خواست و عرض کرد: به خدا قسم ما ملاقات با پروردگار خود را ناخوش نداریم و در نیّتهاى خویش با آگاهی و بینش پایداریم با دوست شما دوست و با دشمن شما دشمن هستیم.»

در الاخبارالطوال نیز آمده است که نافع بن هلال پیشاپیش گروهی که پس از منع آب برای آوردن آب به سمت شریعه فرات رفتند؛ حرکت می کرد:

«فلما ورد على عمر بن سعد ذلک امر عمرو بن الحجاج ان یسیر فی خمسمائه راکب فینیخ على الشریعه و یحولوا بین الحسین و اصحابه و بین الماء و ذلک قبل مقتله بثلاثه ایام فمکث اصحاب الحسین عطاشى.

«قالوا: و لما اشتد بالحسین و اصحابه العطش امر أخاه العباس بن على و کانت أمه من بنى عامر بن صعصعه ان یمضى فی ثلاثین فارسا و عشرین راجلا مع کل رجل قربه حتى یأتوا الماء فیحاربوا من حال بینهم و بینه.

فمضى العباس نحو الماء و امامهم نافع بن هلال حتى دنوا من الشریعه فمنعهم عمرو بن الحجاج فجالدهم العباس على الشریعه بمن معه حتى ازالوهم عنها و اقتحم رجاله الحسین الماء فملئوا قربهم و وقف العباس فی اصحابه یذبون عنهم حتى أوصلوا الماء الى عسکر الحسین.»(12)

«گویند: ابن زیاد (لعنه الله علیه) به عمر بن سعد ملعون نوشت که از حسین (علیه السّلام) و یاران او آب را بازگیر و نباید یک جرعه آب بنوشند همچنان که این کار را نسبت به عثمان بن عفان پرهیزگار انجام دادند!

و چون این نامه رسید عمر بن سعد به عمرو بن حجاج فرمان داد که با پانصد سوار به کنار شریعه فرات برود و مانع از آن شود که حضرت امام حسین (علیه السّلام) و یارانش آب بردارند و این سه روز پیش از شهادت آن حضرت بود و یاران امام حسین (علیهم السّلام) لب تشنه ماندند.

گویند چون تشنگى بر حسین (علیه السّلام) و یارانش سخت شد به برادر خود حضرت عباس (علیه السّلام) که مادرش از قبیله بنى عامر بن صعصعه بود فرمان داد همراه سى سوار و بیست پیاده هر یک مشکى بردارند و بروند آب بیاورند و با هر کس که مانع ایشان شود جنگ کنند.

حضرت عباس (علیه السّلام) به سوى آب رفت و پیشاپیش آنان نافع بن هلال حرکت مى‏ کرد تا نزدیک شریعه رسیدند، عمرو بن حجاج مانع ورود ایشان به شریعه شد. حضرت عباس (علیه السّلام) و همراهان جنگیدند و آنها را کنار زدند و پیادگان از یاران‏ امام حسین (علیه السّلام) مشکها را از آب پر کردند و حضرت عباس (علیه السّلام) با یاران خود از گروه پیاده حمایت کردند تا آنان آب را به لشکر حضرت امام حسین (علیه السّلام) رساندند.»(13)

در بسیاری از منابع از پیشاپیش حرکت کردن نافع بن هلال برای آوردن آب و مکالمه او با نگهبانان فرات سخن رفته است. در الفتوح در این باره آمده است:

«قال: فاشتد العطش من الحسین و أصحابه و کادوا أن یموتوا عطشا فدعا بأخیه العباس رحمه اللّه و صیر إلیه ثلاثین فارسا و عشرین راجلا و بعث معهم عشرین قربه فأقبلوا فی جوف اللیل حتى دنوا من الفرات فقال عمرو بن الحجاج: من هذا؟ فقالوا: رجال من أصحاب الحسین یریدون الماء فاقتتلوا على الماء قتالا عظیما فکان قوم یقتتلون و قوم یملأون القرب حتى ملأوها. فقتل من أصحاب عمرو جماعه و لم یقتل من أصحاب الحسین أحد. ثم رجع القوم إلى معسکرهم و شرب الحسین من القرب و من کان معه.»(14)

«چون تشنگى بر حضرت امام حسین (علیه السّلام) و اصحاب او غالب گشت، برادر والاگهر خویش حضرت عباس (علیه السّلام) را بخواندند و سى سوار و بیست پیاده بدو داد و فرمودند: بیست مشک برگیرید و به کنار آب فرات روید و آب بیاورید. حضرت عباس (علیه السّلام) اطاعت نمودند و با آن جماعت سوار و پیاده در نیمه شب به کنار آب فرات آمدند.

عمرو که نگاهبان آب بود آواز داد: کیست که آب برمى‏ گیرد؟ هلال بن نافع آواز داد و گفت: منم پسر عمّ تو. آمده ‏ام که آب بخورم. عمرو گفت: بخور که تو را نوش باد. هلال گفت: واى بر تو چگونه آب خورم که حضرت امام حسین (علیه السّلام) و فرزندان او از فرط تشنگى جان می دهند؟ عمرو گفت: ما را این حال معلوم است لکن از دست ما کاری برنمی آید ما مأموریم، المأمور المعذور. هلال یاران خود را صدا کرد: بیایید و آب برگیرید. عمرو دانست که ایشان اصحاب حضرت حسین بن على (علیه السّلام) هستند. از در ممانعت برآمد و جنگ آغاز نهاد. اصحاب حضرت امام حسین (علیه السّلام) جمعى به جنگ پیش آمدند و برخى مشکها پر آب مى‏ کردند. تا آنکه بخوردند و مشکها را پر آب کرده ببردند و به سلامت بازگشتند. از ایشان هیچ کس کشته نشد و از لشکر عمرو چند نفرى کشته شدند. پس یاران حسین (علیه السّلام) از آن مشکها آب خوردند و بیاسودند.»(15)

در مقاتل درباره مکالمه حضرت امام حسین (علیه السّلام) و نافع بن هلال در شب عاشورا چنین آمده است:

«و خرج )علیه السّلام( فی جوف اللیل إلى خارج الخیام یتفقد التلاع و العقبات فتبعه نافع بن هلال الجملی فسأله الحسین عما أخرجه قال: یا ابن رسول اللّه افزعنی خروجک إلى جهه معسکر هذا الطاغی فقال الحسین: إنی خرجت أتفقد التلاع و الروابی مخافه أن تکون مکمنا لهجوم الخیل یوم تحملون و یحملون ثم رجع )علیه السّلام( و هو قابض على ید نافع و یقول: هی هی و اللّه وعد لا خلف فیه.

ثم قال له ألا تسلک بین هذین الجبلین فی جوف اللیل و تنجو بنفسک؟ فوقع نافع على قدمیه یقبلهما و یقول: ثکلتنی أمی، إن سیفی بألف و فرسی مثله فو اللّه الذی منّ بک علی لا فارقتک حتى یکلّا عن فری و جری.

ثم دخل الحسین خیمه زینب و وقف نافع بإزاء الخیمه ینتظره فسمع زینب تقول له: هل استعلمت من أصحابک نیاتهم فإنی أخشى أن یسلموک عند الوثبه.

فقال لها: و اللّه لقد بلوتهم فما وجدت فیهم إلا الأشوس الأقعس یستأنسون بالمنیه دونی استئناس الطفل إلى محالب أمه.

قال نافع: فلما سمعت هذا منه بکیت و أتیت حبیب بن مظاهر و حکیت ما سمعت منه و من أخته زینب.

قال حبیب: و اللّه لو لا انتظار أمره لعاجلتهم بسیفی هذه اللیله قلت: إنی خلفته عند أخته و اظن النساء أفقن و شارکنها فی الحسره فهل لک أن تجمع أصحابک و تواجهوهن بکلام یطیب قلوبهن فقام حبیب و نادى یا أصحاب الحمیه و لیوث الکریهه فتطالعوا من مضاربهم کالأسود الضاریه فقال لبنی هاشم ارجعوا إلى مقرکم لا سهرت عیونکم.

ثم التفت إلى أصحابه و حکى لهم ما شاهده و سمعه نافع فقالوا بأجمعهم و اللّه الذی منّ علینا بهذا الموقف لو لا انتظار أمره لعاجلناهم بسیوفنا الساعه فطب نفسا و قرّ عینا فجزاهم خیرا.

و قال هلموا معی لنواجه النسوه و نطیب خاطرهن فجاء حبیب و معه أصحابه و صاح: یا معشر حرائر رسول اللّه هذه صوارم فتیانکم آلوا ألا یغمدوها إلا فی رقاب من یرید السوء فیکم و هذه أسنه غلمانکم أقسموا ألا یرکزوها إلا فی صدور من یفرق نادیکم.

فخرجن النساء إلیهم ببکاء و عویل و قلن أیها الطیبون حاموا عن بنات رسول اللّه و حرائر أمیر المؤمنین. فضج القوم بالبکاء حتى کأن الأرض تمید بهم.» (16)

«امام )علیه السّلام( در دل شب به بیرون خیمه‏ ها آمدند تا از کمینگاهها مطّلع شوند، نافع بن هلال جملى به دنبال امام )علیه السّلام( بیرون آمد. حضرت امام حسین (علیه السّلام) از علّت آمدنش سؤال کردند. او پاسخ داد: اى فرزند رسول خدا، از رفتن شما به سوى لشکرگاه این طاغیان ترسیدم، حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: من خارج شدم که از کمینگاهها مطّلع شوم مبادا در روز حمله غافلگیر شویم. آنگاه بازگشتند و دست نافع را گرفتند و فرمودند: به خدا قسم وعده ‏اى است که هیچ تخلّفى در آن نیست. سپس فرمودند: آیا نمى ‏خواهى میان این دو کوه را بگیرى و در این نیمه شب خودت را نجات دهى؟ نافع بر پاهاى امام )علیه السّلام( افتاد و آنها را مى ‏بوسید و مى ‏گفت: مادرم به عزایم‏ بنشیند، شمشیرم را به هزار دینار و اسبم را نیز به هزار دینار خریده ‏ام. قسم به خدایى که بر من منّت گذاشته است از شما جدا نمى ‏شوم تا آنکه شمشیر و اسب از جنگیدن من خسته شوند. حضرت امام حسین (علیه السّلام) به خیمه حضرت زینب )علیها السّلام( رفتند و نافع بیرون خیمه ایستاد و منتظر امام )علیه السّلام( شد.

نافع شنید که حضرت زینب (علیها السّلام) ‏فرمودند: آیا نیّت اصحاب خود را آزموده ‏اى، مى ‏ترسم که هنگام جنگ تو را تسلیم کنند.

حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: به خدا قسم آنها را آزمودم و در بین آنان جز مردانى آهنین و ثابت قدم ندیدم. با مرگ انس گرفته ‏اند آنگونه که بچه به سینه مادر انس گرفته باشد.

نافع مى ‏گوید: هنگامى که این را شنیدم گریستم و نزد حبیب رفتم و آنچه را شنیده بودم برای او حکایت کردم. حبیب فرمود: به خدا قسم اگر انتظار امر او نبود همین امشب به جنگ مى ‏پرداختم. نافع به حبیب مى ‏گوید: من او را نزد خواهرش رها کردم و گمان مى ‏کنم که بقیّه بانوان بیدار هستند و با زینب (علیها السّلام) همنوا شده‏ اند. آیا مى ‏توانى اصحاب را جمع کنى و با کلامى آنها را دلدارى دهى که دل آنها را تسلّى بخشد؟ حبیب برخاست و فریاد زد: اى صاحبان غیرت و شیران بیشه، همگان چون شیران شجاع برخاستند. حبیب به بنى هاشم فرمود: شما بازگردید به جایگاه خویش، چشمان شما را کسى بیدار نکند.

سپس حبیب متوجّه یاران شد و آنچه را که نافع شنیده بود و دیده بود حکایت کرد همگان گفتند: قسم به خدایى که بر ما منّت گذاشت اگر انتظار امر او نبود همین الآن با شمشیرهاى خود حمله ‏ور مى ‏شدیم. خیالت راحت باشد چشمت روشن باد. پس حبیب براى همگان جزاى خیر خواست و فرمود: با من بیائید تا نزد بانوان برویم و خاطر آنها را آسوده کنیم. حبیب و اصحاب وى پشت خیمه بانوان آمدند و حبیب فریاد زد: اى آزادگان رسول خدا این شمشیر جوانان شماست که تصمیم گرفته‏ اند آنها را فرود نیاورند مگر بر گردن کسانى که اراده سوء نسبت به شما داشته باشند و این نیزه‏ هاى غلامان شماست که قسم خورده ‏اند آن را نزنند مگر به سینه کسانى که بخواهند جمع شما را متفرّق سازند.

زنان با گریه و شیون بیرون آمدند و فرمودند: اى پاکان از دختران رسول خدا و بانوان امیرالمؤمنین حمایت کنید. حبیب و اصحابش آنگونه گریستند که گویا زلزله ای به وقوع پیوست.»(17)

در مقاتل درباره جنگ و پیکار نافع بن هلال در روز عاشورا چنین آمده است:

وقتى عمرو بن قرظه بن کعب کشته شد، على برادرش به سمت حضرت امام حسین (علیه السّلام) حمله ور شد که نافع بن هلال جلوی راهش را گرفت و با او جنگید:

«فحمل علیه فاعترضه نافع بن هلال المرادى فطعنه فصرعه فحمله اصحابه فاستنقذوه فدوى بعد فبرأ.»(18)

« پس سوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) حمله برد، نافع بن هلال مرادى راه بر او بگرفت و ضربتى زد که از پاى در آمد، یارانش او را بردند و مداوایش کردند و بهبود یافت.»(19)

درباره نحوه جنگ نافع بن هلال در روز عاشورا در مقاتل آمده است:

«و کان نافع بن هلال الجملی قد کتب اسمه على افواق نبله فجعل یرمى بها مسومه و هو یقول: انا الجملی، انا على دین على.

فقتل اثنى عشر من اصحاب عمر بن سعد سوى من جرح. قال: فضرب حتى کسرت عضداه و أخذ أسیرا. قال: فأخذه شمر بن ذی الجوشن‏ و معه اصحاب له یسوقون نافعا حتى اتى به عمر بن سعد فقال له عمر بن سعد: ویحک یا نافع، ما حملک على ما صنعت بنفسک؟ قال: ان ربى یعلم ما اردت قال: و الدماء تسیل على لحیته و هو یقول: و الله لقد قتلت منکم اثنى عشر سوى من جرحت و ما الوم نفسی على الجهد و لو بقیت لی عضد و ساعد ما اسرتمونى فقال له شمر: اقتله اصلحک الله! قال: أنت جئت به فان شئت فاقتله، قال: فانتضى شمر سیفه. فقال له نافع: اما و الله ان لو کنت من المسلمین لعظم علیک ان تلقى الله بدمائنا فالحمد لله الذى جعل منایانا على یدی شرار خلقه فقتله.

قال: ثم اقبل شمر یحمل علیهم و هو یقول: خلوا عداه الله خلوا عن شمر یضربهم بسیفه و لا یفر و هو لکم صاب و سم و مقر.»(20)

«گوید: نافع بن هلال جملى نام خویش را به پیکان تیرهایش نوشته بود و تیرها را که زهرآگین بود مى ‏انداخت و مى‏ گفت: «من جملیم که پیرو دین علیم.» گوید: به جز تعدادی را که زخمی نمود، دوازده نفر از یاران عمر بن سعد را کشت. گوید: چندان ضربت خورد که دو بازویش بشکست و اسیر شد.

شمر بن ذى الجوشن او را گرفت و یارانش او را سوى عمر بن سعد کشیدند که بدو گفت: «واى بر تو اى نافع، چه چیز ترا وادار کرد که با خودت چنین کنى؟» گفت: «پروردگارم مى ‏داند که چه مى ‏خواستم.» گوید: خون بر ریشش روان بود و ‏گفت: «به خدا دوازده نفر از شما را کشتم به جز افرادی که زخمی نمودم و خویشتن را از این تلاش ملامت نمى‏ کنم. اگر ساق و بازو داشتم اسیرم نمى ‏کردید.» شمر به عمر گفت: «خدایت قرین صلاح بدارد او را بکش.» گفت: «تو او را آورده ‏اى اگر مى‏ خواهى خونش بریز.» گوید: «شمر شمشیر خویش را کشید و نافع بدو گفت: «به خدا اگر از مسلمانان بودى چنین بی باک نبودى که با خون ما به پیشگاه خداى بروى. حمد خداى که مرگ ما را به دست بدترین مخلوق نهاد.» پس شمر او را بکشت.»(21)

حجّاج بن مسروق‏ بن جُعف‏ بن سعد العشیره مذحجى جعفى‏

حجّاج بن مسروق شیعه و از یاران حضرت امیر المؤمنین (علیه السّلام) در کوفه به شمار مى‏ رفت. زمانى که حضرت امام حسین (علیه السّلام) از مدینه رهسپار مکه گردید، وى براى دیدار با آن حضرت از کوفه راهى مکه شد و در آنجا ملازم رکاب آن بزرگوار و در اوقات برگزارى نماز، مؤذّن امام (علیه السّلام) بود.

به نقل از صاحب خزانه الأدب کبرى در منزلگاه بنی مقاتل حضرت امام حسین (علیه السّلام) حجّاج بن مسروق جعفى و یزید بن مغفل‏ جعفى را نزد عبید اللّه بن حرّ فرستادند تا او را نزد حضرت فرا بخوانند.

در کتاب وسیله الدارین از وی به عنوان «موذن الحسین» نام برده است.(22)

در تاریخ طبری از برخورد کاروان حضرت امام حسین (علیه السّلام) با سپاهیان حرّ و اذان گفتن حجّاج بن مسروق به اذن حضرت (علیه السّلام) در وقت ظهر گزارشی نقل شده است:

« و قدم الحر بن یزید بین یدیه فی هذه الالف من القادسیه فیستقبل حسینا قال: فلم یزل موافقا حسینا حتى حضرت الصلاه صلاه الظهر فامر الحسین الحجاج بن مسروق الجعفى ان یؤذن فاذن فلما حضرت الإقامه خرج الحسین فی إزار و رداء و نعلین فحمد الله و اثنى علیه ثم قال: ایها الناس، انها معذره الى الله عز و جل و إلیکم انى لم آتکم حتى أتتنی کتبکم و قدمت على رسلکم: ان اقدم علینا، فانه لیس لنا امام لعل الله یجمعنا بک على الهدى فان کنتم على ذلک فقد جئتکم فان تعطونى ما اطمان الیه من عهودکم و مواثیقکم اقدم مصرکم و ان لم تفعلوا و کنتم لمقدمی کارهین انصرفت عنکم الى المکان الذى اقبلت منه إلیکم قال: فسکتوا عنه و قالوا للمؤذن: أقم فأقام الصلاه.» (23)

گوید: حر بن یزید از قادسیه سوى حسین (علیه السّلام) رفت. وقتى که عبید الله بن زیاد از آمدن حسین (علیه السّلام) خبر یافت حصین بن نمیر تمیمى رئیس نگهبانان را فرستاد و گفت که در قادسیه جاى گیرد و همه جا از قطقطانه تا خفان نگهبان نهد و حرّ بن یزید با این هزار سوار از قادسیه به مقابله حسین (علیه السّلام) آمده بود.

گوید: حر همچنان راه را بر کاروان حسین (علیه السّلام) سد نمود تا وقت نماز ظهر رسید. حسین (علیه السّلام)، حجاج بن مسروق جعفى را گفت که اذان بگوید و او بگفت و چون وقت اقامه گفتن رسید حسین (علیه السّلام) برون آمد، ردایى داشت و عبایى با نعلین. حمد خدا گفت و ثناى او کرد آنگاه گفت: «اى مردم، مرا به پیش خدا عز و جل و شما این عذر هست که پیش «شما نیامدم تا نامه ‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند که سوى ما بیا که امام نداریم، شاید خدا به وسیله تو ما را بر هدایت فراهم آرد. اگر بر این قرار هستید آمده ‏ام. اگر عهد و پیمان بندید که اطمینان یابم به شهر شما آیم و اگر نکنید و آمدن مرا خوش ندارید، از پیش شما باز مى ‏گردم و به همان جا مى‏ روم که از آن سوى شما آمده ‏ام.» گوید: اما در مقابل وى خاموش ماندند و مؤذن را گفتند اقامه بگوى و او اقامه نماز بگفت.»(24)

در مقتل مقرم و المناقب ابن شهر آشوب درباره پیکار حجّاج بن مسروق در روز عاشورا آمده است:

«و قاتل الحجاج بن مسروق الجعفی حتى خضب بالدماء فرجع إلى الحسین یقول:

أَقْدَمُ حُسَیْناً هَادِیاً مَهْدِیّاً       فَالْیَوْمَ تَلْقَى جَدَّکَ النَّبِیَّا

ثُمَّ أَبَاکَ ذَا النَّدَى عَلِیّاً          ذَاکَ الَّذِی نَعْرِفُهُ وَصِیّا

فقال الحسین (علیه السّلام): و أنا ألقاهما على أثرک فرجع یقاتل حتى قتل‏.»(25)

«حجاج بن مسروق جعفى به جنگ مى ‏پردازد تا آنکه به خون خضاب مى ‏شود. نزد حضرت امام حسین (علیه السّلام) بازمى ‏گردد و مى‏ گوید: جانم به قربانت که هدایت ‏کننده و هدایت شده هستی، امروز به دیدار جدّت پیامبر خواهم شتافت. سپس پدرت على را که ایشان را انسان بزرگواری که وصى پیامبر مى ‏دانم؛ ملاقات خواهم کرد.

حضرت امام حسین (علیه السّلام) فرمودند: من هم به دنبال تو ایشان را ملاقات خواهم نمود. بازگشت و جنگید تا آنکه شهید شد.»(26)

یزید بن مغفّل بن جعف بن سعد

سماوی در ابصار العین آورده است: «یزید بن مغفّل یکى دیگر از دلیران شیعه و از شعراى کارآمد بود و از اصحاب حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) بود که در صفّین همراه ایشان جنگید و از سوى آن حضرت به جنگ خریت که از خوارج بود اعزام شد و هنگامى که مغفل بن قیس، خریت را کشت، یزید بن مغفل در طرف راست او بود چنانکه طبرى نقل کرده. مرزبانى در «معجم الشعرا» گفته است که او از تابعین و پدرش از اصحاب بود. صاحب «الخزانه» نیز گفته است که او با حسین (علیه السّلام) در سفر مکه به سوى عراق همراه بود و حضرت امام حسین (علیه السّلام) او را به همراه حجاج جعفى پیش عبید اللّه الحرّ الجعفی فرستاد و در روز عاشورا قهرمانانه جنگید تا به شهادت رسید.»(27)

یاران حضرت امام حسین (علیه السّلام) از انصار

عمرو بن قُرظه انصارى

او عمرو بن قرظه بن کعب بن عمرو بن عائذ بن زید بن مناه بن ثعلبه بن کعب بن خزرج انصارى خزرجى کوفى است. پدرش قرظه از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و راوی احادیث ایشان و از اصحاب حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) بود. وارد کوفه شد و در جنگهاى آن حضرت همراه ایشان بود و حضرت (علیه السّلام) او را به ولایت فارس منصوب کرد و فرزندان او عمرو و على بودند. امّا عمرو، پیش از شعله‏ور شدن آتش جنگ در کربلا، به خدمت حضرت امام حسین (علیه السّلام) رسید و از سوى آن حضرت در این فاصله و پیش از آمدن شمر بن ذى الجوشن با عمر بن سعد تماس مى ‏گرفت و مذاکره مى‏ کرد و مطالب او را به حضرت امام حسین (علیه السّلام) گزارش مى ‏کرد که با آمدن شمر این مذاکرات قطع شد.

در وسیله الدارین به نقل از الحدائق زمان پیوستن عمرو بن قرظه را روز ششم محرم نقل کرده است.(28)

در وقعه الطف ذکر شده است که حضرت امام حسین (علیه السّلام) عمرو بن قُرظه انصارى را برای رساندن این پیام به عمر بن سعد (لعنه الله علیه) که شب هنگام بین دو لشکر یکدیگر را ملاقات کنند به سمت سپاهیان عمر بن سعد (لعنه الله علیه) فرستاد:

«بعث الحسین علیه السّلام‏ الى عمر بن سعد: عمرو بن قرظه بن کعب الأنصاری‏ أن القنی اللیل بین عسکری و عسکرک‏.»(29)

در مثیر الاحزان از او با عنوان عمر بن ابی قرطه الانصاری نام برده و آورده است:

«وَ قَاتَلَ عُمَرُ بْنُ أَبِی قُرْطَهَ الْأَنْصَارِیُّ دُونَ الْحُسَیْنِ (ع) وَ هُوَ یَقُولُ‏

قَدْ عَلِمَتْ کَتِیبَهُ الْأَنْصَارِ

 أَنْ سَوْفَ أَحْمِی حَوْزَهَ الذِّمَارِ

ضَرْبَ غُلَامٍ لَیْسَ بِالْفِرَارِ

 دُونَ حُسَیْنٍ مُهْجَتِی وَ دَارِی‏

قَوْلُهُ وَ دَارِی أَشَارَ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لِمَا الْتَمَسَ مِنْهُ الْحُسَیْنُ (ع) الْمُهَادَنَهَ قَالَ تُهْدَمُ دَارِی. فَقَاتَلَ قِتَالَ الرَّجُلِ الْبَاسِلِ وَ صَبَرَ عَلَى الْخَطْبِ الْهَائِلِ وَ کَانَ یَلْتَقِی السِّهَامَ بِمُهْجَتِهِ فَلَمْ یَصِلْ إِلَى الْحُسَیْنِ (ع) سُوءٌ حَتَّى أُثْخِنَ بِالْجِرَاحِ فَقَالَ لَهُ أَ وَفَیْتُ قَالَ نَعَمْ أَنْتَ أَمَامِی فِی الْجَنَّهِ فَأَقْرِئْ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَ أَعْلِمْهُ أَنِّی فِی الْأَثَرِ فَقُتِلَ.»(30)

عمر بن ابی قرطه در برابر حضرت امام حسین (علیه السّلام) می جنگید و چنین رجز می خواند:

سپاه انصار خوب مى ‏دانند که من از حریم شکوهمند پیامبر و خاندان او و راه و رسم عادلانه ‏اش، دلاورانه دفاع خواهم کرد و بر تجاوزکاران خواهم تاخت و ضرباتى سهمگین بر آنان فرود خواهم آورد.

با ضربات درهم کوبنده جوانى که سربلند و پیشاهنگ است و هرگز میدان را ترک نخواهد کرد؛ آنان را درهم خواهم نوردید، خون ما به فداى سالارمان حسین (علیه السّلام).

در سخن او «داری: خانه ام» بر عمر بن سعد (لعنه الله علیه) طعنه دارد. وقتی حضرت امام حسین (علیه السّلام) از او خواست تا صلح کند، او گفت که اگر چنین کنم خانه ام را ویران می کند. پس در تیر باران دشمن چون دلاور مردان جنگید. تیرها به صورت و سینه او برمى‏ خورد و کوچکترین آسیبى به امام نمى ‏رسید تا اینکه بدنش پر از جراحت شد و متوجّه حضرت امام حسین (علیه السّلام) شد و گفت: اى پسر رسول خدا آیا به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: بلى در بهشت پیش روی من خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو که من هم مى ‏آیم. در همین لحظه عمرو به زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

در مناقب آل أبی طالب (علیهم السّلام) ابن شهرآشوب و وقعه الطف رجز او ذکر شده است و برخلاف مثیرالاحزان چون منابع دیگر نام او را عمرو بن قرظه ذکر کرده اند.(31)

عبد الرّحمن بن عبد الرّب انصارى‏

عبد الرّحمن بن عبد الرّب انصارى‏ را از اصحاب باوفای حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) برشمرده اند.

در کتاب الاصابه نقل شده است که عبد الرحمن بن عبد الرب از کسانی بود که وقتی حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) در رحبه فرمودند که افرادی که در روز غدیر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدند که «من کنت مولاه فعلیّ مولاه.» برخیزند و گواهی دهند، او چنین نمود:

ذکره ابن عقده فی کتاب الموالاه فیمن روى حدیث: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه.» و ساق من طریق الأصبغ بن نباته قال: لما نشد علیّ الناس فی الرحبه: من سمع‏ النبیّ (صلى الله علیه و سلّم) یقول یوم غدیر خمّ ما قال إلّا قام و لا یقوم إلا من سمع فقام بضعه عشر رجلا منهم: أبو أیوب و أبو زینب و عبد الرحمن بن عبد رب فقالوا: نشهد أنّا سمعنا رسول الله (صلى الله علیه و سلّم) یقول: «إنّ الله ولیّی و أنا ولیّ المؤمنین فمن کنت مولاه فعلیّ مولاه.»(32)

در کتاب ابصار العین فی الانصار الحسین (علیه السّلام) درباره این واقعه چنین آمده است:

«ابن عقده گفته است: محمّد بن اسماعیل بن اسحاق راشدى از محمد بن جعفر نمیرى از على بن حسن عبدى از أصبغ بن نباته روایت کرده که: حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) در رحبه با سوگند از مردم خواست که هر که سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در روز غدیر خم شخصا شنیده به پاخیزد و بیشتر از ده نفر به پاخاستند که ابو ایّوب انصارى، ابو عمره بن عمرو بن محض، ابو زینب، سهل بن حنیف، خزیمه بن ثابت، عبد اللّه بن رئاب، حبشى بن جناده سلولى، عبید بن عازب، نعمان بن عجلان انصارى، ثابت بن ودیعه انصارى، ابو فضاله انصارى و عبد الرحمن بن عبد الرّب انصارى در میان آنان بودند که به پاخاستند و گفتند: گواهى مى ‏دهیم که ما شنیدیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: آگاه باشید همانا خداى عزّ و جل ولىّ من و من ولىّ مؤمنین هستم آگاه باشید. هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست. اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و احبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و أعن من أعانه.»

در کتاب الحدائق آمده است: حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) قرآن را به عبدالرحمن بن عبد الرب تعلیم داد و او را تربیت کرد و او همراه حضرت امام حسین (علیه السّلام) از مکّه به عراق آمد و در حمله نخست به شهادت رسید و سروى نقل کرده است که او در میدان جنگ جنگید و کشته شد. رضوان خدا بر او باد.»(33)

نعیم بن عجلان انصارى خزرجى‏

در دو کتاب ابصار العین و وسیله الدارین درباره وی آمده است:

«نضر، نعمان و نعیم، سه برادر و از یاران حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) به شمار می آیند و در جنگ صفین‏ از خود رشادتها نشان دادند که در خور ذکر و معروف است. این سه برادر، افرادى شجاع و از قریحه شاعرى برخوردار بودند. نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در کوفه باقى ماند. زمانى که حضرت امام حسین (علیه السّلام) وارد عراق شد، رهسپار کوى آن حضرت شد و ملازم رکابش گردید و در روز دهم محرم به میدان جنگ شتافت و در نخستین حمله، به خیل شهیدان پیوست.»(34)

جناده بن کعب بن حارث انصارى خزرجى

جناده بن کعب الانصاری از شیعیانی بود که از مکه به اتفاق خانواده اش با حضرت امام حسین (علیه السّلام) به سوی عراق حرکت کرد و پس از اینکه ابن زیاد (لعنه الله علیه) تصمیم به جنگ با حضرت امام حسین (علیه السّلام) گرفت به عهد خویش وفا نمود و به حمایت از عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله) برخاست و در روز عاشورا به شهادت رسید.

در کتاب وسیله الدارین درباره او آمده است:

«قال فی الحدائق الوردیه: کان جناده بن کعب الانصاری من الشیعه و من المخلصین فی الولاء و ممن صحب الحسین من مکه و جاء معه هو و أهله الی کربلاء فلما کان یوم الطف و شبت القتال حمل أهل الکوفه علی معسکر الحسین (علیه السّلام) و تقدم جناده امام الحسین فقاتل حتی قتل فی الحمله الاولی و ابنه عمرو بن جناده.»(35)

در وسیله الدارین از قول الحدائق الوردیه ذکر شده است که جناده بن کعب الانصاری از شیعیان و مخلصان در ولایت ائمه (علیهم السّلام) بود و از مکه با حضرت امام حسین (علیه السّلام) همراه شد و با خانواده اش به همراه حضرت به کربلا آمد. جناده در روز عاشورا هنگامی که اهل کوفه بر لشکر حضرت امام حسین (علیه السّلام) تاختند؛ جنگید و در حمله نخست به شهادت رسید.

در المناقب ابن شهر آشوب آمده است که جناده بن حارث پس از نافع بن هلال البجلی به میدان رفت.(36)

در المناقب ابن شهر آشوب و بحارالانوار در حالی که از او با نام جناده بن حارث یاد کرده اند، آورده اند که در میدان چنین رجز می خواند:

انا جناد و انا بن الحارث‏              لست  بخوار  و  لا بناکث‏

عن بیعتى حتى یرثنى وارث‏            الیوم شلوى فی الصعید ماکث‏

من جناده پسر حارث هستم. من سست و خائف و پیمان شکن نیستم من از بیعت خود دست بر نمى ‏دارم تا شهید شوم و وارثى از من ارث ببرد. امروز کالبد و جنازه من روى زمین خواهد بود.(37)

عمرو بن جناده بن کعب بن حارث انصارى خزرجى‏

عمرو بن جناده پسر جناده بن کعب الانصاری از مکه به اتفاق خانواده اش با حضرت امام حسین (علیه السّلام) همراه بود. پس از شهادت پدرش او که نوجوانی بود نزد حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) رفت و اذن میدان طلبید.

مقتل مقرم در این باره می نویسد:

«و جاء عمرو بن جناده الأنصاری بعد أن قتل أبوه و هو ابن إحدى عشره سنه یستأذن الحسین فأبى و قال: هذا غلام قتل أبوه فی الحمله الأولى و لعل أمه تکره ذلک قال الغلام: إن أمی أمرتنی فأذن له فما أسرع أن قتل و رمی برأسه إلى جهه الحسین فأخذته أمه و مسحت الدم عنه و ضربت به رجلا قریبا منها فمات‏ و عادت إلى المخیم فأخذت عمودا و قیل سیفا و أنشأت:

إنی عجوز فی النسا ضعیفه

 خاویه بالیه نحیفه

اضربکم بضربه عنیفه

 دون بنی فاطمه الشریفه

فردّها الحسین (علیه السّلام) إلى الخیمه بعد أن أصابت بالعمود رجلین.»(38)

«عمرو بن جناده انصارى که پسرى یازده‏ ساله بود، پس از شهادت پدرش نزد حضرت امام حسین (علیه السّلام) آمد و اجازه طلبید، امام (علیه السّلام) اجازه ندادند و ‏فرمودند: پدرت در اولین حمله کشته شده است و شاید مادرت کراهت داشته باشد. عمرو ‏گفت: مادرم به من امر کرده است. حضرت امام حسین (علیه السّلام) اجازه دادند و چیزى نگذشت که او نیز شهید شد و سرش را به سوى حضرت امام حسین (علیه السّلام) انداختند. مادرش سر را برداشت، خون را پاک کرد و آن را بر یکى از لشکریان کوفه ‏زد که نزدیک بود او را به هلاکت رساند مادر عمرو به خیمه آمد و عمود خیمه را برداشت و در حالى که اشعارى مى‏ خواند حمله کرد. حضرت امام حسین (علیه السّلام) او را به خیمه باز‏گرداند پس از آنکه با عمود دو نفر را زده بود.(39)

در بحارالانوار آمده است که عمرو بن جناده چنین در میدان جنگ رجز می خواند:

قال ثم خرج من بعده عمرو بن جناده و هو یقول‏

أضق الخناق من ابن هند و ارمه‏                 من عامه بفوارس الأنصار

و مهاجرین مخضبین رماحهم‏                   تحت العجاجه من دم الکفار

خضبت على عهد النبی محمد                   فالیوم تخضب من دم الفجار

و الیوم تخضب من دماء أراذل‏                   رفضوا القرآن لنصره الأشرار

طلبوا بثأرهم ببدر إذ أتوا                          بالمرهفات و بالقنا الخطار

و الله ربی لا أزال مضاربا                           فی الفاسقین بمرهف بتار

هذا على الأزدی حق واجب‏                       فی کل یوم تعانق و کرار(40)

کار را بر پسر هند یعنى یزید سخت کن و او را در همین سال به وسیله سواران انصار تیر باران کن.

با کمک مهاجرین که نیزه هاى خود را در میان گرد و غبار به وسیله خون کفار خضاب و رنگین نمودند.

آن نیزه‏ ها در عهد حضرت محمّد (صلّى اللَّه علیه و آله) خضاب شدند. امروز نیز از خون تبهکاران خضاب خواهند شد.

امروز نیز آن نیزه ها از خون اراذل که قرآن را براى نصرت اشرار پشت سر انداختند خضاب می شوند.

در جنگ بدر با شمشیرهاى برنده و نیزه هاى مرگبار براى خونخواهى آمده بودند.

به خدا قسم که من پیوسته با شمشیر تیز و مرگ آور بر مردم فاسق ضربت می زنم.

این فداکارى بر من که از قبیله ازد هستم در هر روزى که جنگ باشد واجب و لازم است.

در المناقب ابن شهرآشوب آمده است که وی در میدان جنگ چنین رجز می خواند:

 أَمِیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِیرُ            سُرُورُ فُؤَادِ الْبَشِیرِ النَّذِیرِ

عَلِیٌّ وَ فَاطِمَهُ وَالِدَاهُ                      فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظِیر(41)

سعد بن حارث انصارى عجلانى و برادرش ابو الحتوف‏

این دو برابر از افراد محله محکّمه کوفه بودند و همراه عمر بن سعد براى با جنگ حضرت امام حسین (علیه السّلام) بیرون رفتند. صاحب الحدائق گفته است: در دهم محرم هنگامى که یاران حضرت امام حسین (علیه السّلام) به شهادت رسیدند، چون با صداى بلند مى ‏فرمودند: آیا کسى نیست که ما را یاری کند؟ زنان و کودکان این را شنیدند و با صداى بلند گریه کردند سعد و برادرش هم استغاثه امام و گریه و زارى خانواده او را شنیدند و همراه حضرت امام حسین (علیه السّلام) به دشمنان او حمله کردند و گروهى را به قتل رساندند و گروهى را زخمى کردند پس با شمشیر خود به کمک حضرت سیدالشهداء (علیه السّلام) شتافتند و با دشمنان او جنگیدند تا آنکه هر دو با هم کشته شدند.

در مقتل مقرم به نقل از حدائق الوردیه درباره سعد بن الحارث و برادرش ابوالحتوف آمده است:

«و سمع الأنصاریان سعد بن الحارث و أخوه أبو الحتوف استنصار الحسین و استغاثته و بکاء عیاله و کانا مع ابن سعد فمالا بسیفیهما على أعداء الحسین و قاتلا حتى قتلا.»(42)

«سعد بن حارث و برادرش ابو الحتوف که در لشکر ابن سعد بودند استغاثه حضرت امام حسین (علیه السّلام) و گریه زنان را شنیدند با شمشیرهاى خود بر دشمنان حضرت امام حسین (علیه السّلام) حمله بردند و جنگیدند تا آنکه کشته شدند.»(43)

در وسیله الدارین ذکر شده است که ابوالحتوف و برادرش سعد از خوارج بودند و با عمر بن سعد به جنگ با حضرت امام حسین (علیه السّلام) رفته بودند ولی پس از اینکه اندک یارانی برای حضرت سیدالشهدا (علیه السّلام) ماندند و حضرت با صدای بلند یاور طلبیدند و فرمودند: «الا من ناصر فینصرنا الا من ذاب یذب عن حرم رسول الله» و صدای بانوان و کودکان خاندان عترت (علیهم السّلام) بلند شد این دو نفر گفتند: لاحکم الا الله و و نباید از کسی که بر او عصیان کرده اطاعت کرد این حسین فرزند دختر رسول ما محمد (صلی الله علیه و آله) است و ما به شفاعت جدش در روز قیامت امیدواریم. چگونه با او بجنگیم در این وضعیت که هیچ یاوری ندارد. پس هر دو با جماعت بسیاری جنگیدند و با هم در یک مکان به شهادت رسیدند.(44) 

پی نوشتها

(1) ابصار العین، صفحه 160- 139 – سلحشوران طف، صفحه 198- 173

(2)سلحشوران طف، صفحه173   

(3) مروج ‏الذهب، جلد ‏3، صفحه 59

(4) ترجمه مروج ‏الذهب، جلد ‏2، صفحه 63

(5) منتهى الآمال، جلد‏1، صفحه 611 – 609

(6) تاریخ ‏الطبری، جلد‏5، صفحه 446

(7) تاریخ ‏الطبری، جلد ‏5، صفحه 404 – وقعه الطف، صفحه 175 – 174 – مقتل الحسین(ع) المقرم، صفحه 192 – 191

(8) ترجمه تاریخ ‏الطبری، جلد ‏7، صفحه 2997 – 2995

(9)تاریخ ‏الطبری، جلد ‏5، صفحه 446 – مقتل الحسین(ع) المقرم، صفحه249   

(10) ترجمه تاریخ ‏الطبری، جلد ‏7، صفحه 3052

(11) اللهوف على قتلى الطفوف، صفحه80

(12) الأخبارالطوال، صفحه 255

(13) ترجمه اخبارالطوال، صفحه 302 -301

(14) الفتوح، جلد ‏5، صفحه 92 – تاریخ ‏الطبری، جلد‏5، صفحه 413- 412 – الکامل، جلد‏4، صفحه53 – الأخبارالطوال، صفحه 255- مقتل الحسین(ع) مقرم، صفحه 210 – 209 – شرح غم حسین علیه السلام، صفحه 79- 77

(15) ترجمه الفتوح، صفحه 894

(16) مقتل الحسین(ع) مقرم، صفحه 227 – 226

(17) ترجمه مقتل مقرم، صفحه 137 – 136

(18) تاریخ ‏الطبری، جلد ‏5، صفحه 434

(19) ترجمه تاریخ ‏الطبری، جلد ‏7، صفحه 3035

(20) تاریخ ‏الطبری، جلد ‏5، صفحه 442 – 441

(21) ترجمه تاریخ ‏الطبری، جلد ‏7، صفحه 3046

(22) وسیله الدارین، صفحه 132

(23)تاریخ ‏الطبری، جلد ‏5، صفحه 401

(24) ترجمه تاریخ ‏الطبری، جلد ‏7، صفحه 2991 – 2990

(25) مقتل الحسین(ع) المقرم، صفحه 265 – 264

(26) ترجمه مقتل مقرم، صفحه 169 – مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، جلد‏4، صفحه 103

(27) ابصار العین، صفحه153 – وسیله الدارین، صفحه 214

(28) وسیله الدارین، صفحه 173

(29)وقعه الطف، صفحه 186

(30) مثیر الأحزان، صفحه61 – 60

(31) مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، جلد4، صفحه 105- وقعه الطف، صفحه 223

(32) الإصابه، جلد‏4، صفحه277

(33)إبصار العین، صفحه 158- 157- سلحشوران طف، صفحه 196- 195

(34) وسیله الدارین، صفحه 200- 199 – إبصار العین، صفحه 158

(35)وسیله الدارین، صفحه 114

(36) مناقب آل أبی طالب علیهم السّلام، جلد‏4، صفحه104

(37) مناقب آل أبی طالب علیهم السّلام، جلد‏4، صفحه 104 – بحار الأنوار، جلد‏45، صفحه 28

(38)مقتل الحسین(ع) المقرم، صفحه 264

(39) ترجمه مقتل مقرم، صفحه 169

(40) بحار الأنوار، جلد‏45، صفحه 28

(41) مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، جلد‏4، صفحه 104

(42) مقتل الحسین(ع) المقرم، صفحه250

(43) ترجمه مقتل مقرم، صفحه 154  

(44) وسیله الدارین، صفحه 105

منابع

– ابصار العین فی أنصار الحسین علیه السلام‏، شیخ محمد بن طاهر سماوى‏، قم،‏ دانشگاه شهید محلاتى‏، 1419ق‏.

– الأخبار الطوال، ابوحنیفه احمد بن داود الدینورى، تحقیق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، قم، منشورات الرضى، 1368ش.

– اخبار الطوال، ابوحنیفه احمد بن داود دینورى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، نشر نى، 1371ش.

– الإصابه فى تمییز الصحابه، احمد بن على بن حجر العسقلانى، تحقیق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، 14151995

– بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403ق.

– تاریخ الطبرى (تاریخ الأمم و الملوک)، محمد بن جریر طبرى، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم ، بیروت، دارالتراث، 13871967

– تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، اساطیر، 1375

– ترجمه ‏مقتل الحسین علیه السلام مقرم، عبد الرزاق مقرّم، مترجم محمد مهدى عزیز الهى کرمانى، نوید اسلام‏، قم، 1381 

– سلحشوران طف (إبصار العین فی أنصار الحسین علیه السلام)، نویسنده: شیخ محمد بن طاهر سماوى، مترجم: عباس جلالى، ‏ قم‏، زائر، 1381

– شرح غم حسین (علیه السّلام)، موفق بن احمد اخطب خوارزمی، مترجم مصطفی صادقی، قم، مسجد مقدس جمکران، 1388

– الفتوح، ابن اعثم کوفى، مترجم: محمد بن احمد مستوفى‏ هروی، مصحح: غلامرضا طباطبایی مجد، تهران‏، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى‏، 1372 ش.‏

– الفتوح، محمد بن علی ابن‌اعثم کوفی، بیروت، دار الأضواء، 1411 ه.ق.

– الکامل (کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران)، عز الدین على بن اثیر، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خلیلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

– اللهوف على قتلى الطفوف، على بن موسى ابن طاووس، ترجمه فهرى، تهران، جهان، چاپ: اول، 1348ش.

– مثیر الأحزان، احمد بن محمد ابن فهد حلی، جعفر بن محمد ابن‌نما، محقق: مدرسه الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، مدرسه الإمام المهدی (علیه السلام‌)، ۱۴۰۶ ق.

– مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسین بن على المسعودی، تحقیق اسعد داغر، قم، دار الهجره، 1409ق.

– مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسین مسعودی، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1374ش.

– مقتل الحسین (علیه السّلام)، عبدالرزاق مقرم، بیروت، موسسه الخرسان للمطبوعات، 1426ق.

– مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، محمد بن على ابن شهر آشوب مازندرانى، 4 جلد، قم، علامه، چاپ اول، 1379 ق.

– منتهى الآمال فى تواریخ النبى و الآل علیهم السلام، حاج شیخ عباس قمى، قم، جامعه مدرسین (موسسه النشر الاسلامى)، 1422 ق.

– وسیلۀ الدارین فی أنصار الحسین، ابراهیم الموسوی الزنجانی، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1395ق. 1975

– وقعه الطفّ، لوط بن یحیى ابو مخنف کوفى، قم، جامعه مدرسین، 1417ق.

پیوست ها

اترک تعلیق

افتتاح موزه ای برای نگهداری آثار باستانی کشف شده در روند تخریب اطراف حرم مطهر به منظور توسعه حرم مطهر حسینی

ساخت و تجهیز بیست و چهار مرکز اورژانس و تکمیل ساخت بیمارستان الشفاء به همت آستان قدس حسینی

نافع ابن هلال از شهدای کربلا ،هلال ابن نافع از سپاه اموی وتاریخ نگار کربلا

نافع بن هلال:شهید کربلانافع بن هلال، که با عناوین جَمَلی، بجلی، مرادی و بجلی مرادی در منابع تاریخی از وی یاد شده، از یاران امام علی (ع) و یکی از کوشاترین یاران امام حسین (ع) در جریان کربلا بوده است.گفتنی است که شخص دیگری به نام هلال بن نافع، در کربلا حضور داشته که جزو سپاه عمر بن سعد و از گزارشگران حادثه کربلاست و گاه، وی با این نافع بن هلال، اشتباه گرفته شده است.,ومتاسفانه بسیاری از اهل منبر ومداحان به این تفاوت فاحش توجه نمی کنند.

اما نافع ابن هلال یکی از چهار نفری است که در راه کوفه، در منزلی به نام «عُذَیب الهِجانات» به امام حسین (ع) پیوستند. هنگامی. که امام (ع)، سخنرانی معروف خود را در شب عاشورا خطاب به یارانش ایراد کرد، در پایان فرمود: «من، مرگ را چیزی جز خوشبختی، و زندگی با ستمگران را چیزی جز ملال نمی.دانم.» در این هنگام، نافع، پس از زهیر بن قین، از جا برخاست و گفت: «به خدا سوگند، ما از دیدار پروردگارمان، ناخشنود نیستیم، و براساس نیت‌ها و بصیرت‌های درست خود هستیم. با دوست تو، دوست و با دشمن تو، دشمن هستیم.»نافع بن هلال، در رساندن آب به خانواده امام (ع) نقش مؤثری داشت. وی حوالی شب عاشورا، پرچم‌دار گروهی بود که مأموریت داشتند تا آب تهیه کنند.وی هنگامی که علی بن قَرَظه، به بهانه خون‌خواهی برادرش به امام حسین(ع) حمله برد، راه را بر وی بست و با وارد کردن ضربه‌ای به وسیله نیزه بر او، حمله وی را دفع کرد.نافع بن هلال، تیراندازی ماهر بود و در روز عاشورا، 12 نفر از سپاه دشمن را هدف قرار داد و از پا درآورد و عده‌ای را نیز زخمی کرد و پس از تمام شدن تیرهایش، با شمشیر خود، به صف دشمن زد، در حالی که این رجز را بر لب داشت:من غلام یمنی بجلیمدینم، دین حسین و علی استوی، در نهایت، آن‎قدر جنگید تا هر دو بازویش شکست و به اسارت دشمن درآمد. وقتی او را نزد عمر بن سعد بردند، در حالی که خون بر محاسنش جاری بود، با شهامت تمام، خطاب به او گفت: «به خدا سوگند، من 12 نفر از شما را کشتم، و این، جز آنهایی است که زخمی کردم. خودم را برای تلاشی که کرده‌ام، سرزنش نمی‌کنم، و اگر بازو و مچی برایم مانده بود، نمی‌توانستید مرا اسیر کنید.»عمر بن سعد، به شمر دستور داد تا او را بکشد، نافع، در آخرین لحظات زندگی، خطاب به شمر گفت: «به خدا سوگند، بدان که اگر تو در زمره مسلمانان بودی، بر تو گران می‌آمد که با ریختن خون ما به دیدار خدا نائل شوی! ستایش، خدایی را که مرگ ما را به دست بدترین آفریدگانش قرار داد»نام وی در «زیارت رجبیّه» و «زیارت ناحیه» آمده است. در «زیارت ناحیه مقدسه» می‌خوانیم: «سلام بر نافع بن هلال بن نافع بجلی مرادی»هلال بن نافع:از سپاه عمرسعدامام حسین(ع) در راه کربلا به چند سوار که از کوفه می آمدند برخورد کردند؛ از جمله آنها هلال بن نافع و عمروبن خالد بود که خبر شهادت مسلم بن عقیل را به سیدالشهدا(ع) دادند و همان جمله معروف شمشیرها بر علیه شما و دل ها با شما می باشد را گفتند، اما به امام ملحق نشدند.

در کربلا نیز هلال بن نافع در لشکر عمربن سعد شرکت داشته و همان کسی است که داستان شهادت امام حسین(ع) در قتگاه را نقل می کند و می گوید:فردی بانگ بر اورد که شمر حسین بن علی راکشت،او می گوید:: من در میان دو صف لشکر آمدم و بر بالای سر آن جناب ایستادم در حالتی که آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ به خدا سوگند که هرگز ندیده بودم هیچ کشته به خون خویش آغشته را که در خوش‌رویی و نورانیت وجه، بهتر از حسین علیه السّلام باشد و به تحقیق که نور صورت و جمال هیئت او مرا از تفکر در کیفیت قتل آن جناب باز داشت و در آن حال خواهش جرعه آبی می نمود، شنیدم که کافری بی دین به آن سبط سیدالمرسلین علیه السّلام به زبان بریده این گونه جسارت نمود که به خدا آب نخواهی چشید تا آنکه خود وارد دوزخ گردی و از آب گرم و سوزان جهنم بیاشامی!سپس من به گوش خود شنیدم که حضرت امام علیه السّلام در جواب او فرمود: وای بر تو باد! من وارد بر دوزخ نمی‎شوم و از حمیم دوزخ نمی‎آشامم بلکه به خدمت جد بزرگوارم و رسول عالی مقام خواهم رسید و در خانه بهشتی که از احمد مختار است، با آن بزرگوار در منزلگاه صدق در نزد ملیک مقتدر ساکن خواهم بود و از آب‌های بهشت که خدای عزوجل در کتاب مجید خود وصف فرمود که گندیده و ناگوار نمی‎شود، خواهم آشامید و به خدمتش شکایت می کنم از آنکه دست خود را به خون من آلودید و از کردار زشت که به جا آوردید.هلال گفت: آن بدکیشان همگی آن چنان به خشم و طغیان آمدند که گویا خدای عزوجل در قلب یکی از آن بی دینان رحم فرار نداده است؛ پس سر مطهر نور دیده حیدر و پاره جگر پیغمبر را از بدن جدا کردند، در حالتی که با ایشان به تکلم مشغول بود -لعنهم الله و خذلهم الله- پس من از بی رحمی آن گروه به شگفت آمدم و گفتم: به خدا سوگند که من هرگز در هیچ امری با شما اتفاق نخواهم کرد.

دکمه بازگشت به بالا