Ultimate magazine theme for WordPress.

گناه چیست؟ چگونه توبه کنیم؟ چکار کنیم گناه نکنیم؟

در نوشتار متن سخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در ماه مبارک رمضان 98 درباره گناه چیست؟ چگونه توبه کنیم؟ چکار کنیم گناه نکنیم؟ را میتوانید بخوانید.

چکار کنیم گناه نکنیم؟ گناه چیست؟ چگونه توبه کنیم؟
سخرانی حاج آقا پناهیان
گناه چیست؟ چگونه توبه کنیم؟ چکارکنیم گناه نکنیم؟

عجیب‌بودن موضوع گناه و معصیت به چیست؟   

  • در این جلسات می‌خواهیم دربارۀ دو موضوع بسیار عجیب در عالم خلقت و فضای دین‌داری صحبت کنیم؛ یکی موضوع گناه است و دیگری موضوع مغفرت و توبه است.
  • عجیب‌بودن موضوع گناه و معصیت به چیست؟ خداوند متعال این عالم و کائنات را بسیار منظم و دقیق آفریده است. ببینید این قوانین فیزیک و شیمی در عالم، چقدر دقیق و حساب‌شده طراحی شده‌اند! از یک نگاه، اصلاً نمی‌شد که خداوند یک خلقت بی‌حساب و نامنظم داشته باشد؛ در این‌صورت خود این مخلوقات، همدیگر را نابود می‌کردند.
  • در این عالمی که خداوند همه‌چیز را منظم و مرتب آفریده است، به انسان اراده و اختیار و آزادی داده است، و طبیعتاً این انسان گاهی اشتباه می‌کند و خلافی را انجام می‌دهد. عجیب این است که خداوند اسم این را «گناه و معصیت» گذاشته است و می‌فرماید: «مرا عصیان کردید!» درحالی‌که ما خودمان را اذیت کردیم و به نفس خودمان ظلم کردیم و ضربه زدیم، ولی این ضربه‌ای را که ما به خودمان زده‌ایم، خداوند به خودش می‌گیرد، و این خیلی عجیب است.

آیا موضوع گناه و توبه، شدت محبت خدا به بندگانش را نمی‌رساند؟!

  • کلمۀ «ذنب» به معنای دنباله است. چرا به گناه، ذنب می‌گویند: چون کاری است که عوارض منفی برای انسان دارد. وقتی ما یک گناهی انجام می‌دهیم، در واقع برای خودِ ما عوارض منفی دارد اما خداوند می‌فرماید: بیا از این کار، توبه کن و از من معذرت‌خواهی کن.
  • کلمۀ «عصیان» هم به‌معنای پیروی نکردن است. من ارتباط خودم را با خدا قطع کرده‌ام و این کار آثار وضعیِ نامطلوبی برای خودم دارد. اما خداوند می‌فرماید: تو مرا معصیت کرده‌ای، بیا توبه کن… آیا این، شدت محبت خداوند به بندگانش را نمی‌رساند؟!

فلسفۀ اینکه «خدا به ما دستور می‌دهد» چیست؟

  • اصلاً چرا خداوند، این برنامه‌ای را-که به‌عنوان دین- به ما داده، به‌صورت «دستوری» به ما داده است تا هر خلافی در این برنامه انجام بدهیم، بشود «خلاف دستور خدا»! یک پزشک، به بیمار خودش نسخه می‌دهد، اما وقتی ما به‌عنوان بیمار، به نسخۀ پزشک عمل نمی‌کنیم، نیازی نیست که از پزشک، عذرخواهی کنیم؛ چون به ضررِ خودمان کار کرده‌ایم نه به ضررِ او!
  • اما خداوند در زندگی ما، خودش را وسط آورده است و می‌گوید: اگر این اشتباه‌ها را انجام بدهی، نافرمانیِ مرا کرده‌ای! اگر به خودت لطمه بزنی، من از تو ناراحت می‌شوم! کارهایی که به نفع تو باشد، من به تو دستور می‌دهم! انگار خداوند دارد می‌گوید: به‌خاطر من، این کارها (گناهان) را انجام نده!
  • اگر خدا به ما دستور هم ندهد، ما باید این کارها را انجام بدهیم(چون به نفع خودمان است) پس چرا خداوند این دستور خودش را وسط می‌آورد؟ آیا این به‌خاطر شدتِ علاقۀ خدا به انسان نیست؟! چه فلسفۀ دیگری دارد؟! آیا این عجیب‌ترین پدیده‌ای نیست که در فضای دین مشاهده می‌شود؟!
  • اینکه خداوند به ما دستور نماز و روزه می‌دهد، عجیب نیست، چون معلوم است که این کارها به نفع خودمان است؛ عجیب اینجاست که اگر این کارها را انجام ندهیم، نامش گناه و معصیتِ خدا می‌شود. یعنی وقتی من به خودم لطمه می‌زنم، خدا ناراحت می‌شود. موضِع پروردگار نسبت به این دستورها به‌گونه‌ای است که خودش وارد شده و برای این کارهایی که به نفع‌مان است، بهشت قرار داده و با جهنم، تهدید می‌کند؛ مثل مادری که از سرِ دلسوزی، کودک نادان خودش را تهدید می‌کند.
  • ببینید در آیات قرآن، خداوند چقدر با اصرار و التهاب سخن می‌گوید. کسی که قرآن کریم را نامۀ عاشقانۀ خداوند به بندگان خودش نبیند، در واقع معانی و منظور کلمات قرآن را متوجه نشده است.
  • آیا مفهوم گناه و معصیت و جایگاه حساس آن در دین، محبت شدید خدا را نسبت به ما نمی‌رساند؟! اگر این نیست، چه معنای دیگری می‌تواند داشته باشد؟ آیا-نعوذبالله- می‌شود گفت که خداوند مثل یک سلطان ستمگری است که اگر به حرفش گوش ندهیم، ناراحت می‌شود و غضب می‌کند و حساب ما را می‌رسد؟! نه خداوند زور می‌گوید، نه بی‌رحم است و نه ستمگر! این فقط شدت محبت خدا را می‌رساند.

چرا مفهوم «توبه» عجیب است؟

  • مفهوم عجیب دیگری که در دین هست، توبه و استغفار است. توبه یعنی چه؟ یعنی شما یک خلاف و خطایی انجام داده‌ای و عوارضش دارد به سمت شما می‌آید. اگر خدا بخواهد جلوی عوارض ناشی از گناه شما را بگیرد، باید نظم عالم را به‌هم بزند. می‌دانی اگر نظم عالم به‌هم بخورد چه اتفاقی می‌افتد؟ مثلاً در طول شبانه‌روز، به‌صورت تصادفی گاهی اوقات جاذبۀ زمین مختلّ بشود! یا قانون چسبندگی بین ذرات و سلو‌ل‌ها از بین برود! اگر یک گوشه‌ای از این عالم، نظمش به‌هم بریزد، همۀ عالم متأثر از این بی‌نظمی خواهد شد و به‌هم می‌ریزد.
  • وقتی ما گناهی انجام می‌دهیم، به‌طور طبیعی باید اثر آن کار را ببینیم، اما وقتی توبه می‌کنیم، خداوند جلوی اثرِ این گناه را می‌گیرد، در واقع خداوند جلوی نظم عالم را می‌گیرد، اما طوری جلوی این نظم را می‌گیرد که بی‌نظمی در کل عالم پدید نمی‌آید.

خداوند دائماً دارد توبه می‌پذیرد؛ یعنی دائماً دارد معجزه می‌کند!

  • چرا موضوع توبه، عجیب است! چون خداوند در جریان توبه، دارد جلوی نظم جهان را می‌گیرد و طوری این کار را انجام می‌دهد که عالم به‌هم نریزد. در واقع اینجا معجزه دارد اتفاق می‌افتد. پذیرش توبه یعنی خداوند دارد جلوی ضررِ ناشی از گناه ما را می‌گیرد؛ ضرری که بر اساس نظمِ عالم، باید به ما می‌رسید.
  • معجزه‌ای مثل «شق‌القمر» را در نظر بگیرید؛ وقتی ماه دو نصف می‌شود، به‌طور طبیعی باید نظم منظومۀ شمسی به‌هم بخورد، اما چون معجزه است، دو نیمۀ ماه دوباره به هم می‌چسبد و آب از آب تکان نمی‌خورد! شق‌القمر یک‌بار اتفاق افتاد، اما خداوند دائماً دارد توبه می‌پذیرد؛ یعنی دائماً دارد معجزه می‌کند! تازه بعضی‌وقت‌ها بدون اینکه ما توبه کنیم، اثر گناه ما را از بین می‌برد و نمی‌گذارد اثرش ظاهر بشود.

چرا اولیاء خدا این‌قدر توبه می‌کنند؟

  • ما با دو مقولۀ بسیار عجیب، مواجه هستیم: گناه و توبه! یکی اینکه خداوند خطای ما را-که داریم به خودمان ضربه می‌زنیم- معصیت و نافرمانیِ خودش تلقی کرده و فرموده است: به خاطر این معصیت، بیا از من عذرخواهی کن! از این عجیب‌تر اینکه: اگر توبه کنی، من جلوی نظم این عالم را می‌گیرم و نمی‌گذارم اثر این گناه در دنیا و آخرت برای تو ظاهر شود.
  • بعد از دو مقولۀ عجیب فوق، یک امر دیگری هم وجود دارد که عجیب است و آن اینکه: چرا اولیاء خدا این‌قدر توبه و استغفار می‌کنند؛ آنها که گناهی مرتکب نشده‌اند! دلیل اصرار فراوان آنها برای استغفار به درگاه خدا چه بود؟ این هم مقوله‌ای است که در جلسات بعد، به آن می‌پردازیم.
  • یکی از لوازم دین‌داری این است که آدم مفهوم معصیت را بپذیرد و بداند که با گناه‌کردن، دارد به خودش ضربه می‌زند نه اینکه صرفاً خدا را ناراحت کرده باشد! در جامعۀ ما خیلی‌ها فکر می‌کنند وقتی گناهی مرتکب می‌شوند، خدا را از خودشان ناراحت کرده‌اند و فکر نمی‌کنند که واقعاً به خودشان ضربه زده‌اند. لذا وقتی می‌خواهند توبه کنند، انگار فقط می‌خواهند خدا را راضی کنند که دیگر ناراحت نباشد؛ همین!

چرا در جامعۀ ما، گناه به‌عنوان «یک فاجعه» تلقی نمی‌شود؟

  • در جامعۀ ما مقولۀ گناه، خیلی جدّی تلقی نمی‌شود. اگر کسی در یک چهارراه، چراغ قرمز را رد کند، همه اعتراض می‌کنند که «چرا نظم شهر را به‌هم می‌زنی!» اما دربارۀ گناه، چنین برداشتی ندارند.
  • اینکه کسی به گناه، به‌عنوان یک فاجعه نگاه نمی‌کند، شاید به‌خاطر این باشد که این مسئله را درست به بچه‌ها آموزش نمی‌دهند. آیا در این 12سالِ تعلیم و تربیت، مفهوم گناه را به دانش‌آموزان یاد می‌دهند؟
  • گناه چیست؟ آیا صرفاً کاری است که خدا را ناراحت می‌کند؟! یا اینکه گناه واقعاً چیز وحشتناکی است، به‌حدّی که آدم باید تعجب کند که «من به خودم ضربه زده‌ام؛ خدایا تو چرا ناراحت شدی؟» و خداوند پاسخ می‌دهد: برای اینکه تو را خیلی دوست دارم؛ خیلی بیشتر از محبت مادر به فرزند…
  • کسی که گناه می‌کند، مثل کسی است که دارد با چاقو یا ساتور، دست یا انگشت خودش را می‌بُرد و به خودش لطمه می‌زند. توبه هم مثل این است که انگشت خودت را قطع کرده‌ای و به خدا می‌گویی «خدایا درستش کن!»
  • غیبت‌کردن، واقعاً این است که انسان گوشت برادر دینی خودش را بخورد و این را پیامبر اکرم(ص) در برخی موارد به اصحاب خودشان نشان داده‌اند تا اثر این گناه زشت را بفهمند.

گناه یعنی «خلاف منافع خودمان رفتارکردن»

  • برای ما جا نیفتاده است که گناه اولاً یعنی ضربه‌زدن به خود! خیلی‌ها فکر می‌کنند که گناه، یعنی زیر پا گذاشتنِ مقدسات و خلاف اعتقادات عمل کردن و یک رفتار غیرمؤمنانه انجام دادن! درحالی‌که گناه، اولاً معنایش این نیست. گناه قبل از اینکه خلاف اعتقادات رفتارکردن باشد، یعنی خلاف منافع خودمان رفتار کردن!
  • شاید ما دین را از اساس، غلط معرفی کرده‌ایم. اینکه بگوییم «دین یک برنامه‌ای است بر اساس اعتقادات و ایمان!» تلقیِ دقیقی از دین نیست. دین یک برنامه‌ای است اولاً بر اساس منافع انسان؛ منافع دنیایی و آخرتی. لذا در مرحلۀ اول، ما باید یک‌مقدار آدم‌های خودخواهی باشیم تا گناه نکنیم!
  • خودخواهی در اصل، چیز بدی نیست. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: من به کسی احسان نکردم، بلکه هر کاری انجام دادم، برای خودم بود! (ما أحسَنتُ إلى أحَدٍ و لا أسَأتُ إلَیهِ…؛ تفسیر جوامع الجامع/ج‏2/ص 318 ) و (الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل/ج‏2/ص650)
  • اگر اهل‌بیت(ع) خودخواهی به معنای درست کلمه، نداشتند، این‌قدر برای بهشت و جهنم ناله می‌زدند؟! قرآن می‌فرماید: کسی که آدم بدی شود و خدا بخواهد مجازاتش کند، کاری می‌کند که خودخواه نباشد «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (حشر/19)

مرحلۀ اولِ توجه به گناه، خودخواه بودن به معنای درست کلمه است

  • مرحلۀ اولِ توجه به مفهوم گناه و درکِ ماجرای معصیت، این است که آدم مواظب خودش و منافع خودش باشد و به تعبیری «خودخواه» باشد. ما باید بچه‌ها را در مدرسه طوری بار بیاوریم که متوجه بشوند، انتخاب‌های آنها اثر همیشگی روی آنها دارد. دانش‌آموز را برای انتخاب‌کردن، آزاد بگذارند، به‌گونه‌ای که اگر بد انتخاب کرد، از انتخاب خودش متأسف شود. بچه‌ها را باید در معرض انتخاب قرار دهیم تا عوارضِ منفی یا مثبتِ انتخاب خود را ببینند.
  • وقتی از خدا می‌خواهی «خدایا کمکم کن که دیگر گناه نکنم» یعنی اینکه: «خدایا کمکم کن که دیگر به ضررِ خودم عمل نکنم» از آقای بهجت(ره) ذکر می‌خواستند، ایشان می‌فرمود: ذکر این است که تصمیم بگیری گناه نکنی! همین‌که تصمیم بگیری، خدا کمک می‌کند.
  • بیایید در این ماه رمضان، یک‌مقدر خودخواه باشیم، به فکر منافع خودمان باشیم؛ به فکر بالاترین منافع خودمان باشیم. یک پایِ توجه به گناه این است که منافع خودمان را ببینیم، پای دیگرش این که حرمت خدا و محبت خدا را ببینیم (که اینها را در جلسات بعدی بررسی می‌کنیم)

چه شد که بعد از آن معصیت، خدا حضرت آدم را برگزید؟

  • حضرت آدم، معصیت کرد و از بهشت و آن مقام و جایگاه بالا، پایین آمد. «وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏» (طه/121) آدم، پروردگارش را معصیت کرد و فواید فراوانی را از دست داد، یعنی پاداشِ گوش‌کردن به آن حرف خداوند را از دست داد.
  • بعد می‌فرماید: سپس خدا او را به پیامبری برگزید و توبه‌اش را قبول کرد و او را هدایت نمود «ثمُ‏َّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَیْهِ وَ هَدَى‏» (طه/ 122) چه شد که بعد از معصیت، خداوند حضرت آدم را برگزید؟ به‌خاطر اینکه خیلی قشنگ توبه کرد و با گریه و ناله‌های خودش، زمین و آسمان را به‌هم ریخت! 
  • (الف2-ن2)

چرا نباید از دین‌داری خودمان لذت کافی ببریم؟!     

  • دین‌داری باید به‌صورتی باشد که برای انسان بتواند جذاب، سرگرم‌کننده، هیجان‌انگیز و نشاط‌آور باشد. البته منظور این نیست که دین‌داری باید برای همۀ افراد حتماً این‌گونه باشد؛ کسی که روی خودش هیچ کاری نکرده و هیچ ارزش‌افزوده‌ای ایجاد نکرده است، اگر دین‌داری برای او هم سرگرم‌کننده و لذت‌بخش باشد، معلوم می‌شود که دین زیاد ارزشمند نیست. اما بعد از اینکه انسان یک ارزش‌افزوده‌ای در روح و فکر خودش ایجاد کرد، او باید بتواند از دین‌داری خودش لذت ببرد و دین باید برایش هیجان‌انگیز و نشاط‌آفرین باشد.
  • چرا ما نباید از زندگی خودمان حظّ کافی نبریم؟! ما که می‌خواهیم دین‌داری کنیم، چرا نباید از دین‌داری خودمان لذت کافی ببریم و بعد دلمان دنبال زندگی بی‌دین‌ها باشد؟! چرا بی‌دین‌ها حسرت زندگی دین‌دارها را نخورند؟! کمااینکه قرآن کریم می‌فرماید: کفار دوست دارند شما را از ایمان در بیاورند، چون به شما حسادت می‌ورزند (وَدَّ کَثیرٌ مِنْ أَهْلِ‌الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إیمانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِم‏؛ بقره/109) خُب معمولاً به چه کسی حسودی می‌کنند؟ کسی که بیشتر دارد لذت می‌برد، به او حسودی می‌کنند.

یکی از موانع لذت‌بردن از دین، تلقی‌های غلط ما از دین است

  • دین‌داری هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده است منتها ما باید ابتدا یک‌مقدار زحمت بکشیم تا باب لذت‌بردن از دین‌داری را برای خودمان باز کنیم، باید دید، چه چیزی موجب می‌شود ما از دین‌داری لذتِ کافی نبریم؟
  • یکی از موانع لذت‌بردن از دین، تصورات غلط ما از دین است، تصورات و تلقی‌های غلطی که به هر دلیلی ایجاد شده است؛ یا دین را درست به ما آموزش نداده‌اند، یا اینکه ما از افرادی که مشکل دارند، حرف‌هایی دربارۀ دین شنیده‌ایم و باور کرده‌ایم. این تلقی‌های غلط را باید درست کنیم تا از دین‌داری لذت ببریم. حالا این تلقی‌های ناصواب، یا از کلّیت دین است یا نسبت به بخشی از اجزاء دین‌داری است.

یکی از موضوعاتی که نسبت به آن تلقیِ ناصواب داریم، موضوع گناه است

  • یکی از موضوعاتی که ما نسبت به آن تلقیِ ناصواب داریم و مدام با آن درگیر هستیم، موضوع گناه است. معنای گناه چیست و فلسفۀ درست‌شدن مفهومی به‌نام «گناه» چیست؟ چرا به‌دنبال گناه، عذاب وجود دارد؟
  • یکی از عجائب عالم خلقت، همین مفهوم گناه است! من یک اشتباهی می‌کنم که به ضرر خودم تمام می‌شود، خدا وسط می‌آید و می‌فرماید: «مرا نافرمانی کردی!» باید دید واقعاً چرا در اینجا خدا وسط می‌آید و کار خطای ما را که به خودمان لطمه می‌زند، اسمش را گناه و نافرمانی می‌گذارد و ما را با خودش درگیر می‌کند!

قدم اول، برای شناخت گناه: بدانیم «گناه، اشتباهی است که به ضررِ خودمان است»

  • مردم خیلی تلقیِ صحیحی از گناه ندارند، فکر می‌کنند که گناه به ضررشان نیست و فقط خدا را ناراحت کرده‌اند! این تصور اشتباه است. عجیب‌بودن گناه به این است که من به خودم ضربه زده‌ام ولی خدا اسمِ آن‌را «گناه و نافرمانیِ خودش» می‌گذارد و از دست ما ناراحت می‌شود.
  • برای اینکه گناه را درست بشناسیم، در قدم اول باید بدانیم که گناه، یک اشتباه است که انسان مرتکب می‌شود و به خودش ضربه می‌زند و در این عالم بسیار منظم، این گناه آثار سوئی دارد که طبیعتاً به او برمی‌گردد. اگر آدم گنهکار این را بفهمد، به خدا پناه می‌برد که «من خودم را زده‌ام؛ ظَلَمتُ نَفسی» خدایا نگذار آثار این گناه، مرا بگیرد! 

برخی تصور می‌کنند گناه، فی‌نفسه به ضررشان نیست؛ فقط خدا را ناراحت می‌کند!

  • خیلی‌ها تصور می‌کنند که گناه فی‌نفسه کارِ بدی نیست و ضرری برایشان ندارد؛ فقط خدا را ناراحت کرده‌اند! این تلقیِ غلط از گناه است که باید تغییر کند. خیلی‌ها هم فکر می‌کنند که افراد مؤمن و معتقد، با خدا یک قراری گذاشته‌اند که او را نافرمانی نکنند، آن‌وقت اگر رفتار غلطی از آنها سر بزند، اسمش می‌شود «گناه!» ولی اگر ما خارج از دین باشیم، این رفتار فی‌نفسه کارِ اشتباهی نیست و ضرری ندارد!
  • ما چه داخل دین باشیم چه نباشیم، اگر با چاقو یا ساتور، انگشت خودمان را قطع کنیم، این دیگر ربطی به دین و اعتقاد آدم ندارد و بالاخره انگشت ما جدا می‌شود و درد می‌کشیم. نباید تصور کنیم که گناه، به انتخاب ما دربارۀ اعتقادات ما بستگی دارد و اعتقادات هم یک امر سلیقه‌ای و روحی هستند که برخی آن را انتخاب کرده‌اند و اگر دین را انتخاب نکرده بودند، از شرّ مفهومی به‌نام گناه هم خلاص بودند!

گناه یعنی خطای بشر که به ضرر خودش است؛ چه دین داشته باشد، چه نداشته باشد!

  • قدم اول این است که بدانیم گناه، کاری است که به ضررِ خودمان است. ای کاش برای جامعۀ ما جا بیفتد که «گناه یعنی خطای بشر که به ضرر خودش است؛ چه دین داشته باشد، چه نداشته باشد!» کاش اول این را در مدرسه برای بچه‌ها جا می‌انداختیم که «اگر کسی علیه خودش اقدام کند، بد است! اگر کسی منافع خودش را از دست بدهد، بد است!»
  • امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «لَوْ لَمْ یَنْهَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَنْ مَحَارِمِهِ لَوَجَبَ أَنْ یَجْتَنِبَهَا الْعَاقِل‏» (غررالحکم/7595) اگر خدا از حرام نهی نکرده بود، عاقل باید خودش از حرام اجتناب می‌کرد (چون می‌دانست به ضرر خودش است)
  • رسول‌خدا(ص) می‌فرماید: حیا همه‌اش برای انسان خیر است یعنی حیا، انسانی که دین دارد و انسانی که دین ندارد را از کار زشت حفظ می‌کند. «الْحَیَاءُ خَیْرٌ کُلُّهُ یَعْنِی أَنَّهُ یَکُفُّ ذَا الدِّینِ وَ مَنْ لَا دِینَ لَهُ عَنِ الْقَبِیحِ فَهُوَ جِمَاعُ کُلِّ جَمِیلٍ» (وسائل‌الشیعه/12/168) حیا ربطی به دین ندارد، شما اگر حیا داشته باشی، کار زشت نمی‌کنی و از این بابت لطمه نمی‌‌خوری و این برای همه لازم است. حالا دین می‌آید بر همۀ آن چیزهایی که برای انسان مفید و ضروری است، تأکید می‌کند.
  • پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید: «مَنْ تَرَکَ الْخَمْرَ لِغَیْرِ اللَّهِ سَقَاهُ اللَّهُ مِنَ الرَّحِیقِ الْمَخْتُومِ فَقَالَ عَلِیٌّ ع لِغَیْرِ اللَّهِ قَالَ نَعَمْ وَ اللَّهِ صِیَانَهً لِنَفْسِهِ یَشْکُرُهُ اللَّهُ عَلَى ذَلِک‏» (من‌لایحضره‌الفقیه/4/353) کسی که شراب‌خوردن را-نه به خاطر خدا- بلکه به‌خاطر غیرخدا ترک کند (به هر دلیلی؛ مثلاً اینکه ضررش را فهمیده و می‌داند که برایش مضر است) خدا از نوشابه‌های بهشتی به او می‌دهد، چرا؟ چون خودش را حفظ کرده است و خدا هم خوشحال می‌شود که انسان خودش را از ضررها حفظ کند.

چرا خدا سرِ موضوع گناه ما، خودش وسط آمده و این‌قدر اصرار می‌کند که گناه نکنیم؟ 

  • گناه آن کاری است که به ما لطمه می‌زند. خدا از انجام کاری که به ضرر ما باشد، ناراحت می‌شود و از انجام کاری که به نفع ما باشد، خوشحال می‌شود. ولی متأسفانه خدا این‌گونه معرفی نشده است.
  • سؤال این است که چرا خداوند سرِ موضوع گناه، این‌قدر خودش وسط آمده است و به‌خاطر گناه، تهدید به عذاب می‌کند و اصرار می‌کند که ما گناه نکنیم. به حدّی که در یک تعبیر می‌توان گفت: قرآن، چالش خدا با بندگانش سر موضوع گناه است! دغدغۀ خدا در قرآن کریم با بندگانش، سرِ گناه‌کردن یا گناه‌نکردن است. خداوند رسولان و ائمۀ هدی و قرآن را فرستاده است برای این چالش مهم گناه که «ما کاری نکنیم که به ضرر خودمان تمام بشود!»

چالش اصلی قرآن، گناه است

  • چالش اصلی قرآن، گناه و موضوع گناه‌نکردن است. آن جاهایی که در قرآن، از کفر و ایمان یا از شرک و توحید بحث می‌شود، باز هم موضوع گناه مطرح است، چون شرک بزرگ‌ترین گناه است، کفر هم خودش گناه است. اگر از ایمان سخن می‌گوید، آن ایمانی در قرآن ارزش دارد که مانع گناه و عامل رفتار خوب است؛ یعنی رفتاری که به نفع انسان تمام می‌شود. لذا می‌توان گفت: قرآن کتابی است که به موضوع گناه پرداخته است.
  • چرا خدا این‌قدر بر گناه‌نکردنِ ما تأکید کرده است؟ جلسه قبل، اجمالاً به این سؤال پاسخ دادیم و گفتیم: برای اینکه خدا به بندگانش علاقه دارد و به‌خاطر شدت این محبت است که این‌قدر تأکید دارد ما گناه نکنیم و به خودمان ضربه نزنیم. آیا ما باور داریم که خدا این‌قدر مهربان باشد؟

دلیل اول برای اصرار خدا به گناه‌نکردنِ ما این است که «ما به نفع و ضرر خودمان بی‌توجهیم»

  • چرا اشتباه یا خطایی را که من علیه خودم انجام داده‌ام، خداوند اسمش را «گناه» گذاشته است، برایش فرمان و دستور داده و عقوبت و پاداش گذاشته است؟ جواب اجمالی‌اش همان «شدت محبت خدا نسبت به بندگان» است. منتها اگر بخواهیم به تفصیل پاسخ دهیم، می‌توانیم بگوییم: اولین دلیلش این است که انسان‌ها نفع و ضرر خودشان را نمی‌فهمند یا اینکه با منافع خودشان بازی می‌کنند و توجه به آن را جدّی تلقی نمی‌کند! یعنی این‌طور نیست که به هرکسی بگوییم «این کار خیلی به نفع توست» یا «آن کار خیلی به ضرر توست» گوش کند و آن کار پُرضرر را ترک کند!
  • امام‌صادق(ع) می‌فرماید: تنبلی این‌قدر در وجود انسان‌ها قوی است که اگر معدۀ انسان در اثر غذانخوردن درد نمی‌گرفت و او را وادار به خوردن نمی‌کرد، این‌قدر سراغ غذا نمی‌رفت تا هلاک می‌شد! (وَ لَوْ کَانَ الْإِنْسَانُ إِنَّمَا یَصِیرُ إِلَى أَکْلِ الطَّعَامِ لِمَعْرِفَتِهِ بِحَاجَهِ بَدَنِهِ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَجِدْ مِنْ طِبَاعِهِ شَیْئاً یَضْطَرُّهُ إِلَى ذَلِکَ کَانَ خَلِیقاً أَنْ یَتَوَانَى عَنْهُ أَحْیَاناً بِالثِّقْلِ وَ الْکَسَلِ حَتَّى یَنْحَلَ بَدَنُهُ فَیَهْلِک؛ توحید مفضل/ص75)
  • ببینید راحت‌طلبی با انسان‌ها چه‌کار می‌کند! تا وقتی رنج یا لذتِ شدید بر جسم انسان‌ها وارد نشود، حتی برای نفع و ضرر خودشان هم کاری نمی‌کنند! خُب خداوند با این بندگانش چه‌کار باید کند؟ لذا خودش وسط می‌آید، به ما دستور می‌دهد، عقاب و ثواب می‌گذارد و حلال و حرام می‌گذارد تا انسان‌ها به نفع خودشان عمل کنند!
  • دلیل اول برای اینکه خداوند یک کاری را که در اصل به نفع خودمان است به «فرمان دینی» تبدیل می‌کند و برایش ثواب و عقاب سنگین می‌گذارد، این است که اگر انسان را رها کند-از سر تنبلی و راحت‌طلبی- او خودش دنبال نفع خودش نمی‌رود و بعضاً نمی‌فهمد نفع خودش در چیست؟

دلیل دوم: ما غالباً منافع بلندمدتِ خودمان را نمی‌بینیم

  • دلیل دوم این است که ما خیلی از اوقات، منافع کوتاه‌مدتی که جلوی چشم خودمان است را هم نمی‌بینیم و خدا-به تعبیرِ ما- مجبور است فرمان بدهد بلکه با فرمان او راه بیفتیم! آن‌وقت چگونه می‌خواهیم منافع بلندمدت خودمان را ببینیم؟! چون ما منافع بلندمدت خودمان را نمی‌بینیم، لذا خدا برای رسیدنِ ما به این منافع بلندمدت، به راهنمایی‌کردن اکتفا نکرده است بلکه به ما فرمان می‌دهد و ثواب و عقاب برایش می‌گذارد، چون انسان برای منافع کوتاه‌مدت خودش هم به‌سختی انگیزه‌مند می‌شود چه رسد به منافع بلندمدتِ خودش!
  • ماهیت دلیل دوم، با دلیل اول فرقی ندارد؛ اما در دلیل اول بیشتر روی مصادیقی بحث کردیم که منافع فوری و عینی ما هستند، یعنی ما این منافع فوری خودمان را هم نمی‌بینیم و به‌خاطر حفظ این منافع، همّت نمی‌کنیم که بخواهیم رفتارهای خلاف منافع شخصی خودمان را ترک کنیم. اما دلیل دوم، مربوط به آن منافع بلندمدتی است که جز با فرمان خدا اصلاً برای آنها انگیزه‌مند نمی‌شویم!

دلیل سوم: خدا حسّ پرستش ما را واسطه قرار داده تا ما به ضرر خودمان کاری نکنیم

  • دلیل سوم این است که ما یک حسّی داریم به نام «حسّ پرستش». این را روان‌شناس‌ها هم گفته‌اند که انسان‌ها یک غریزه و نیاز طبیعی دارند به نام «پرستش»؛ یعنی دوست دارند یک کسی را بپرستند. اینکه می‌بینید «اعتکاف» و «محافل معنوی ماه رمضان» رونق می‌گیرد و مردم استقبال می‌کنند، یکی از علت‌هایش همین حسّ پرستش است که آدم‌ها می‌خواهند به آن جواب بدهند.
  • خداوند می‌داند که ما این حسّ و نیاز را داریم، لذا وقتی بنده‌اش شروع کرد به پرستش او، خدا به او می‌فرماید: «به خاطر من، این کاری که به ضررِ خودت تمام می‌شود، انجام نده!» یعنی خداوند حسّ پرستش ما را واسطه قرار داده است تا ما به ضرر خودمان کاری (گناه و معصیت) انجام ندهیم! این‌طوری می‌شود که مفهومی به‌نام گناه و طاعت، متولد می‌شود.
  • وقتی خدا می‌بیند که من دارم او را می‌پرستم و دوست دارم نیاز به پرستش خودم را با عبادتِ او تأمین کنم، از این فرصت استفاده کرده و من را از برخی رفتارها و کارهایی که به ضررِ خودم است، باز می‌دارد.
  • وقتی قرآن می‌خوانید به این فکر کنید که چرا خداوند با آن عظمتش، سرِ طاعت و معصیت، این‌قدر در قرآن با بندگان خودش بحث می‌کند؟ آیا موضوع دیگری نبود که خدا بخواهد به آن بپردازد؟! چرا این‌قدر اصرار دارد که ما گناه نکنیم؟
  • (الف2-ن2)

یکی از زیباترین بخش‌های دین، گفتگوی خدا با بندگانش دربارۀ «ترک گناه» است

  • ‌بی‌تردید، اکثر مطالب قرآن کریم، دربارۀ موضوعی به نام معصیت است؛ خدا در قرآن دائماً مشغول است به مفهوم گناه، توصیه به ترک گناه، ذکر انواع گناه و همچنین ذکر ثواب‌ها و عِقاب‌ها و تهدیدها برای اینکه بندگان خدا گناه نکنند. وقتی خدا در قرآن دائماً به چنین موضوعی مشغول است، طبیعتاً این کار خداوند هم باید یک زیبایی خاصی داشته باشد؛ جدای از منفعتی که ترک گناه برای ما دارد، زیبایی همین گفتگوی پروردگار دربارۀ ترک گناه، باید ما را جذب کند.
  • آیا مقولۀ ترک گناه، زیبا نیست و صرفاً یک بحث ضروری است؟! خیلی‌ها برای اینکه بتوانند یک‌مقدار از زیبایی‌های دین حرف بزنند، سعی می‌کنند دربارۀ موضوع گناه و ثواب و عِقاب، حرف نزنند و از بخش‌های دیگر دین صحبت کنند، چون تصور می‌کنند که این موضوع، یکی از بخش‌های نازیبای دین است! درحالی‌که یکی از زیباترین بخش‌های دین، همین بخش است.

زیباییِ مفهوم گناه و ثواب یا طاعت و معصیت در چیست؟

  • در این جلسه می‌خواهیم از باب «زیبایی‌شناسی» به مفهوم گناه و ترک گناه و توبه بپردازیم. ما می‌دانیم که خدا زیباست و کار نازیبا هم انجام نمی‌دهد و ما را هم زیباپسند آفریده است. سؤال این است که زیباییِ مفهوم گناه و ثواب و عقاب، همچنین مفهوم طاعت و معصیت و این‌همه درگیری قرآن با موضوع گناه در چیست؟ ما که معمولاً این پدیده را زیبا نمی‌بینیم یا زیبایی آن را درک نمی‌کنیم!
  • قشنگ‌ترین لحظه‌های عالم، بعد از نزول وحی، آن لحظه‌هایی است که اولیاء خدا با خدا مناجات می‌کنند. چرا این قشنگ‌ترین لحظه‌های عالم است؟ یکی به‌دلیل زیبایی متن ادعیه. دوم به‌دلیل اشک‌های روان و ناله‌های بسیار قشنگِ اولیاء خدا هنگام مناجات. این عشق‌بازی پنهان در پشت سرِ عبارات ادعیه جاری است؛ هرچند اولیاء خدا در ادعیه، زیاد عاشقانه صحبت نمی‌کنند! موضوع این مناجات‌ها و ادعیه چیست؟ غالباً دارند دربارۀ گناه صحبت می‌کنند؛ مثلاً اینکه «خدایا مرا ببخش، من این خطا را کردم، گفته بودی این کار را انجام ندهم، ولی من دقت نکردم…»

«گناه» موضوعِ زیباترین لحظه‌های مناجات اولیاء خداست

  • چرا موضوع گناه، ثواب و عقاب-که چالش اصلی قرآن است- قشنگ‌ترین چالش حیات بشر است؟ اولین دلیل بنده این است که زیباترین لحظه‌های مناجات اولیاء خدا، موضوعش همین است! مگر اولیاء خدا کارِ نازیبا انجام می‌دهند؟! شما دیده‌اید که محبت یک مادر به فرزندش چقدر زیباست! وابستگی یک کودک به مادرش چقدر زیباست! همه این را قبول دارند و برایش ترانه می‌گویند.
  • زیباترین لحظه‌های عالم خلقت که مناجات اولیاء خدا با خداست، سرِ موضوع گناه است و این نشان می‌دهد که این موضوع چقدر زیباست! سخن‌گفتن دربارۀ گناه، هم از جانب خدا زیباست-که موضوع اصلی قرآن است- و هم از جانبِ بندۀ خدا زیباست-که موضوع اصلی دعا و مناجات است- ببینید اهل‌بیت(ع) چقدر با گفتگو سرِ موضوع گناه درِ خانۀ خدا، عشق‌بازی می‌کنند! منتها ما معمولاً زیبایی گفتگو دربارۀ چنین موضوعی را درک نمی‌کنیم.

چرا علی(ع) که گناه نکرده، در مناجاتش این‌قدر بحث گناه را وسط می‌کشد؟

  • گاهی اوقات که ما درِ خانۀ خدا استغفار می‌کنیم و مجبور می‌شویم از گناهان خودمان حرف بزنیم و طلب مغفرت کنیم، یک‌مقدار اذیت می‌شویم که دربارۀ این موضوع صحبت کرده‌ایم، لذا دنبال این هستیم که خدا گناهان ما را ببخشد تا بحث در این‌باره تمام بشود؛ چون دوست نداریم زیاد در این‌باره حرف بزنیم! اما وقتی به کلمات امیرالمؤمنین(ع) در مناجات با خدا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که انگار حضرت دنبال بهانه می‌گردد تا دربارۀ گناه صحبت کند! ما که گنهکار هستیم، دوست نداریم درِ خانۀ خدا از گناهانمان حرف بزنیم، اما علی(ع) که اصلاً گناه نکرده است، چرا بحث گناه را وسط می‌کشد؟ مگر چه لذتی در سخن‌گفتن از گناه در مناجات با خدا هست؟
  • ما در هنگام مناجات وقتی می‌خواهیم استغفار کنیم، این قسمتی که دربارۀ گناهان خودمان با خدا حرف می‌زنیم معمولاً برایمان سخت است و احساس اذیت‌شدن می‌کنیم و دوست داریم زود از این قسمت بگذریم! درحالی‌که این یک فرصت طلایی است و ما می‌توانیم تا آخر عمر، سرِ این گناه خودمان با خدا صحبت کنیم! حتی وقتی خدا این گناه ما را ببخشد، باز هم می‌توانیم هر شب به‌صورت‌های مختلف دربارۀ این گناه با خدا مناجات کنیم. مثلاً یک‌بار بگوییم «من که این گناه را کردم، تو را یادم رفته بود» یک‌بار بگوییم «من که این گناه را کردم، نعمت‌های تو را یادم رفته بود» یک‌بار بگوییم «حالا اگر مرا ببخشی من از شرمندگی چه‌کار کنم؟» امام‌سجاد(ع) در مناجات خود صدا می‌زند: خدایا، اگر روز قیامت مرا ببخشی، بعدش من چه‌کار کنم؟! وقتی یادم می‌افتد که آن گناه را کرده‌ام و تو بدون اینکه استحقاق داشته باشم، مرا بخشیدی، از شرمندگی چه کنم؟!

عاشقانه‌ترین رابطۀ عالم، رابطۀ عبد و مولاست/ چالش رابطۀ عبد و مولا چیست؟

  • در کنار همۀ روابطی که وجود دارد، مثل رابطۀ زوجیّت و همسری، رابطۀ رفاقت، رابطۀ همکاری، رابطۀ پدر و فرزندی، رابطۀ خواهر و برادری و… یک رابطه‌ای در این عالم وجود دارد به نام «رابطۀ عبد و مولا»! مولا، مقتدر است، مولا خالق عالم است و همه‌چیز تمام است، اما عبد چه دارد؟ نقص، وابستگی و نیاز! حالا این دوتا با هم یک رابطۀ عاشقانه دارند؛ رابطۀ بین عبد و مولا! اتفاقاً عاشقانه‌ترین رابطه اینجاست؛ داغ‌کننده‌ترین عشق اینجاست! جاودانه‌ترین عشقِ خستگی‌ناپذیر اینجاست!
  • در هر رابطۀ عاشقانه‌ای یک چالشی هست، چالش رابطۀ عاشقانۀ عبد و مولا چیست؟ این است که مولا فرمان بدهد و عبد معصیت کند و بعد بگوید «ببخشید!» همین می‌شود بهانۀ عشق‌بازی و چالشِ این رابطۀ عاشقانه بین عبد و مولا.

رابطۀ عبد و مولا سرِ موضوع «طاعت و معصیت و فرمان» است

  • مولابودنِ مولا به فرمان‌دادنِ او به عبد است. البته خدا با موجودات دیگر هم رابطه دارد، اما رابطۀ خدا مثلاً با حیوانات در این است که آنها را خلق می‌کند و به آنها رزق می‌دهد. ولی ما عبد هستیم، و رابطۀ خدا با ما سرِ «طاعت و معصیت و فرمان» است. پس وقتی درِ خانۀ خدا می‌رویم، فقط دربارۀ رزق صحبت نکنیم! وقتی زیادی دربارۀ رزق صحبت می‌کنیم، انگار رابطۀ ما با خدا دارد مثل رابطۀ بین حیوانات با خدا می‌شود!
  • وقتی درِ خانۀ خدا می‌رویم، بیشتر دربارۀ اصل رابطۀ خودمان حرف بزنیم. رابطۀ عبد و مولا سرِ چیست؟ اینکه مولا فرمان بدهد و عبد انجام بدهد؛ البته عبد معمولاً نمی‌تواند! قرآن می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» (آل‌عمران/102) حق تقوای خدا را به‌جا بیاورید! مراقبت کنید که فرمان خدا را اجرا کنید.

وقتی مولا فرمان داد و عبد کوتاهی کرد، باب گفتگوی عاشقانه باز می‌شود

  • خدا فرمان می‌دهد که مراقبت کنیم ولی ما هرچقدر هم مراقبت می‌کنیم، باز چند تا از فرمان‌های خدا از زیر دست ما در می‌رود. همین باعث می‌شود که چالش عبد و مولا پدید بیاید و عبد و مولا در این رابطۀ عاشقانۀ خودشان، موضوعی پیدا کنند برای گپ زدن و گفتگوی عاشقانه! عبد می‌گوید «خدایا مرا ببخش!» مولا می‌گوید: «نمی‌بخشم!» یا می‌گوید «این‌دفعه را می‌بخشم ولی دیگر این گناه را انجام نده…» یعنی عبد و مولا مدام دارند سرِ موضوع گناه با هم حرف می‌زنند. این راز رابطۀ عبد و مولاست؛ برای موجودی مثل انسان!
  • جانوران دیگر، رابطۀ‌شان با خدا صرفاً سرِ رزق و روزی است، اما اصل رابطۀ انسان با خدا سرِ طاعت و معصیت است. یک رابطه‌ای هست به نام رابطۀ عبد و مولا که در این رابطه، شیرین‌ترین گفتگو از جانب مولا «فرمان‌دادن» است و از جانب عبد «چَشم‌گفتن و عذرخواهی‌کردن» است. اگر این رابطه را نفهمیم، زیبایی این عذرخواهی و صحبت‌کردن سر معصیت و نافرمانی خدا را نمی‌فهمیم.

خدا را در موضعِ مولا نسبت به عبد ببین، نه در موضعِ خالق نسبت به حیوان!/ فرمان‌دادنِ خدا به عبد خودش، عینِ عشق‌بازی با اوست

  • زیباترین حرفی که خدا می‌تواند به بندۀ خودش بزند چیست؟ فرمان‌دادن، تهدید به عذاب و تشویق به ثواب است. چون خدا مولا است. خدا را در موضعِ مولا نسبت به عبد ببین، نه در موضعِ خالق نسبت به حیوان! از خدا بخواهیم که زیبایی رابطۀ عبد و مولا را به ما بچشاند.
  • خدا که عاشق‌تر از همه به رسول خداست، به ایشان بیشتر فرمان می‌دهد. ما لیاقت نداریم که این‌قدر مقرّب باشیم تا این‌قدر فرمان دریافت کنیم. خدا به پیامبر(ص) فرمان می‌دهد «نماز شب بر تو واجب است!» درحالی‌که اگر خدا نماز شب را بر پیامبر(ص) واجب نمی‌کرد، خودِ ایشان همیشه نماز شب می‌خواند! اما چرا خدا این را واجب کرده است؟ چون فرمان‌دادنِ خدا به عبد خودش، عینِ عشق‌بازی با اوست و الا خدا می‌توانست نسبت به بنده‌اش بی‌تفاوت باشد.

از مولا «فرمان‌دادن» خوش است و از عبد،  اطاعت و استغفار!

  • «از شیر، حمله خوش بُود و از غزال، رم» از هر موجودی یک کاری زیباست؛ از مولا فرمان‌دادن خوش است و از عبد، اطاعت‌کردن و توبه و استغفار. وقتی یک عبد، توبه می‌کند تازه سر جای خودش قرار گرفته است و تازه این رابطۀ عبد و مولا را فهمیده است.
  • مولا اگر فرمان ندهد که مولا نیست! مثل خالقِ حیوان است که فقط به او رزق و روزی می‌دهد! از سوی دیگر، عبد هم اگر معصیت نکند، فرشته است! انگار وقتی عبد، گناه می‌کند مولا یک‌مقدار هم خوشحال می‌شود؛ چون منتظر است که عبد بیاید و شروع به عذرخواهی کند و این رابطه شکل بگیرد. یعنی بندۀ خدا وارد چالش اصلی رابطۀ عبد و مولا می‌شود.
  • آمدند پیش امام‌باقر(ع) و گفتند: ما تا وقتی پیش شما و در مجلس شما هستیم، خیلی حالمان خوب است و خیلی انگیزۀ طاعت داریم، اما وقتی از پیش شما می‌رویم، کم‌کم حالمان بد می‌شود و دچار گناه می‌شویم. امام‌باقر(ع) ابتدا یک توضیحی به آنها دادند و بعد فرمود: «لَوْ لَا أَنَّکُمْ تُذْنِبُونَ فَتَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَخَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً حَتَّى یُذْنِبُوا ثُمَّ یَسْتَغْفِرُوا اللَّهَ فَیَغْفِرَ اللَّهُ لَهُم‏» (کافی/2/424) اگر شما آن کسانی نباشید که گناه می‌کنند و استغفار می‌کنند، خدا یک عده‌ای را می‌آفریند که گناه کنند تا بعدش استغفار کنند و خدا آنها را ببخشد.
  • اصلاً خدا مولا شده است تا ببخشد! خدا فرمان می‌دهد ولی ما نمی‌توانیم همۀ فرمان‌های خدا را درست اجرا کنیم، لذا باید عذرخواهی کنیم و خدا هم می‌بخشد. این چالش اصلی عبد و مولاست!
  • بعد می‌فرماید: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ مُفَتَّنٌ تَوَّابٌ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ» (همان) مؤمن دچار فتنه و امتحان می‌شود و زمین می‌خورد و بعد توبه می‌کند. آیا این کلام خدا را نشنیده‌ای که فرمود: خدا توبه‌کنندگان را دوست دارد.

چالش اصلی رابطۀ عبد و مولا «فرمان‌دادن مولا» و «استغفار عبد» است / خدا عاشق استغفار بندگان است

  • این‌قدر ناامید نباشید از اینکه گاهی گناه می‌کنید! این‌قدر خودتان را در اثر چندتا معصیت دچار یأس نکنید، بلکه وارد رابطۀ عبد و مولا بشوید که دارد شکل می‌گیرد و اتفاقاً استغفار از گناه، چالش اصلی این رابطه است. آیت‌الله بهجت(ره) می‌فرمود: اصل دعا استغفار است، اما مردم بیشتر برای چیزهای دیگری دعا می‌کنند که زیاد دعا نمی‌خواهد! برخی از بزرگان می‌فرمودند: گرفتاری‌های شما که با نماز اول وقت حل می‌شود، لذا موقع دعا، دنبال استغفار باشید.
  • کسانی که زیبایی رابطۀ عبد و مولا را درک می‌کنند، عاشق معصیت نیستند و از معصیت بدشان می‌آید ولی عاشق استغفار هستند؛ اینها بدون معصیت هم استغفار می‌کنند. و خدا هم عاشق استغفار بندۀ خودش است؛ گاهی بیشتر از طاعتِ بنده! لذا هیچ‌کدام از اولیای خدا آمار طاعات خودشان را درِ خانۀ خدا نمی‌برند، چون می‌دانند که مولا از این کار خوشش نمی‌آید.
  • هر رابطه‌ای برای خودش یک چالش‌هایی دارد. چالش‌های رابطۀ عاشقانۀ عبد و مولا، موضوع طاعت و معصیت، تشویق و تهدید، فرمان خدا و استغفار عبد است. به‌همین دلیل، قرآن سرشار از مفهوم طاعت و معصیت است و به‌همین دلیل اولیاء خدا در مناجات‌های خودشان موضوع جهنم را رها نمی‌کنند و مدام به استغفار می‌پردازند.

چالش رابطه‌های عاشقانۀ زمینی چیست؟

  • چالش رابطه‌های عاشقانۀ زمینی چیست؟ چالش رابطۀ کودک و مادر چیست؟ چالش رابطۀ زن و مرد چیست؟ اگر به محتوای ترانه‌های عاشقانه نگاه کنید می‌بینید که معمولاً یک رابطۀ عشقی را تصور می‌کنند و سرِ چالش‌های آن ناله می‌زنند، مثلاً می‌گویند: «تو به من بی‌وفایی کردی، من دارم می‌میرم…»  
  • یکی از چالش‌های این روابط عاشقانه، ناز است. «میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است، چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید» در ادبیات عرفانی، گاهی عرفا از همین عشق‌های زمینیِ استعاره‌ای استفاده می‌کنند. ان‌شاءالله روح ما درگیر این چالش‌های مربوط به رابطه‌های زمینی نشود. در روایت هست: کسی که عاشق خدا و ذکر او نشود (رابطۀ عبد و مولا در او شکل نگیرد) خدا او را مجازات می‌کند و او را دچار عشق زمینی می‌کند. (سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْعِشْقِ قَالَ قُلُوبٌ خَلَتْ مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ حُبَّ غَیْرِهِ؛ امالی شیخ صدوق/ص668)

چرا وقتی خطا می‌کنیم، باید از خدا عذرخواهی کنیم؟

  • چرا انسان وقتی اشتباه و خطایی مرتکب شد، خداوند این اشتباه را به‌عنوان «معصیت» تلقی کرده و برایش عقاب گذاشته است؟ چرا خدا اسم خطای ما را «گناه» می‌گذارد و وقتی ما یک خطایی مرتکب می‌شویم و به خودمان لطمه می‌زنیم، باید برویم درِ خانۀ خدا و از خدا عذرخواهی کنیم؟ درحالی‌که «من به خودم لطمه زده‌ام، چرا از خدا باید عذرخواهی کنم؟ چرا پای خدا به میان می‌آید؟»
  • چرا وقتی خطا می‌کنیم، باید از خدا عذرخواهی کنیم؟ چون خدا فرمان و امر گذاشته است روی کارهای خوبی که ما باید انجام بدهیم. همچنین فرمانِ ترک و نهی گذاشته است روی کارهای بدی که به ضرر خودمان است. چون این‌طور شده است، حالا وقتی من خطا می‌کنم با دوتا وضعیت مواجه هستم: یکی با آثار سوئی که این خطا برای خود من به دنبال دارد، و دیگر، با عذرخواهی‌ای که باید از خداوند داشته باشم.

چرا خیلی‌ها احساس می‌کنند که دین به آنها زور گفته است؟

  • ما باید این مسئله را درک کنیم، اگر این مسئله عمیقاً برای من جا نیفتد، فایده‌ای ندارد که شما توحید و معاد و عدالت خدا را برای من جا بیندازی، همچنین فایده‌ای ندارد اگر نبوت و امامت را برای من جا بیندازی، چون دین‌داری من هنوز حقیقی نشده است! حتی اگر همۀ اینها را باور کنم، می‌گویم: «خدا و پیغمبر، دست به یکی کرده‌اند که من را اذیت کنند!» چون می‌بینم که خدا فرمان داده و پیغمبرش هم این فرمان را به من ابلاغ کرده است، حالا اگر فرمان خدا را اجرا نکنم من را به جهنم می‌برد و این زورگویی است! لذا خیلی‌ها هستند که احساس می‌کنند دین به آنها زور گفته است!
  • مشکل بشر این نیست که قبول کند خدایی در عالم هست یا نیست؟! حداقل بشر امروزی مشکلش این نیست. اکثر مردم دنیا نه‌تنها قبول دارند که خدا هست، بلکه این خدا را دوست دارند و بعضاً با او مناجات هم می‌کنند! حتی مشکل بشر این نیست که انبیائی هستند یا نیستند؟ آن کسانی هم که دین را نمی‌پذیرفتند و مقابل انبیا می‌ایستادند درواقع گنهکار بودند؛ گناه کفر، گناه شرک!

مسئلۀ بشر «گناه» است نه پذیرش اصول اعتقادی توحید، نبوت و معاد

  • مسئلۀ بشر، اصل خدا و اصل نبوت و اصل معاد-از نظر فکری و اعتقادی- نیست، مسئلۀ بشر گناه است؛ باید این مسئله را برایش جا انداخت که چرا خطای انسان اسمش می‌شود «گناه» و جهنم به‌دنبال دارد؟! درد بشر این است.
  • آدم‌ها را اگر همین‌طوری رها کنید، خیلی چیزها را قبول دارند؛ مثلاً قبول دارند که خدا هست. اگر یک‌کمی فکر کنند قبول دارند که معاد هم هست و حیات ما با دنیا تمام نمی‌شود.
  • مسئلۀ بشر، سرِ پذیرفتن برتریِ پیامبران و اولیاء خدا نسبت به دیگران هم نیست. یعنی اگر بحث گناه و ثواب مطرح نباشد و به کسی بگویید «بعضی‌ها از تو بهتر هستند» غالباً می‌پذیرد و ناراحت نمی‌شود؛ همین را اگر بپذیرد یعنی پیغمبرها و امام‌ها را پذیرفته است.

مشکل مخالفان انبیا هم سرِ «گناه» بود/ وقتی «امر خدا و پیغمبر» را اجرا نکنی می‌شود گناه!

  • مسئلۀ بشر همان مسئلۀ کلیدی قرآن است؛ و آن اینکه «تو چرا گناه می‌کنی؟» البته بشر معمولاً تا اینجا را می‌پذیرد که «خطا» کرده است و باید خطای خودش را جبران کند و باید سعی کند خطا نکند و این خطا به ضررش تمام می‌شود.
  • مسئله از اینجا شروع می‌شود که خداوند اسم این خطای بشر را «گناه» گذاشته است! لذا وقتی یک پیغمبری می‌آید و خطوطِ گناه و ثواب را معلوم کند، با پیغمبر هم دعوایش می‌شود و ممکن است یک‌دفعه‌ای زیرآب خدا را هم بزند! حالا اگر بگویید «یک خدایی هست که در دینش، گناه و ثواب ندارد» در این‌صورت با خدا مشکلی نخواهند داشت!
  • قرآن می‌فرماید: هر پیغمبری آمد و امری از طرف خدا آورد که مخالف هوای نفس اینها بود، اینها یا پیغمبر را کشتند یا گفتند که تو «دروغ می‌گویی!» (کُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُهُمْ فَریقاً کَذَّبُوا وَ فَریقاً یَقْتُلُونَ ؛ مائده/70) البته آنها واقعاً قبول داشتند که این پیغمبر دروغ نمی‌گوید، ولی چون نمی‌خواستند «امر» او را انجام دهند، لذا یا پیغمبر را کشتند یا تکذیبش کردند. مشکلشان سرِ این بود که پیغمبرشان-از جانب خدا- به آنها امر و نهی می‌کرد و آنها اگر انجام نمی‌دادند کارشان «گناه» محسوب می‌شد!

دعوای بشر سرِ فرمان گناه و طاعت است؛ نه حتی پذیرش برتری اولیاء خدا

  • دعوای بشر حتی سرِ پذیرفتن برتری اولیاء خدا هم نیست؛ دعوا سر گناه است! تا قبل از اینکه پیامبر اکرم(ص) به نبوت مبعوث بشود آدم خوبی بود یا نه؟ بله، آیا بهترین جوان مکه بود یا نه؟ بله، آیا مردم قبول نداشتند که ایشان از همۀ آنها بهتر است؟ بله قبول داشتند. ولی امان از آن وقتی که این پیامبر، می‌شود فرمان‌دهندۀ گناه و ثواب و تعیین‌کنندۀ مرز طاعت و معصیت! اینجاست که دعوا شروع می‌شود!
  • دعوا سر این نیست که آدم‌ها اشتباه خودشان را قبول ندارند! حتی انسان‌ها غالباً قبول دارند که اشتباهات آنها به خودشان لطمه می‌زند و حتی خیلی‌ها از خدا تقاضا می‌کنند که «خدایا تو بیا اشتباه مرا درستش کن!»

«من دین ندارم» یعنی: من نمی‌خواهم بپذیرم که گناه وجود دارد!

  • دعوای دین‌داری و بی‌دینی سرِ چیست؟ وقتی به یک‌کسی می‌گویید «تو دین‌دار هستی یا نه؟» و او می‌گوید «نه؛ من دین‌دار نیستم» چرا می‌گوید من دین‌دار نیستم؟ معمولاً مشکل چنین کسی، سر پذیرش خدا و پیغمبر و… نیست! وقتی می‌گوید «من دین ندارم» یعنی «نمی‌خواهم بپذیرم گناه وجود دارد؛ ولم کن!» و از سوی دیگر، آن کسی که دین دارد، یعنی پذیرفته است که یک کارهایی «گناه» است. کمااینکه مناجات‌های اهل‌بیت(ع) هم سر همین است «خدایا ببخش؛ من گناه کردم!»

خدا اسم مشکلات اعتقادی مردم را هم «گناه» می‌گذارد؛ مانند «شرک»

  • در قرآن هم دعوا سرِ گناه‌کردن و گناه‌نکردن است، اصلاً خداوند اسم مشکلات اعتقادی مردم را هم «گناه» می‌گذارد؛ مثلاً «شرک گناه بزرگی است و من نمی‌بخشم!» حتی شرک اعتقادی نه شرک به معنای اینکه اخلاص نداشته باشی! هر نوع انکار از حقائق عالم و هر نوع رد کردن عقائد را، خدا اسمش را می‌گذارد «گناه!»
  • ما بعضی از گناه‌ها را می‌فهمیم که گناه است، مثلاً اگر کسی به یک آدم مظلوم، ظلم کند، همه می‌فهمند گناه است و آن را تقبیح می‌کنند، اما یک‌سری کارها را نمی‌فهمیم که چرا گناه است؛ مثل برخی از مشکلات اعتقادی (شرک و کفر)

مسئلۀ اصلی دین، اخلاق و اعتقادات نیست؛ مسئلۀ اصلی سرِ گناه است

  • همان‌طور که بیان شد، مسئلۀ اصلی دین، حتی اعتقادات هم نیست؛ بحث سر گناه است و اینکه انسان‌ها این را می‌پذیرند یا نه؟ همچنین «مسئلۀ اصلیِ دین، اخلاق هم نیست؛ مسئلۀ اصلی سر گناه است!» شما اگر موضوع گناه و ثواب را بردارید و بگویید «فلان اخلاق، بد است» اکثریت قبول می‌کنند. کمااینکه در خیلی از فیلم‌ها هم اخلاق خوب و بد را نشان می‌دهند و اگر بخواهند بگویید «این کاراکتر، آدم بدی است» چندتا بداخلاقی از او نشان می‌دهند. اما با این مطالب اخلاقی، کسی حاضر نیست متدین بشود!
  • وقتی بگویید «اینکه آدم بذل و بخشش کند، از نظر اخلاقی، کار خوبی است» همه قبول می‌کنند. اما وقتی بگویید «اینکه آدم خمس و زکات مالش را ندهد، گناه دارد و باعث می‌شود که لقمه‌اش حرام بشود» دعوا شروع می‌شود!
  • همه قبول دارند که سخاوت و کمک‌کردن به فقرا خوب است و خساست از نظر اخلاقی بد است، اما وقتی این اخلاق سخاوت، یک حکم شرعی برایش بیاید که «باید خمس مال خودت را بدهی و الا لقمه‌ات حرام می‌شود!» دعوا می‌شود که چرا دین به آدم زور می‌گوید؟!

مخالفان انبیاء با اخلاق آنها مشکل نداشتند؛ دعوا سرِ رعایت حدود الهی بود که انبیاء می‌گذاشتند

  • مشکل مردم با انبیاء چه بود؟ چرا پیامبرها را می‌کشتند؟ از نظر اخلاقی با آنها مشکلی نداشتند، بحث سرِ رعایت حدود الهی و مرزهای حرام و حلال بود که پیامبران می‌گذاشتند.
  • حتی گاهی از اوقات به ما طلبه‌ها هم می‌گویند: «بیا آدم خوبی باش، بیا از خوب‌بودن حرف بزن؛ از دین حرف نزن!» آخوندی که فقط اخلاق بگوید یا فقط عقائد بگوید، همه دوستش دارند، اما تا می‌آید از حدود الهی صحبت کند، مخالفت‌ها شروع می‌شود!
  • دعوای اصلی‌ای که بشر با انبیاء الهی دارد سر این است که انبیاء الهی صرفاً اخلاقی بحث نمی‌کنند. اصلاً اگر انبیاء الهی بخواهند اخلاقی بحث کنند، لازم نیست نبی بشوند! کمااینکه لقمان حکیم، حرف‌های بسیار خوب اخلاقی می‌زد و دعوا و مخالفتی هم ایجاد نمی‌شد.

دعوای اصلیِ دین با موافقان و مخالفان دین، سرِ چیست؟

  • دعوای اصلی دین با دشمنان دین، دعوای اصلی دین حتی با مخاطبان دین، دعوای اصلی دین حتی با دین‌داران، سر چیست؟ سر آن مرزهایی است که خدا تعیین می‌کند به‌عنوان گناه و طاعت؛ به‌عنوان امر و نهی خودش! دعوا از اینجا شروع می‌شود؛ دعواهای درونی تا دعواهای بیرونی. این چالش اصلی قرآن و چالش اصلی حیات بشر است. اولیاء خدا هم وقتی درِ خانۀ خدا گریه می‌کنند، مدام سر همین موضوع صحبت می‌کنند.
  •  اصلاً خداوند رابطۀ خودش را با بندگانش حول این چالش تعریف کرده است که «گناه کردی یا نه؟ طاعت انجام دادی یا نه؟ معصیت کردی یا نه؟» فقط بحث طاعت و معصیت هم نیست، تازه وقتی طاعت می‌کنی، باز هم ماجرا ادامه دارد و می‌فرماید: «وقتی طاعت می‌کنی باید مخلصانه باشد، من باید این طاعت تو را قبول کنم!» خدا می‌خواهد رابطۀ خودش با بنده‌اش در این فضا قرار بگیرد!
  • وقتی پیامبر اکرم(ص) داشت ماه رمضان را معرفی می‌کرد، علی(ع) سؤال کرد: یا رسول‌الله(ص) بهترین کار در این ماه رمضان چیست؟ رسول‌خدا(ص) فرمود: بهترین کار در این ماه، ترک گناه است! (أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِی هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ؛ امالی‌صدوق/95)

آیا ما از نظر قلبی (نه‌فقط اعتقادی) عمیقاً مسئلۀ گناه را پذیرفته‌ایم؟

  • ما از نظر اعتقادی آیا مسئلۀ گناه و ثواب را پذیرفته‌ایم؟ بله، طبیعتاً پذیرفته‌ایم که الان اینجا هستیم! ولی آیا از نظر قلبی هم عمیقاً ماجرای گناه را پذیرفته‌ایم یا نه؟ این چیزی است که باید رویش کار کرد، اگر کار کنیم، در زندگی‌مان از چه چیزی خوشحال می‌شویم؟ اینکه گناه نکنیم! کمااینکه أمیرالمؤمنین(ع) فرمود: هر روزی که در آن گناه نشود آن روز عید است! (کُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَى اللَّهُ فِیهِ فَهُوَ یَوْمُ عِید؛ نهج‌البلاغه/ حکمت 428) آیا ما واقعاً این‌جوری هستیم؟ آیا ما این‌را پذیرفته‌ایم؟
  • خدا إن‌شاءالله مسئلۀ گناه را برایمان جا بیندازد. کسی که گناه برایش واقعاً جابیفتند، ترک گناه این‌قدر برایش مهم می‌شود که وقتی به گناه می‌رسد دچار اضطراب می‌شود.

ما برای خوب‌شدن و موفقیت، آفریده نشده‌ایم؛ برای ارتباط با خدا آفریده شده‌ایم!

  • ما برای اینکه خوب بشویم به دنیا نیامدیم! حتی ما برای اینکه خطا نکنیم هم آفریده نشده‌ایم! انسان به این‌ چیزها قانع نمی‌شود، ما برای اینکه در زندگی موفق بشویم هم آفریده نشده‌ایم. بعد از اینکه به یک موفقیت رسیدی، می‌بینی که خبری نیست، لذا کم‌کم دلت می‌گیرد. چرا بیشترین افسردگی در دانشجوها بعد از قبول‌شدن در کنکور اتفاق می‌افتاد؟ آدم وقتی به موفقیت می‌رسد یک‌دفعه‌ای می‌گوید «خُب که چی؟!»
  • در این دنیا به هر موفقیت و هر کمالی برسی، غم دلت را می‌گیرد؛ مگر اینکه روح خودت را خراب کرده باشی و خودت را گول بزنی! و الا اگر آدم سالمی باشی، به هر موفقیتی در دنیا برسی، دلت می‌گیرد و دچار غم می‌شوی. چون ما اصلاً برای این چیزها آفریده نشده‌ایم و به هیچ‌کدام از اینها راضی نمی‌شویم.
  • ما برای خوب‌شدن آفریده نشده‌ایم، مراقب باشید به ما آدرس غلط ندهند! ما آفریده‌ شده‌ایم برای ارتباط با خدا!

ارتباط عبد و مولا در «فرمان و اطاعت» شکل می‌گیرد

  • ارتباط ما با خدا ارتباط عبد و مولا است، ارتباط عبد و مولا هم در «فرمان» و «اطاعت» شکل می‌گیرد؛ غیر از این شکل نمی‌گیرد.
  • ما برای خوب‌شدن آفریده نشده‌ایم ما برای ارتباط گرفتن با مولا آفریده شده‌ایم، برای تحقق چیزی به نام «عبودیت» آفریده شده‌ایم! این مسئله هم با رفتن به کلاس اعتقادی و فهمیدنِ اینکه «من عبد هستم و او مولاست» درست نمی‌شود، با تمرین درست می‌شود؛ تمرین اطاعت از دستور و فرمان مولا! بگو: «خدایا این‌قدر دستورات تو را اطاعت می‌کنم تا مزۀ عبدبودن را بچشَم!»

برای «تمرین عبودیت» مدام باید فرمان خدا را بپذیریم و اجرا کنیم

  • برای اینکه مسئلۀ عبودیت برای ما جا بیفتد و به هدف خلقت نزدیک بشویم مدام باید فرمان خدا را بپذیریم و اجرا کنیم. کسی که می‌خواهد مفهوم عبودیت برایش جا بیفتد مدام باید در مقابل فرمان خدا بگوید «چَشم!» مدام باید دستور خدا را اجرا کند تا معلوم بشود عبدِ آن مولاست! همچنین باید با کسانی که می‌‌خواهند بر او سلطه پیدا کنند، مقابله کند. چنین کسی مدام «مرگ بر آمریکا» می‌گوید تا معلوم شود نمی‌خواهد عبد طاغوت بشود.
  • کسی که عبد خدا باشد، نمی‌تواند بپذیرد که جهان‌خواران در جهان سلطه‌ داشته باشند. عبودیت خدا، نفی عبودیت غیر خداست؛ لذا در ذاتش انقلابی‌بودن هم هست. چرا ما انقلاب کردیم؟ چون ما نمی‌توانیم غیرخدا را بندگی کنیم، دیگران می‌خواهند ما را به بردگی بکشند، باید بردگی نکردن برای طاغوت را تمرین کنیم، باید بندگی‌کردن برای خدا را تمرین کنیم!

چرا عبد از دریافت امر و نهی مولا لذت می‌برد؟

  • وقتی حسّ عبودیت در انسان تقویت شود، مدام دنبال استغفار و عذرخواهی از مولا خواهد بود؛ این یکی از عوارض ذاتی حس عبودیت است؛ چون عبد همیشه خودش را مقابل مولا مقصر می‌داند.
  • عبد مهم‌ترین دریافتی که می‌خواهد از مولا داشته باشد «امر و نهی» است، عبد از دریافت امر و نهی مولا لذت می‌برد چون وقتی مولا به او امر و نهی می‌کند، احساس می‌کند که مولا او را آدم حساب کرده است. عبد وقتی این دریافت را از خدا نداشته باشد، ناراحت می‌شود و می‌گوید «خدایا، تو من را دیگر حساب نکردی؟»

شروع کن به «دستور اجرا کردن» تا حس عبدبودن به وجودت بیاید

  • چالش اصلی دین، گناه و ثواب است. برای اینکه این مسئله را در خودمان جا بیندازیم باید چه‌کار کنیم؟ خدا که لیست گناه‌ها را اعلام کرده است، لیست طاعات و مستحبات و مکروهات را هم اعلام کرده است. شروع کن به «دستور اجرا کردن» تا حس عبدبودن به وجودت بیاید.
  • دیده‌اید بعضی‌ها گداصفت هستند و هرجایی می‌روند می‌خواهند گدایی کنند. این خیلی بد است. بعضی‌ها هم درِ خانۀ خدا گداصفت هستند. البته گدایی درِ خانۀ خدا خیلی زیبا است ولی ما خرابش می‌کنیم؛ به این معنا که بعضی‌ها فقط دنبال این هستند یک چیزی درِ خانۀ خدا به‌دست بیاورند و بروند! خدا در قرآن، این افراد را مسخره می‌کند و می‌فرماید: وقتی در دریا دچار طوفان می‌شوند، مخلصانه دعا می‌کنند که «خدایا نجاتم بده!» اما وقتی به ساحل می‌رسند، مشرک می‌شوند! اینها دنبال بندگی نیستند! (فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ؛ عنکبوت/65)
  • چه‌کار کنیم آن اتفاقی که ما به‌خاطرش خلق شده‌ایم(عبودیت و ارتباط با خدا) در قلبمان بیفتد؟ اگر آن اتفاق در قلبمان بیفتد می‌رویم درِ خانۀ خدا و می‌گوییم: «خدایا گناه چیست؟ چه چیزهایی را نهی کرده‌ای؟» یعنی ما مشتاق هستیم که از خداوند امر و نهی دریافت کنیم. در این‌صورت وقتی احکام برای ما می‌خوانند، خوشحال می‌شویم، وقتی واجبات را رعایت می‌کنیم، خوشحال می‌شویم، چشم‌مان می‌گردد دنبال اینکه مواقفِ واجب و حرام را پیدا کنیم و بعدش هم باب استغفار باز می‌شود! به‌حدی که تمام اوقات فراغت خودت را به استغفار، اختصاص می‌دهی و از آن لذت می‌بری.
  • امام‌سجاد(ع) در «دعای ابوحمزه» صدا می‌زند: مولای من، عیش دل من به ذکر تو است! «مَولایَ بِذِکرِکَ عاشَ قَلبی» اولیاء خدا که این‌قدر از ذکر خدا لذت می‌برند، موقع ذکر خدا چه می‌گویند؟ اکثرش «استغفار» است؛ خدایا من را ببخش… و از این کار، به‌شدت لذت می‌برند؛ نه اینکه فکر کنید رنج می‌برند! این‌طور تصور نکنید که «این دین‌داری چقدر سخت است! آدم باید همه‌اش عذرخواهی کند!» نه؛ اولیاء خدا بدون گناه هم، استغفار می‌کنند، با طاعت هم استغفار می‌کنند و می‌گویند: «خدایا آن‌طوری که باید، نتوانستم اجرا کنم؛ ببخشید…» اصلاً انگار درِ خانۀ خدا کاری جز استغفار و عذرخواهی‌کردن ندارند!

خدا واجب و حرام تعیین کرده تا ببیند «دوست داری عبد خدا بشوی یا نه؟»

  • امام صادق(ع) می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ بِمَنِّهِ وَ رَحْمَتِهِ لَمَّا فَرَضَ عَلَیْکُمُ الْفَرَائِضَ لَمْ یَفْرِضْ ذَلِکَ عَلَیْکُمْ لِحَاجَهٍ مِنْهُ إِلَیْکُمْ بَلْ بِرَحْمَهٍ مِنْه‏» (تحف‌العقول/485) خدا منّت گذاشت و مهربانی کرد که برای شما واجب و حرام تعیین کرد! خدا با تعیین‌کردن واجب و حرام، عبدپروری کرد و تو هم با چیزی جز «عبدشدن» راضی و آرام نمی‌شوی و تعادل پیدا نمی‌کنی!
  • بعد می‌فرماید: «لِیَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ لِیَبْتَلِیَ ما فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ لِتُسَابِقُوا إِلَى رَحْمَهِ اللَّه‏» (همان) خدا اینها را واجب کرد برای اینکه تهِ دلت معلوم بشود! ته دل ما باید چه باشد؟ اینکه دوست داری عبد خدا باشی یا نه؟ به انسانیتِ خودت و به حقیقت خودت پِی برده‌ای یا نه؟ به این خلأ بزرگ خودت پِی بردی یا نه؟ کدام خلأ؟ اینکه «من می‌خواهم خدایی داشته باشم که به من فرمان بدهد»؛ نه پِی ببری به اینکه «خدا هست!» معلوم است که خدا هست! تو وقتی بفهمی خدا هست، رشدی پیدا نکردی! باید به این برسی که «من دوست دارم عبد باشم و مولا به من فرمان بدهد»
  • خدا فرمان داده است ببیند ته دلت چیست؟ اگر از زیر فرمان خدا، در رفتی، معلوم می‌شود که تو هنوز عبد نشده‌ای یا نمی‌خواهی عبد بشوی!

وقتی عاشق امر و نهی مولا بشوی، مدام دوست داری از خدا عذرخواهی کنی

  • اگر یک‌زمانی به اینجا رسیدی که «خدایا عاشق امر و نهی‌هایت هستم» یعنی عاشق این هستی که خدا برایت مرز گناه تعیین کند، آن‌وقت می‌دانی به کجا می‌رسی؟ به اینجا می‌رسی که مدام دوست داری بروی درِ خانۀ خدا و بگویی «خدایا من معذرت می‌خواهم؛ من نتوانستم دقیق اجرا کنم، ولی تو فرمان‌هایت را برای من ادامه بده…»
  • هرکسی می‌خواهد عشق‌بازی خدا را با خودش ببیند، می‌تواند در این لحظه ببیند: برود درِ خانۀ خدا و بگوید «خدایا معذرت می‌خواهم، ببخشید که من طاعاتم را درست انجام ندادم، ببخشید که گناه کردم…» چون خودش می‌فرماید «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ» (بقره/222)  
  • آدم‌هایی که عبد هستند، خیلی دوست دارند به مولای‌شان نزدیک‌تر بشوند، یک‌ذره نگاه‌ مولای‌شان هم برای آنها خیلی اهمیت دارد. اینکه «مولا چند درصد از او راضی است؟ رضایتش بیشتر شده یا نه؟» این‌قدر هیجانات و عشق و لذت‌شان در این موضوع متمرکز می‌شود که حد ندارد!

چرا دین‌داری این‌قدر نیاز به تبلیغ و تبیین دارد؟ /چرا نسبت به دین، این‌قدر تمسخر و استهزاء انجام می‌گیرد؟

  • چرا دین‌داری این‌قدر به تبلیغ، تبیین، تعلیم و تفهیم احتیاج دارد؟ آیا دین موجب کج‌فهمی می‌شود و برداشت‌های سوئی ایجاد می‌کند که ما باید دائماً آن را برطرف کنیم؟ آیا دین، نپذیرفتنی است و ما مدام باید تبلیغات و تعلیمات را زیاد کنیم تا پذیرفتنی بشود؟ آیا دین‌داری خیلی تلخ است و ما می‌خواهیم با تبلیغ و تبیین، آن را شیرین کنیم؟ چرا این‌قدر تبلیغ و تعلیم دین، کار می‌برد؟ چرا ما این‌قدر باید وقت صرف کنیم تا نسبت به دین‌داری‌کردن متقاعد بشویم؟
  • از طرف دیگر؛ چرا نسبت به دین بیش از هر مقولۀ دیگری در جامعۀ بشری؛ تمسخر و استهزاء انجام می‌گیرد؟ از اول هم همین‌طور بوده و در قرآن کریم، بارها به این موضوع اشاره شده است. چرا هجمه به دین‌داری خیلی زیاد است؟ چرا وقتی سخن دینی گفته می‌شود، بعضی‌ها راحت تمسخر می‌کنند و گاهی دین‌داران را نادان یا غیرعاقل تلقی کنند؟

چون دین یک امر عمیق است، نیاز به تبیین دارد /عقل‌های اندک، دین را نمی‌فهمند لذا مسخره می‌کنند

  • پاسخ هر دو پرسش فوق، یکی است؛ علت اینکه دین این‌قدر نیاز به تبلیغ و تبیین دارد، این است که دین یک امر عمیق است، فقط الانِ آدم را نمی‌بیند، بلکه آیندۀ انسان را هم می‌بیند. انسان موجود بی‌نهایت‌طلب و جاودانه‌ای است و این انسان بسیاری از نیازهای پنهان خودش را نمی‌بیند ولی دین نیازهای پنهان او را دیده است، لذا دین یک حرفی می‌زند که این انسان متوجهِ آن حرف نمی‌شود و حتی ممکن است مسخره‌اش کند.
  • دستورات دینی بسیار ژرف و پیچیده هستند و بعضاً ممکن است برای افراد سطحی‌نگر، مسخره به‌نظر برسند؛ چون عقل‌های اندک و کوچولو و ظاهربین، دستورات دین را نمی‌فهمند لذا ممکن است آنها را غیرعاقلانه تلقی کنند و حتی آنها را مضر به حال بشریت تشخیص بدهند! مثلاً برخی افراد نادان پیدا می‌شوند و دربارۀ روزه‌داری می‌گویند: «اینکه 12ساعت آب نخورید، برای بدن ضرر دارد!» اما بعد از سال‌ها تحقیق و بررسی، برخی از اطباء خارجی می‌گویند: «ما بررسی کردیم و دیدیم که این کار اتفاقاً خیلی هم برای بدن مفید است و اصلاً این‌طور نیست که اگر 12 ساعت آب نخورید، برای بدن ضرر داشته باشد!»

انسان یک موجود عمیق با نیازهای پیچیده و پنهان است، لذا دین هم امر عمیقی است

  • دستورات دین برای انسان طراحی شده و چون انسان موجود بسیار عمیقی است و نیازهای پیچیده و پنهانی دارد، لذا وقتی دین بخواهد این نیازهای پیچیده و پنهان انسان را راه بیندازد به سادگی درک نمی‌شود، به همین دلیل آدم باید فکر کند تا دین را برای خودش جا بیندازد.
  • متأسفانه بعضی‌ها دین را یک‌جوری معرفی می‌کنند که انگار هیچ عمقی ندارد و خیلی ساده است! درحالی‌که خیلی کار می‌برد تا انسان عمیقاً دین را بفهمد و واقعاً به آن متقاعد بشود. دین مقولۀ بسیار هوشمندانه‌ای است لذا آدم‌های باهوش دین‌داری می‌کنند. یک‌روزی خواهد رسید که در جامعۀ بشری هرکسی دین‌داری کند می‌گویند «عجب آدم باهوشی است!» و هر کسی بی‌دین باشد می‌گویند «عجب آدم نادانی است!» این مسئله الان در فرهنگ ما اصلاً جا افتاده نیست درحالی‌که این در قرآن هست و می‌فرماید: «أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ» آنهایی که به دین گرایش پیدا نمی‌کنند به دین‌دارها می‌گویند که «اینها نادان هستند!» اما خدا می‌فرماید: آنها خودشان نادان هستند و نمی‌فهمند (وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُواْ کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَ نُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لَاکِن لَّا یَعْلَمُون‏؛ بقره/13) همچنین در جای دیگری می‌فرماید: چه کسی از دین دور می‌شود، جز آدم نادان! (وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهیمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ؛ بقره/130)
  • ما هنوز نتوانسته‌ایم این را در جامعۀ خودمان جا بیندازیم که «دین چون عمیق است، گاهی تنها می‌ماند، مثل آدم عاقل که وقتی در میان جمعی از سفهاء قرار بگیرد، معمولاً تنها می‌ماند و حرفش را نمی‌فهمند و حتی او را مسخره می‌کنند!»

چرا هرکسی می‌خواهد دین‌داری کند باید عمیقاً دین را بفهمد؟

  • چرا هرکسی می‌خواهد دین‌داری کند باید عمیقاً دین را بفهمد؟ چون حرف‌های دین، حرف‌های عمیقی است و با بعضی از نیازهای سطحی و ابتدایی انسان در تعارض است، لذا وقتی انسان بخواهد به دین‌داری متقاعد بشود نیاز به کار فکری عمیق دارد. پس اولاً دین نیازهای عمیق انسان را پاسخ می‌دهد و اگر تو، این نیازهای عمیق خودت را ندیده باشی، احساس نیاز به دین پیدا نمی‌کنی. ثانیاً دین گاهی با نیازهای سطحی تو مقابله می‌کند و می‌گوید «از این نیاز خودت بگذر، فعلاً این مهم نیست» اما تو این نیازهای سطحی خودت را رها نمی‌کنی لذا دعوا پیش می‌آید.
  • به همین دلیل، ما برای اینکه دین‌دار بشویم، نیاز به فهم عمیق از دین داریم و الا به دین‌داری متقاعد نمی‌شویم. البته هر انسانی نیاز به این فهم عمیق از دین دارد؛ نه اینکه فکر کنید دین را می‌شود به یک سلسله مقوله‌های فرهنگی (مثل رسم نوروز) تبدیل کرد و این مشکل را برای همیشه حل کرد! این مشکل دین، هیچ‌وقت حل نمی‌شود؛ چون هر انسانی خودش باید به این فهم برسد.

هر انسانی برای دین‌دار شدن، باید جداگانه خودش را متقاعد کند

  • دین نمی‌تواند تبدیل به فرهنگ شود؛ البته یک قسمت‌هایی از دین ممکن است به‌صورت رسم در بیاید، مثل پوشیدن لباس سیاه در ماه محرم و…؛ ولی آن قسمتی که غالباً تبدیل به فرهنگ نمی‌شود و هرکسی جداگانه باید برای خودش تصمیم بگیرد که دین‌داری کند؛ همان بخش طاعت و گناه است.
  • خیلی از رفتارها هست که اگر تبدیل به فرهنگ بشود همه انجامش می‌دهند، اما دین این‌طور نیست؛ لذا هرکسی می‌خواهد دین‌دار بشود جداگانه باید خودش را متقاعد کند. مثلاً فایدۀ تفریح و بهره‌بردن از طبیعت در ایام نوروز، برای همه معلوم و ملموس است، لذا همۀ مردم از آن بهره‌برداری می‌کنند و نیازی نیست که این مسئله را خیلی برای مردم تبیین کنیم و جابیندازیم.
  • در دین‌داری، شما هر سال با پدیده‌ای مثل روزه و ماه رمضان مواجه می‌شوید؛ اولاً ماه رمضان یک‌ اثر عمیقی دارد، ولی به‌راحتی نمی‌شود فهمید که این اثر عمیق چیست تا عاشق روزه‌گرفتن بشویم! ثانیاً اینکه می‌گویند «از این نیاز سطحی و اولیۀ خودت-یعنی غذا خوردن و آب خوردن- برای مدت مشخصی صرفنظر کن!» هر انسانی وقتی بخواهد از آب و غذا بگذرد، دچار چالش می‌شود، لذا نیاز به یک فهم عمیق دارد تا متقاعد به روزه‌گرفتن شود، پس روزه به این سادگی تبدیل به یک فرهنگ نمی‌شود و طوری نیست که همه به‌راحتی بپذیرند و روزه بگیرند؛ یعنی مثل رسم «نوروز» نیست که همه به‌راحتی بپذیرند و اجرا کنند.

دین نه تلخ است، نه سخت است؛ بلکه عمیق است! / باید عمیق‌بودن دین را برای خودت جا بیندازی تا راحت دین‌داری کنی

  • چرا ما این‌قدر باید وقت صرف کنیم تا نسبت به دین‌داری متقاعد بشویم؟ آیا دین‌ خیلی تلخ است و ما با تبلیغ و تبیین، می‌خواهیم آن را شیرین کنیم؟ دین نه تلخ است، نه سخت است؛ بلکه عمیق است! این‌طور نیست که دین یک مقولۀ سختی باشد و فقط یک گروه خاص یا یک تیپ‌های خاصی سراغش بروند!
  • دین عمیق است و حرف عمیق را هم وقتی بفهمی، برایت راحت می‌شود، نمی‌توان گفت که دین سخت است؛ دین سهل است اما عمیق است! هرکسی می‌خواهد دین‌داری کند باید این عمیق‌بودن دین را برای خودش جا بیندازد تا بتواند راحت دین‌داری کند. لذا دین‌فهمی-به‌معنای درست کلمه- زحمت دارد.

چرا متقاعدسازی انسان برای ترک گناه، سخت است؟

  • وقتی از فهم دین صحبت می‌کنیم، منظورمان بسیاری از این آموزش‌های دینی در مدرسه و دانشگاه نیست! بلکه منظورمان از فهم دین، این است که «آدم متقاعد بشود که این گناه است و نباید انجامش بدهد!» و متقاعدسازی انسان دربارۀ گناه، هم کار سختی است. به دو دلیل: یکی اینکه ترک گناه مربوط می‌شود به یک نیاز عمیق تو و تو نیاز عمیقت را به این سادگی درک نمی‌کنی که متقاعد بشوی این گناه را ترک کنی، دوم اینکه برای ترک گناه باید در مقابل یک نیاز سطحی خودت بایستی و تو به این سادگی نمی‌توانی از نیاز سطحی خودت چشم‌پوشی کنی. مگر اینکه عمیقاً بفهمی ماجرا چیست تا حاضر بشوی گناه نکنی.
  • «من چرا نباید این گناه را انجام بدهم؟» متقاعد ساختن انسان برای ترک گناه، سخت است؛ چون مسئله عمیق است. پس دین سخت نیست، بلکه به‌دلیل عمقی که دین دارد، متقاعد ساختن انسان به دین‌داری و ترک گناه، سخت است. بعد از اینکه این عمق را درک کردیم، دین‌داری برای ما آسان می‌شود و اتفاقاً خیلی هم جذاب می‌شود. این «فهم عمیق از دین» در آیات قرآن و روایات، با واژۀ «فقه» اسم‌گذاری شده است. فقه را این‌طور ترجمه کرده‌اند که «فقه یعنی یک فهم عمیق» نه اینکه صرفاً بدانی و اطلاع پیدا کنی! فقه، یک دانایی سطحی نیست و با اطلاع‌رسانی اتفاق نمی‌افتد. فقه یعنی دانستن لایه‌های درونی حقیقتی که از بیرون پیدا نیست!

محورِ فهم عمیق از دین، این است که «من متقاعد بشوم، گناه نکنم»

  • امام‌صادق(ع) می‌فرماید: «لَا یَسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَهَ الْإِیمَانِ حَتَّى تَکُونَ فِیهِ خِصَالٌ ثَلَاثٌ التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ وَ حُسْنُ التَّقْدِیرِ فِی الْمَعِیشَهِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزَایَا» (تحف‌العقول/446) حقیقت ایمان کسی تکمیل نمی‌شود و کسی به حقیقت ایمان نمی‌رسد مگر اینکه سه ویژگی داشته باشد، اول: فهم عمیق از دین داشته باشد. دوم اینکه خوب بتواند تدبیر کند، پول در بیاورد و زندگی خوب داشته باشد! (یعنی این کار، یک‌سومِ رسیدن به کمال ایمان است) سوم اینکه صبر در سختی‌ها داشته باشد.
  • اینکه برای شما لیست کنند «اینها گناه است و اینها کارهای خوب است…» این فهم عمیق از دین نیست! اینکه صرفاً رسالۀ عملیه را یاد بگیری، این فهم سطحی از دین است! فهم عمیق از دین محورش این است: «من متقاعد بشوم گناه نکنم» جالب اینجاست که اکثر آیات قرآن دارند همین کار را می‌کنند که ما را متقاعد کنند! آیاتی که احکام اسلامی در آن هست، کمتر از صد‌تا آیه است؛ بیش از شش هزار آیۀ دیگر از آیات قرآن، دارند ما را به دین‌داری متقاعد می‌کنند!
  •  امام باقر(ع) می‌فرماید: «لَوْ أُتِیتُ بِشَابٍّ مِنْ شَبَابِ الشِّیعَهِ لَا یَتَفَقَّهُ لَأَدَّبْتُه‏» (محاسن/1/228) در روایت دیگری به‌جای  «لَأَدَّبْتُه» آمده است «لَأَوجَعتُهُ» یعنی اگر یک جوانی را ببینم که تفقّه در دین نمی‌کند او را می‌زنم یا تنبیهش می‌کنم، طوری که دردش بیاید!
  • چرا هر جوانی باید برود در دین تفقّه کند؟ برای اینکه هر جوانی جداگانه باید متقاعد بشود که «من چرا نباید گناه کنم؟» و چون این یک مسئلۀ پیچیده است، یک جوان باید تبدیل بشود به یک عنصر عمیق تا این را بتواند برای خودش جا بیندازد. نفس امارۀ بالسوء هرچه برایش دلیل می‌آوری از زیرش در می‌رود و یک بهانه‌ای می‌آورد، لذا باید مدام برایش دلیل بیاوری و محاصره‌اش کنی تا تسلیم بشود و بپذیرد. هرکسی باید جداگانه برود و کار فقهی کند تا بتواند متقاعد بشود برای اینکه «من چرا نباید گناه بکنم؟ اصلاً خدایا چرا دستور داده و چرا گناه و ثواب گذاشته است؟»

اینکه «جوان باید تفقّه در دین کند» یعنی عمیقاً بفهمد «چرا من نباید گناه کنم؟»

  • اینکه «جوان باید تفقّه در دین کند» معنایش این نیست که یک لایۀ سطحی از آگاهی‌های دینی یا آگاهی‌های سطحی دینی را به او بدهند و او حفظ بکند!» نه؛ باید عمیقاً دین را بفهمد و مصداق برتر و مهم‌تر برای فهم عمیق دین هم این است که عمیقاً بفهمد «چرا من نباید گناه بکنم؟» اگر این را نفهمد، هرچیز دیگری بفهمد، فرعی است!
  • اگر در پاسخ به اینکه «من چرا نباید گناه بکنم» بگوید: «چون خدا دستور داده است و الا به جهنم می‌روم!» این فهم عمیق نیست! هیچ‌کس هم به سادگی با این حرف، متقاعد نمی‌شود! اگر هم کسی با همین حرف متقاعد شد، من به او مشکوک می‌شوم و می‌گویم: این یک‌روزی از دین‌داری، فرار خواهد کرد!
  • کسی که بدون تفقّه و صرفاً با چند تا دلیل سطحی، خودش را به دین‌داری و ترک گناه، متقاعد کند، حتماً یک مشکلی دارد هرچند خودش هم ممکن است نداند. شاید جوّگیر شده است! چنین کسی در غربال‌های الهی دچار ریزش می‌شود. مثلاً ممکن است خداوند یک آدم متدینِ بد (آدمِ به‌ظاهر متدین) سرِ راه او قرار دهد تا حال او را از دین، به‌هم بزند و موجب شود از وادی دین، بیرون برود.
  • اولین یا مهم‌ترین موضوع در فهم عمیق از دین، این است که «من چرا نباید گناه کنم؟ چرا خدا به من دستور داده است؟ چرا برای نتیجۀ اعمال من، بهشت و جهنم گذاشته است؟» البته بعد از اینکه انسان عمیقاً به رفتار دینی و به تقوا متقاعد بشود، ممکن است وسط راه خطا هم بکند که برایش استغفار هست. یا ممکن است یک‌جایی بگوید «خدایا من متقاعد شده‌ام ولی این راه، برایم سخت است» و خدا کمکش می‌کند. اصلاً یک زندگی دیگری پیدا خواهد کرد؛ زندگی‌ای که سرگرمی‌اش چالش رابطۀ عبد و مولا است. چالش رابطۀ عبد و مولا هم این است که «خدایا مرا ببخش که اینجا گناهت را انجام دادم…»

متأسفانه ما طلبه‌های حوزه، در تبیین نکات راهبردی دین، ضعیف هستیم

  • چرا ما به تبیین دین نیازمند هستیم؟ چون دین یک مقولۀ عمیق است و هر انسانی هم جداگانه باید این عمق را بفهمد. چرا بعضی‌ها دین‌داری را مسخره می‌کنند؟ چون دین عمیق است لذا افراد کم‌عقل و سطحی‌نگر، دین را مسخره می‌کنند. متاسفانه حوزۀ علمیه در تبیین و تبلیغ این دین بسیار عمیق، برای نیاز جامعۀ امروز ضعیف است، ما طلبه‌ها ضعیف هستیم، ما طلبه‌ها از برخی احکام ساده هم نمی‌توانیم خوب دفاع کنیم و نمی‌توانیم جامعه را متقاعد کنیم!
  • ما طلبه‌های حوزه در تبیین دین، به‌ویژه حساس‌ترین نکات راهبردی دین، ضعیف هستیم و الا این‌قدر فاصله از دین وجود نداشت! هنوز در این جامعه بعضی‌ها به خودشان جرأت می‌دهند که برخی از احکام دین را مسخره کنند؛ چون سطحی‌نگر هستند و چون ما بیان عمیق نداریم؛ به همین سادگی!

کدام قسمت دین را باید عمیقاً بفهمیم؟

  • امام‌صادق(ع) می‌فرماید: «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ» (کافی/1/ 32) وقتی خدا خیر کسی را بخواهد فهم عمیق دین به او می‌دهد. حالا کدام قسمت دین را باید عمیقاً بفهمیم؟ همان قسمتی که قرآن در تلاش است آن را برای ما جابیندازد؛ و آن اینکه «ما برای ترک گناه، انگیزه پیدا کنیم» هرکدام‌ از ما باید عمیقاً متقاعد بشویم تا محکم بایستیم و از شرّ گناه، راحت بشویم.
  • باید عمیقاً متقاعد بشویم به اینکه گناه به ضرر من است و خدا خیلی خوب کاری کرده که به من دستور داده و من را به جهنم تهدید کرده و برای من بهشت را قرار داده و اثر بعضی از اعمال و گناهان من را فوری به من نشان نداده است تا من را به یک انسان عمیق و دقیق تبدیل کند؛ انسانی که عمیقاً دین را بفهمد تا عمیقاً به دین عشق بورزد!
  • امام کاظم(ع) می‌فرماید: «مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فِی دِینِهِ لَمْ یَرْضَ اللَّهُ لَهُ عَمَلا» (تحف‌العقول/410) اگر کسی عمیقاً دین را نفهمد خدا از اعمالش راضی نمی‌شود. می‌گوید: «او چرا این کارها را انجام می‌دهد؟! او که نمی‌فهمد!» این دین روشن‌فکری ما را نگاه کنید که چقدر غریب است؛ آن‌وقت چهارتا روشن‌فکرنمای نادان، این دین را مسخره می‌کنند!

فقهی که در تبیین و ارائه دین نیاز هست، عمیق‌تر از فقهی است که در استنباط احکام شرعی نیاز هست

  • قرآن فرموده است که بعضی‌ها اصلاً واجب است بروند فقیه بشوند (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ ؛ توبه/122) یک عده‌ای باید بروند درس بخوانند و فقیه بشوند و برگردند پیش قوم‌شان؛ نه برای اینکه صرفاً مسئلۀ احکام بگویند، بلکه قوم خودشان را انذار بدهند و به دین‌داری متقاعد کنند!
  • همان‌طور که بیان شد، مهم‌ترین موضوعی که ما باید در آن فهم عمیق داشته باشیم این است که چطوری خودمان را به دین‌داری متقاعد کنیم؟ طبق آیۀ فوق، باید عده‌ای بروند فقیه بشوند تا بفهمند چطوری انذار بدهند؟ اینکه «چگونه انذار بدهیم؟» نیاز به فقه دارد. الان متأسفانه در حوزۀ ما هم بعضی‌ها فکر می‌کنند که انذار دادن، نیاز به فهم دین (فقه) ندارد، یعنی فکر می‌کنند همین‌که قشنگ حرف بزنی، کار تمام است! درحالی‌که این کار نیاز به دانش دارد؛ صرفاً با هنرنمایی و قصه گفتن و سرگرم کردن مردم نمی‌شود!
  • آن فقهی که در تبلیغ، تبیین و ارائۀ دین به آن نیاز هست، خیلی فقه عمیق‌تری است از آن فقهی که استنباط احکام شرعی نیاز دارد. اینکه یک حکم فقهی از دین استخراج بشود، مرتبۀ علمی‌اش نازل‌تر از فهم بسیاری از معانی آیات قرآن است که می‌تواند یک نفر را به دین‌داری متقاعد کند! آیت‌الله جوادی آملی در تفسیر این آیه (لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ) بیان می‌فرماید که تا وقتی کسی نتواند انذار بدهد و یک کاری کند که جان‌ها برانگیخته بشوند و از گناه پرهیز کنند؛ تا این کار را نتواند بکند، فقیه نیست.

قدم اول برای متقاعدکردن انسان‌ها به دین‌داری و ترک گناه چیست؟

  • برای اینکه یک کسی دین‌دار بشود چه مراحلی را باید در مسیر متقاعد کردن خودش به دین‌داری طی کند؟ این سؤال را می‌توان این‌گونه هم مطرح کرد: یک انسان را چگونه می‌شود متقاعد کرد به اینکه گناه نکند؟ چون محور دین‌داری، همان گناه نکردن است! گناه نکردن، طاعت خدا و اطاعت‌کردن از امر و نهی الهی را هم شامل می‌شود، چون شما وقتی از اوامر و نواهی خدا اطاعت نکنی، اسمش می‌شود گناه. لذا ما «گناه» را به‌عنوان محور دین‌داری درنظر می‌گیریم.
  • قدم اول برای متقاعد‌کردن انسان‌ها به دین‌داری و ترک گناه، این است که افراد را اهل برنامه‌ریزی، اهل تدبیر، اهل دقت در رفتار و «منظم» بار بیاورید. اصل این موضوع برای افراد در سنین مختلف، یکسان است اما معلوم است که در سن پایین‌تر تأثیرپذیری انسان بیشتر است، لذا ما در اینجا بیشتر روی سنین کودکی و نوجوانی تأکید می‌کنیم.

اول باید برای بچه جابیندازیم که «بدون برنامه و نظم، نمی‌شود زندگی را اداره کرد»

  • در تربیت بچه، برای هفت‌سال دوم(در دوران دبستان) باید کاری کنید که از رها بودن و بی‌برنامه بودن فاصله بگیرد، چون بچه در هفت‌سال اول زندگی‌اش این‌گونه بوده که مدام مشغول سرگرمی و بازی بوده و هر لحظه فرزند همان لحظه بوده است؛ هر چیزی می‌خواسته، انجام می‌داده و هر چیزی نمی‌خواسته انجام نمی‌داده است.
  • اما در هفت‌سال دوم، باید بچه را از این حالت در بیاورید و اول باید این را برای بچه جابیندازید که «ما باید منظم باشیم و باید برنامه‌ریزی کنیم برای اینکه بتوانیم زندگی خودمان را اداره کنیم» باید جا بیندازید که زندگی تصادفاً اداره نمی‌شود و برای رسیدن به هر منفعتی نیاز به تدبیر داریم و نیاز به تلاش منظم داریم.
  • بدون تدبیر نمی‌شود زندگی کرد! تا وقتی این برای کسی جا نیفتاده باشد، شما اگر خدا را هم برایش جا بیندازید، اثری ندارد چون او نمی‌تواند این خدا را اطاعت کند، لذا کم‌کم زیرآب خدا را می‌زند و می‌گوید «اصلاً کی گفته خدا هست؟!» چون برایش زور دارد که به او دستور بدهند؛ برای اینکه نمی‌تواند با دستور زندگی کند.
  • با دستور زندگی کردن، جزء اولش این است که «انسان با برنامه زندگی کند» جزء دومش این است که «این برنامه، دستوری باشد.» کسی که اهلِ «با برنامه زندگی کردن» نشده و همیشه موجود منفعلی بوده و مدام او را به انجام کارها، وادارش کرده‌اند (شاید خیلی کارها را هم انجام داده ولی منفعلانه انجام داده است) چنین انسانی نمی‌تواند دین‌دار خوبی باشد.

اولین عنصرِ ادب این است که «طبق برنامه رفتار کنیم»

  • در روایات، مکرر آمده است که دوران هفت تا چهارده‌سالگی دوران ادب‌کردن طفل است. (قَالَ الصَّادِقُ ع: دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِ ینَ وَ یُؤَدَّبْ سَبْعَ سِنِینَ وَ…؛ من لایحضره‌الفقیه /3 /492) و (قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ ع:‏ یُرَبَّى الصَّبِیُّ سَبْعاً وَ یُؤَدَّبُ سَبْعاً وَ یُسْتَخْدَمُ سَبْعاً؛ من لایحضره‌الفقیه /3 /493)
  • ادب چند عنصر دارد؛ عنصر اولش این است که طبق آئین‌نامه و برنامه رفتار کنیم. در روایات فوق نفرموده‌اند که از هفت تا چهارده سالگی بچه صرفاً باید از دستور، اطاعت کند، بلکه از واژۀ ادب استفاده شده است و این یعنی «باید طبق برنامه رفتار کند» چون ادب به یک‌سلسله آئین‌نامه‌هایی می‌گویند که رفتار آدم را تنظیم می‌کند. مثلاً آداب غذا خوردن، آداب سفره چیدن، آداب خوابیدن این است… اینها یعنی برنامه‌داشتن!
  • جزء اول ادب، برنامه داشتن است؛ نه‌تنها برنامه داشتن، بلکه برنامه‌ریزی کردن و برنامه خواستن! کسی که هنوز عادت نکرده است با برنامه زندگی کند، اصلاً چرا دربارۀ دین با او حرف می‌زنی؟ این آدم اگر مؤمن هم بشود دین‌دار نخواهد شد، یا به سختی دین‌دار خواهد شد، یا از دین‌داری لذت نخواهد برد، یا به‌صورتِ «هوسی» دین‌داری خواهد کرد، یا اینکه حال همه را از دین‌داری به‌هم خواهد زد! اصلاً خیلی از دستورات دینی برای این است که تو با برنامه بشوی!

ادب یعنی «رفتارِ با برنامه»

  • ادب یعنی «رفتار با برنامه» توصیه بنده به برخی از دوستانی که دبستان‌ها را اداره می‌کنند این بوده است که تا می‌توانید مقدار و سطح آداب را در مدرسه افزایش بدهید. با تأکید بر «ادب» خیلی از مشکلات حل می‌شود و کارها جلو خواهد رفت. کاش بتوانیم دبستان‌مان را تبدیل کنیم به «اَدبستان»؛ یعنی بچه‌ها را باادب بار بیاوریم.
  • آدمی که ادب ندارد ممکن است لبخند بزند، تواضع بکند یا حرف‌های خوب بزند، ولی این کارهایش منفعلانه است و هر لحظه یک‌جوری رفتار می‌کند؛ مثلاً اینکه منافق‌صفتانه مهربان برخورد می‌کند یا از سر ترس، احترام دیگران را رعایت می‌کند یا به‌‌خاطر تشویق‌شدن و کسب یک امتیازی، یک‌ تلاشی را انجام می‌دهد. ولی آدم مؤدب کاری ندارد به اینکه در نتیجۀ تلاشی که انجام می‌دهد به او جایزه می‌دهند یا نه؟ او چون کلاً آدم باادبی است، کارهایش را از سرِ ادب انجام می‌دهد، مثلاً اینکه کلاً سلام می‌دهد و طرف مقابل را ارزیابی نمی‌کند که ببیند «آیا می‌ارزد سلام بدهم یا نه؟» این‌قدر مکّار نیست! یا به‌خاطر ترس از تنبیه، یک رفتار خوب را انجام نمی‌دهد.
  • آدم مؤدب برای هر رفتارش یک آدابی را رعایت می‌کند، خودش را به «برنامه» مقید می‌کند و زیاد به نتیجه، کار ندارد. شما اگر این ادب را به بچه دادید، باتقوا هم خواهد شد و الا بعید است شعورِ تقوا را پیدا کند. چون تقوا این‌گونه است که وقتی دستور خدا را گوش می‌دهی خدا تشویقت نمی‌کند.

بچه‌ام نماز نمی‌خواند؛ چه‌کار کنم؟ ادب به او یاد داده‌ای؟!

  • بعضی‌ها می‌پرسند: «بچه‌ام نماز نمی‌خواند، چه‌کار کنم نماز بخواند؟» شما عنصر کلیدی و حیاتی زندگی بچه‌ات را که «ادب» هست، به او یاد داده‌ای؟ پس چطوری دارید زندگی می‌کنید؟! اگر بی‌ادب غذا بخوریم، بی‌ادب سلام علیک کنیم، بی‌ادب بخوابیم، بی‌ادب بیدار شویم، بی‌ادب راه برویم، بی‌ادب لباس بپوشیم و… در این صورت نمی‌توان انتظار داشت که بچه ما نمازخوان بشود!
  • ولی اگر توانستی بچه‌ات را باادب بار بیاوری، برای آدم باادب، اضافه‌کردن یکی دوتا ادب در بین آداب دیگر، سخت نیست. این آدم باادب، نسبت به همسایه، آداب را رعایت می‌کند، در مورد خوابیدن و بیدارشدن، مرتب‌کردن اتاق خودش و… هم یک‌سری آداب را رعایت می‌کند، خُب حالا اگر یک ادبِ دیگر-که همان نمازخواندن است- به آن اضافه کنید، برایش سخت نخواهد بود. می‌گویید: «ادب نسبت به پروردگار را رعایت کن!» می‌گوید چگونه است؟ می‌گویید: اول «الله اکبر» می‌گویی و چند دقیقه تکان نمی‌خوری و بعد رکوع و سجده….این ادبش است! او هم می‌فهمد و اجرا می‌کند چون برایش سخت نیست.
  • بچه‌ای که نمازخواندن برایش سخت است، انگار در آن خانه، ادب نیست! مهربانی هست، خشم هست، اعتقاد به خدا هست، معنویت هست و… اما ادب نیست!

دبستان، محل مؤدب‌شدن است

  • ما اگر مردمی بودیم که به ادب خیلی بها می‌دادیم، کارت‌ساعت‌زنی جلوی درِ کارخانه‌ها و اداراتمان نمی‌خواستیم! این کارت‌ساعت‌زنی خودش مظهر و علامت بی‌ادبی است! چون نشان می‌دهد که این آدم، باادب بار نیامده و نمی‌فهمد که «ادبِ کارکردن، سروقت آمدن است!» لذا با کارت‌ساعت‌زنی و کسر از حقوقِ سر ماه، یقه‌اش را می‌گیرند! چون اگر شلاقِ حقوق بالای سرش نباشد، منظم سرِ کار نمی‌رود؟
  • دبستان، محل مؤدب‌شدن است، این یکی از واضحات تربیتی ما است. دبستان جایی است که هرکسی هر کاری دلش می‌خواهد انجام نمی‌دهد و هرکسی بخواهد هرکاری انجام دهد، طبق مقرراتی باید آن کار را انجام بدهد! کسانی که ادب را در دبستان از بین می‌برند و سیاسیونی که از بی‌ادبی در محیط آموزش و پرورش دفاع می‌کنند، جنایت‌کار هستند! شاید تصور می‌کنند که بی‌ادب‌بودن در مدرسه، مساوی است با شاد بودن بچه‌ها! ادب را می‌خواهند نابود کنند و بعد اسمش را می‌گذارند «شادی و نشاط!»

اولویت در مدرسه، فراگیری قدرت برنامه‌ریزی است / ادب یک جلوه از قدرت برنامه‌ریزی است

  • دعوای ما سر دین نیست، بلکه می‌گوییم هرکسی برای زندگی‌کردن نیاز به تدبیر دارد و تدبیر و برنامه‌ریزی باید توی خون آدم باشد. اگر بخواهیم برنامه‌ریزی توی خون بچه‌مان‌ برود، باید از کودکی او را مؤدب بار بیاوریم. بچه در مدرسه باید ادب یاد بگیرد و ادب، یک‌ جلوه از قدرت برنامه‌ریزی است. اولویت در مدرسه، فراگرفتن قدرت برنامه‌ریزی است و آماده‌شدن برای «با برنامه عمل‌کردن» است. بدون برنامه عمل‌کردن یعنی منفعل عمل‌کردن!
  • آدم بی‌ادب هم ممکن است همۀ کارهای آدم باادب را انجام بدهد، ولی با چند شرط: یک: هر موقع مجبور بشود یا هر موقع تهدید بشود، این کارها را انجام دهد! دو: هر موقع تطمیع بشود یا هر موقع تشویق بشود. سه: هر موقع ناظر یا آقابالاسر داشته باشد! یعنی آدم بی‌ادب هم این کارها را انجام می‌دهد اما چون بی‌ادب است، منفعلانه انجام می‌دهد.
  • معلمان محترم باید طی این هفت‌سال(یعنی از7 تا 14سالگی) بچه‌ها را وادار کنند به برنامه‌ریزی‌کردن نه اینکه مدام به آنها برنامه بدهند. البته در آن ابتدای کار که دانش‌آموز تازه به مدرسه می‌آید به او برنامه بدهند، اما کم‌کم شروع کنند او را تمرین بدهند برای اینکه خودش برنامه را طراحی و اجرا کند.

ادب، جلوۀ برنامه‌داشتن در رفتارهای اجتماعی است / آداب فردی، جلوۀ برنامه‌داشتن در رفتارهای فردی است

  • چرا در این شهری که این‌همه ایمان وجود دارد، خیلی‌ها راحت خلاف این ایمان خودشان، عمل می‌کنند؟ حتی در بین گنهکارها، بعضاً ایمانی یافت می‌شود که ما طلبه‌ها کم می‌آوریم! اما چرا گناه، بازار دارد و استغفار رونق ندارد؟ چون آن فرد باایمان می‌گوید: «من کشش و توان انجام طاعت و ترک معصیت را ندارم!» این یعنی قدرت تنظیم رفتار ندارد.
  • ما برای اینکه کسی را به گناه نکردن متقاعد کنیم، در قدم اول باید متقاعدش کنیم به اینکه بدون برنامه نمی‌شود زندگی کرد! جلوۀ این برنامه در رفتارهای اجتماعی، اسمش می‌شود «ادب». در رفتارهای فردی هم اسمش می‌شود «آداب فردی» یک اسم این برنامه هم می‌شود «نظم»!
  • شخصی به امام‌صادق(ع) می‌گوید: شنیده‌ام که تدبیر و خوب برنامه‌ریزی کردن، نیمی از کسب و درآمد انسان است. امام‌صادق(ع) می‌فرماید: بلکه کل درآمد، خوب تدبیر کردن است «بَلَغَنِی أَنَّ الِاقْتِصَادَ وَ التَّدْبِیرَ فِی الْمَعِیشَهِ نِصْفُ الْکَسْبِ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ): لَا، بَلْ هُوَ الْکَسْبُ کُلُّهُ» (امالی طوسی/670) و بعد می‌فرماید: «وَ مِنَ الدِّینِ التَّدْبِیرُ فِی الْمَعِیشَهِ» تدبیر و برنامه‌ریزی‌کردن، جزء دین است.
  • پایه‌های ترک گناه اینهاست! ترک گناه همه‌اش به این نیست که آتش جهنم را جلوی چشم طرف بیاوری و بگویی «این گناه را ترک کن!» کسی که شاکلۀ روحی‌اش در یک زندگی بی‌برنامه شکل گرفته و یک آدم بی‌برنامه و منفعل است، تا تهدید و تشویق نباشد، بلند نمی‌شود! تا زور بالای سرش نباشد، بلند نمی‌شود! خدا هم جهنم را جلوی ما نیاورده است که ما به زور تهدید جهنم، حرکت کنیم! لذا این فرد بی‌برنامه و بی‌ادب، بلند نمی‌شود چون بلد نیست با برنامه زندگی کند. آدم بی‌ادب و بی‌برنامه برای جهنمِ آینده تکان نمی‌خورد، او فقط با زور لگد، تکان می‌خورد! شما فکر می‌کنی که او جهنم را باور ندارد، درحالی‌که باور دارد؛ مشکلش جای دیگری است.

آدم‌های بی‌تدبیر و بی‌برنامه به‌صورت «پروژه‌ای» زندگی می‌کنند!

  •  آدم‌هایی که بی‌تدبیر و بی‌برنامه هستند، پروژه‌ای زندگی می‌کنند؛ یعنی یک‌مدتی تمام همّ و غم‌شان این‌کار است، بعد رها می‌کنند و یک‌ مدتی تمام همّ و غم‌شان آن‌کار است. وقتی مشغول کار می‌شوند، دیگر به فکر وقت نماز نیستند، یا وقتی درس می‌خوانند دیگر نه نماز می‌خوانند نه کار می‌کنند! وقتی تفریح می‌کنند که دیگر هیچ! درحالی‌که هرکدام از این کارها یک ساعتی و یک وقت مشخصی دارد.
  • ائمۀ هدی(ع) در برخی روایات، ساعت‌های آدم را تقسیم کرده‌اند. مثلاً أمیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: تلاش کنید برای اینکه زمان خودتان را تقسیم کنید به چهار قسمت؛ یک ساعتی را برای مناجات خدا اختصاص دهید. یک ساعتی را برای پول در آوردن، یک ساعتی را برای گفتگو با رفقا و برادران دینی قرار بدهید (گپ بزنید، عیب‌های‌تان را به همدیگر بگویید و در این معاشرت، رشد پیدا کنید، نه اینکه حرف‌های بیهوده بزنید) یک ساعتی هم برای لذت‌های غیرحرام قرار بدهید و از این ساعتِ لذت‌بردن‌ خودتان استفاده کنید برای اینکه انرژی بگیرید برای آن سه ساعت دیگر «اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یَکُونَ زَمَانُکُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ سَاعَهً لِمُنَاجَاهِ اللَّهِ وَ سَاعَهً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَهً لِمُعَاشَرَهِ الْإِخْوَانِ…» (تحف‌العقول/409)

آیا منظم و بابرنامه بودن، لذت آدم را کم نمی‌کند؟

  • آیا بابرنامه و منظم بودن لذت‌بردن آدم را کم نمی‌کند؟ بله؛ یک لذت‌هایی را کم می‌کند ولی یک لذت‌هایی را هم زیاد می‌کند! همچنین یک رنج‌هایی را کم می‌کند و یک رنج‌هایی را هم جایگزین می‌کند، البته آن رنجی که جایگزین می‌کند رنج‌های بسیار نشاط‌آفرین است، مثلاً رنجی که أمیرالمؤمنین(ع) در دوری از خدا دارد؛ ببینید چقدر رنج قشنگی است!
  • آن رنج‌هایی را که منظم‌بودن، برای ما کم می‌کند چیست؟ رنج‌هایی که این‌قدر فراگیر است که هیچ‌کس آنها را بد نمی‌داند، و به‌عنوان یک بیماری تلقی نمی‌کند. چه لذت‌هایی را کم می‌کند؟ لذت‌هایی مثل لذت یک آدم هوس‌ران که اصلاً لذت محسوب نمی‌شود! ولی لذت یک آدم منظم، واقعاً لذت است. یعنی آدم چندین برابر لذت‌های دنیایی، لذت می‌برد. أمیرالمؤمنین(ع) فرمود: لذتی که متقین از دنیا می‌برند، بیشتر از لذتی است که مترفین می‌برند! (سَکَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ وَ أَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ… أَصَابُوا لَذَّهَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُم‏ ؛ نهج‌البلاغه/ نامه27)

آیا با هوس‌رانی و نامنظم بودن، بیشتر می‌شود لذت برد؟

  • این اشتباه است که فکر کنی «با هوس، بیشتر می‌شود لذت برد و باید نامنظم باشی تا لذت ببری!» این تصور غلطی است که آدم اگر بدون نظم و برنامه هرچیزی دلش خواست به سمتش برود، بیشتر لذت می‌برد! البته با هوس و بی‌نظمی هم می‌شود لذت برد اما لذتش کم است و اندوه بیشتر جایش می‌آید.
  • آیا بی‌نظمی لذت‌بخش است؟ بله؛ منتها برای آدم منظم! آدم منظم اگر در یک لحظه‌هایی بخواهد بی‌نظم بشود، در آن زمان محدودِ بی‌نظمی خودش خیلی لذت می‌برد. مثلاً آدم‌های منظم وقتی برای تفریح و لذت‌‌بردن زمان می‌گذارند، به‌شدت از این لحظات خودشان لذت می‌برند.
  • قدم اول برای متقاعدکردن انسان به دین‌داری و ترک گناه، این است که بپذیرد با برنامه زندگی کند، البته بعد از این، چند تا قدم دیگر هم باید برداریم تا برسیم به گناه‌نکردن. فعلاً شما شروع کنید به منظم کردنِ خودتان. گناه‌نکردن را از همین قدم کوچک شروع کن، انتظار نداشته باش که یک‌دفعه‌ای عارف بشوی و تا خطا کردی، قبحش در نظرت جلوه‌گر شود و حیاءِ من‌الله داشته باشی!

برای متقاعدسازیِ افراد به ترک گناه، زود بحث ترس از خدا را وسط نیاورید!

  • برای متقاعدسازیِ افراد به دین‌داری و ترک گناه، زود بحث خدا را وسط نیاورید و نگویید «از ترس خدا این کار را انجام بده یا آن کار را انجام نده!» در این‌صورت یک موجود منفعل و بی‌ادب که همۀ عمرش از ترس این و آن زندگی کرده و از زندگی خودش هم خسته است، فکر می‌کند تو ادامۀ همان زندگی انفعالی را از او می‌خواهی!
  • شما به او می‌گویی «از ترس خدا این کار را بکن» ولی او اشتباه برداشت می‌کند و از این کلمه خوشش نمی‌آید؛ چون او یک عمری است که همۀ زندگی‌اش با ترس است، هیچ‌وقت نظم نداشته، همه‌جا منفعل بوده است و فکر می‌کند تو الان داری می‌گویی «بیا مقابل خدا منفعل باش!» اما خدا می‌فرماید: نه مقابل من منفعل نباش، مقابل من منظم باش!

چرا قرآن، غیرمتقین را هدایت نمی‌کند؟

  • در همان اول قرآن، خداوند می‌فرماید: «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقین‏*الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْب…» (بقره/2و3) ؟ این کتاب، متقین را هدایت می‌کند، متقین ایمان می‌آورند… اینجا چرا تقوا بر ایمان مقدم شده است؟ در اینجا، تقوای قبل از ایمان مدنظر است! تقوای قبل از ایمان یعنی چه؟ یعنی آدم مراقب، آدمی که باادب است، آدمی که اهل برنامه و نظم‌ است، چنین کسی به غیب ایمان می‌آورد!
  • این کتاب، آدم‌های متقی را هدایت می‌کند، بقیه را هدایت نمی‌کند. در این کتاب هیچ شک و مشکلی نیست، اما نمی‌تواند غیرمتقین را هدایت کند، مشکل از این کتاب نیست، مشکل از آنها است! پس به‌درد غیرمتقین نمی‌خورد! اصلاً دستور خدا است که این آیه را در همان اول قرآن قرار داده تا هرکسی داخل نیاید!
  • آدم مراقب و کسی که درست زندگی می‌کند و اهل برنامه است، به غیب ایمان می‌آورد، اگر به او بگویی که یک غیبی هست، انکار نمی‌کند. اما کسی که با برنامه و منظم زندگی نمی‌کند، تا می‌بیند یک کسی می‌خواهد او را منظم کند، قبول نمی‌کند. آدم بی‌برنامه و منفعل، حاضر نیست ضابطه‌مند بشود؛ حالا چه خدا بگوید چه غیر خدا!

منبع: سایت استاد پناهیان

پرسش و پاسخ

avatar
  اشتراک  
اطلاع از