Ultimate magazine theme for WordPress.

سیره امام حسن مجتبی علیه السلام

سیره امام حسن مجتبی علیه السلام
سیره امام حسن مجتبی علیه السلام

بمناسبت پانزدهم ماه مبارک رمضان ولادت امام حسن مجتبی چند نکته از سیره ایشان را یادآوری می کنیم:

خدامحوری و معادباوری

امام صادق (ع) می فرمایند: «أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) کانَ أَعْبَدَ النَّاسِ فی زَمانِهِ وَ أَزْهَدَهُمْ وَ أَفْضَلَهُمْ وَ کانَ إِذَا حَجَّ حَجَّ مَاشِیاً وَ رُبَّمَا مَشَی حَافِیاً وَ کانَ إِذَا ذَکرَ الْمَوْتَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْقَبْرَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْبَعْثَ وَ النُّشُورَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْمَمَرَّ عَلَی الصِّرَاطِ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْعَرْضَ عَلَی اللَّهِ تَعَالَی ذِکرُهُ شَهَقَ شَهْقَهً یغشَی علَیهِ مِنْهَا وَ کانَ إِذَا قَامَ فِی صَلَاتِهِ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهُ بَینَ یدَی رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کانَ إِذَا ذَکرَ الْجَنَّهَ وَ النَّارَ اضْطَرَبَ اضْطِرَابَ السَّلِیمِ وَ یسْأَلُ اللَّهَ الْجَنَّهَ وَ یعُوذُ بِهِ مِنَ النَّارِ؛[1] همانا امام حسن (ع) عابدترین، زاهدترین و برترین مردم زمان خویش بود. هرگاه حج به جا می آورد، پیاده و گاهی پابرهنه بود. همیشه هنگام یاد مرگ و قبر و قیامت گریه می کرد. هرگاه یادی از گذشتن از صراط می شد، گریه می کرد. وقتی از عرضه شدن در پیشگاه الهی [برای حساب و کتاب] یاد می کرد، صدای حضرت بلند می شد تا آنجا که غش می کرد [و بی هوش می افتاد] و هرگاه برای نماز می ایستاد، بندبند وجود او در مقابل خدایش می لرزید و هر وقت از بهشت و جهنم یاد می کرد، مانند مارگزیده به خود می پیچید و از خداوند بهشت را درخواست می کرد و از آتش جهنم به خدا پناه می برد.»

امام حسن (ع) در نماز، در حال خواندن قرآن و تا آخرین لحظه عمر، حتی آنگاه که در بستر شهادت قرار گرفت، غرق در خدا بود. لحظه آخر گریه اش شدت گرفت، عرض کردند: ای پسر رسول خدا! گریه می کنی در حالی که محبوب رسول خدا (ص) هستی و حضرت از تو بسیار تعریف کرده و سخن گفته است و بیست مرتبه پیاده به حج مشرف شده ای و سه بار اموالت را بین فقرا تقسیم نموده ای؟ ایشان فرمودند: «اِنَّمَا أَبْکی لِخَصْلَتَینِ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقِ الْأَحِبَّه؛ [2] به خاطر دو چیز می گریم؛ وحشت از آنچه در پیش دارم، و جدایی از دوستان.»

امان از غربت قبر و قیامت

فغان از وحشت قبر و قیامت

اگر ارباب من دستم نگیرد

ندارم طاقت قبر و قیامت

در حالات آن حضرت نوشته اند: «کانَ إِذَا فَرَغَ مِنَ الْفَجْرِ لَمْ یتکلَّمْ حتَّی تطْلُعَ الشَّمْسُ وَ إِنْ زُحْزِحَ؛ [3] وقتی از نماز صبح فارغ می شد، [باز هم بر سجاده خویش می نشست و عبادت خدا می کرد و] با هیچ کسی [در آن حال] سخن نمی گفت تا آنگاه که خورشید طلوع می کرد. »

نقل می کنند زن زیبای بادیه نشینی خدمت امام رسید. حضرت مشغول نماز بود. نماز را کوتاه کرد و فرمود: کاری داشتی؟ جواب داد: آری. پرسید: حاجت تو چیست؟ گفت: من زنی بی شوهرم. به این مکان وارد شده ام و مایلم از شما کام بگیرم. امام فرمودند: «إِلَیک عَنِّی لَا تُحْرِقِینِی بِالنَّارِ وَ نَفْسَک؛ از من دور شو و مرا با خودت در آتش جهنم نسوزان.»

آن زن پیوسته در صدد دل بردن از آن جناب بود. حضرت شروع به گریه کرده، می فرمود: دور شو، وای بر تو! کم کم گریه آن جناب شدید شد. وقتی آن زن حال امام مجتبی (ع) را مشاهده کرد، او هم شروع به گریه نمود. امام حسین (ع) وارد شد، دید برادرش با این زن هر دو گریه می کنند. سیلاب اشک امام حسن (ع) چنان برادر را تحت تأثیر قرار داد که او هم شروع به گریه کرد. عده ای از اصحاب حضرت آمدند، هر کدام آن حال را مشاهده می کردند و گریه آنها را فرا می گرفت تا اینکه صدایی از گریه های ایشان بلند شد. زن بادیه نشین خارج گردید و اصحاب نیز متفرق شدند.

مدتی از آن قضیه گذشت. امام حسین (ع) به خاطر عظمت و جلالت برادر خویش سبب گریه را نپرسید. نیمه شبی امام حسن (ع) خوابیده بود، ناگاه بیدار شد و گریه آغاز نمود. امام حسین (ع) پرسید: چه شده برادرجان؟! حضرت فرمودند: خوابی دیدم، از آن جهت گریه می کنم. تفصیل خواب را جویا شد. فرمود: تا زنده ام، به کسی مگو. یوسف صدیق (ع) را در خواب دیدم که مردم برای تماشای او جمع شده بودند. من هم جلو رفته، او را تماشا می کردم. همین که حسن و زیبایی اش را دیدم، گریه ام گرفت. یوسف به سوی من توجه نموده، گفت: برادرم! چرا گریه می کنی؟ پدر و مادرم فدایت باد! گفتم: به یاد آوردم جریان تو را با زن عزیز مصر که چه رنج و مشقتی کشیدی، به زندان افتادی، پیر کهنسال یعقوب در فراق تو چه دید (و با تمام این گرفتاری ها تحت تأثیر هوای نفس واقع نشدی)؟ برای آن گریه می کنم و در شگفتم از نیروی تو که چه اندازه خودداری کردی.

یوسف (ع) به من گفت: «فهَلَّا تعَجَّبْتَ ممَّا فِیهِ الْمَرْأَهُ الْبَدَوِیهُ بِالْأَبْوَاءِ؛ چرا تعجب نمی کنی از خودت راجع به آن زن بادیه نشین که او در ابواء با تو مصادف شد؟ چه حالی پیدا کردی و دیدی چگونه اشک می ریختی؟»[4]

حلم و بردباری

در قرآن کریم، هم خدا و هم انسانها با صفت «حلیم» مدح شده اند. در یازده آیه این صفت به خدا نسبت داده شده و در آیاتی نیز به حلم پیامبران و انسانهای دیگر اشاره کرده است.

حلم امام حسن (ع) نیز از آیات قرآن نشأت گرفته بود. این حلم حضرت به حدی بود که مروان، یکی از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، بعد از آنکه امام حسن (ع) را بسیار آزار داد، درباره ایشان گفت: «این کارها را با کسی انجام دادم که حلم و خویشتن داری او با کوه ها برابری می کند.»[5]

در تاریخ نقل است: روزی یکی از غلامان امام حسن (ع) خیانتی کرد که مستوجب عقوبت شد. هنگامی که حضرت خواست او را تأدیب کند، او این آیه را خواند: (وَ الْکاظِمینَ الْغَیظَ)؛ «و خشم خود را فرو می برند.» امام فرمودند: آری، خشم خود را فرو خوردم. آن غلام ادامه آیه را خواند: (وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ)؛ «و از خطای مردم در می گذرند.» حضرت فرمودند: از گناه تو نیز در گذشتم. ادامه آیه را گفت: (وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنین)[6]؛ «و خدا نیکوکاران را دوست می دارد.» امام فرمودند: تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه پیش تر از من می یافتی، برای تو مقرّر گردانیدم.[7]

قدرشناسی

قرآن مجید در بیش از هفتاد آیه، سپاسگزاری و قدرشناسی را چه از جانب خدا و چه از سوی انسانها، مورد اشاره قرار داده و با عناوین گوناگونی بر انجام این کار نیک سفارش فرموده است.

معصومین (ع) نیز علاوه بر آنکه منادی اخلاق نیکوی انسانی بودند، خود، بهتر و بیش تر از دیگران به آن پایبند بوده، به آنچه سفارش می فرمودند، قبلاً عمل می کردند و اگر دیگران را از چیزی باز می داشتند، خود قبل از همه گرد آن نمی گشتند.

آن بزرگواران درباره «حق شناسی» و پاسداشتن زحمتهای دیگران و سپاس گزاری از نعمت و نیکی نیز سرآمد و پیش قدم بودند و هر احسانی که به آنها می شد، معنوی یا مادی، چه از جانب خداوند و چه از سوی مردم، به خوبی آن را پاسخ می دادند.

نمونه های تشکر فردی و اجتماعی از مردم در سیره امام حسن (ع) فراوان است. نقل است: روزی کنیزی شاخه گلی را به امام اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد. انس بن مالک عرض کرد: آیا شما برای یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟ امام فرمودند: «أَدَّبَنَا اللَّهُ تَعَالَی؛ خداوند ما را چنین تربیت کرده است.»؛ آنجا که می فرماید: (وَ إِذا حُییتُمْ بِتَحِیهٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلی کلِّ شَی ءٍ حَسیبًا)[8]؛ «هرگاه به شما درود و تحیت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید یا (لااقل ) به همان گونه پاسخ گویید که خداوند حساب همه چیز را دارد.»[9]

دفع دشمنی به نام تهیدستی

روزی شخصی به امام حسن (ع) عرض کرد: ای فرزند امیرالمؤمنین (ع)! من دشمن بی رحم ستمکاری دارم که حرمت پیران را نگه نمی دارد و بر خردسالان رحم نمی کند. حضرت چون این سخن را شنید، فرمود: بگو دشمن تو کیست تا انتقام تو را از او بگیرم! گفت: دشمن من تهیدستی و پریشانی است. حضرت لحظاتی سر به زیر افکند، سپس خادم خود را طلبیدند و فرمودند: آنچه از مال ما مانده است، حاضر کن. او پنج هزار درهم آورد. حضرت تمام آن درهم ها را به او داد و او را سوگند داد که هروقت این دشمن بر تو ستم کرد، شکایت او را پیش من بیاور تا من از تو دفع ستم کنم.[10]

کارگشایی

دوری از فرهنگ اهل بیت مشکلات فراوانی برای مسلمین ایجاد کرده است که یکی از آنها، بی تفاوتی و بی دردی در برابر نیازها و گرفتاریهای برادران دینی است. یکی از ویژگیهای برجسته امام مجتبی تلاش برای رفع مشکلات مردم بود.

از «میمون بن مهران» روایت شده است: «قال: کنْتُ جَالِساً عِنْدَ اَلْحَسَنِ بنِ علِی (ع) فأَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ: یا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ! إِنَّ فلاَناً لَه عَلَی مَالٌ وَ یرِیدُ أَنْ یحْبِسَنِی. فَقَالَ: وَ اَللَّهِ مَا عِنْدِی مَالٌ فَأَقْضِی عَنْک. قَالَ: فَکلِّمْهُ. قَالَ: فَلَبِسَ( نَعْلَهُ، فَقُلْتُ لَهُ: یا اِبنَ رَسولِ اَللَّه! أَنَسِیتَ اِعْتِکافَک؟ فَقَالَ لَهُ: لَمْ أَنْسَ؛ وَلَکنِّی سَمِعْتُ أَبِی یحَدِّثُ عنْ جَدِّی رَسُولِ اَللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ: مَنْ سَعَی فِی حَاجَهِ أَخِیهِ اَلْمُسْلِمِ فَکأَنَّمَا عَبَدَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَهَ آلاَف سنَهٍ صائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیلَهُ؛[11]

در حضور امام حسن (ع) نشسته بودم که مردی نزد آن حضرت آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا! فلان شخص مالی بر ذمّه من دارد و می خواهد مرا به زندان افکند. امام فرمودند: به خدا قسم مالی در اختیار ندارم که دِین تو را بپردازم، مرد گفت: پس در این باره با او گفتگو کن. حضرت نعلینش را پوشید. من گفتم: یابن رسول الله! آیا اعتکافت را فراموش کرده ای؟ فرمود: فراموش نکرده ام؛ بلکه از پدرم (ع) شنیدم که از [جدّم ] رسول خدا (ص) روایت می کرد که فرمود: کسی که در راه بر آوردن حاجت برادر مسلمانش بکوشد، چنان است که نُه هزار سال خدا را با روزه روزها و قیام شبها عبادت کرده باشد.»

پیامبر (ص) می فرمایند: «اِنَّ اللهَ فِی عَوْنِ الْمُؤمِنِ مادامَ الْمُؤْمِنُ فِی عَوْنِ اَخِیهِ الْمُؤْمِنِ؛[12] تا زمانی که مؤمن در کمک به برادر مؤمن خود کوشا باشد، خدا هم او را کمک خواهد کرد.»

سخنرانی برای مادر

امام حسن (ع) در دوران کودکی، به مسجد می رفتند و پای منبر رسول خدا (ص) می نشستند، و آنچه را که از جدّ خویش می شنیدند، بعد از بازگشت از مسجد به منزل برای مادرشان حضرت فاطمه زهرا (ع) نقل می کردند، به این ترتیب که همچون، یک خطیب، روی متکایی نشسته و سخنرانی می نمودند، و در ضمن سخنرانی آنچه از پیامبر فرا گرفته بودند را بیان می کردند.

امیر مؤمنان علی (ع) هرگاه وارد منزل می شدند و با همسر خود حضرت فاطمه زهرا (ع) سخن می گفتند؛ درمی یافتند که فاطمه (ع) آنچه از آیات قرآن، نازل شده را اطلاع دارند، از ایشان می پرسیدند: «با اینکه شما در منزل هستید، چگونه به آنچه که پیامبر (ص) در مسجد بیان کرده اند آگاه هستید؟ فاطمه زهرا (ع)، جریان را به عرض می رساندند که این آگاهی، از ناحیه فرزندشان امام مجتبی (ع) به ایشان منتقل شده است.

روزی امیرالمؤمنین علی (ع) زودتر وارد منزل شدند و مخفی شدند تا امام حسن (ع) از مسجد وارد منزل شدند و طبق معمول بر متکا نشستند، تا به سخنرانی بپردازند، ولی لکنت زبان پیدا کردند، حضرت زهرا (ع) تعجب نمودند؛ امام مجتبی (ع) عرضه داشتند: مادر جان تعجب نکنید؛ چرا که شخص بزرگی، سخن مرا را می شنود، و استماع او مرا، از بیان مطلب، باز داشته است. در این هنگام امیر بیان علی (ع) از مخفیگاه خارج شدند و فرزندشان امام مجتبی (ع) را بوسیدند.[13]

در این داستان روایی درسهای تربیتی زیادی است که به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. با اینکه پسر بچه در 15 سالگی به سن تکلیف می رسد ولی رفت و آمد به مسجد از زیر هفت سالگی در سبک و سیره زندگی اهل بیت (ع) مورد تاکید بوده و برای رفت و آمد به مسجد فضایل و منافع زیادی ذکر کرده اند. در یکی از احادیثی که امام علی (ع) آن را مرتب بیان می فرمودند؛ برای حضور در مسجد هشت اثر برشمردند: «مَنِ اختَلَفَ إِلَی الْمسْجِدِ أَصَابَ إِحْدَی الثَّمَانِ أَخاً مُسْتَفَاداً فی اللَّه أَوْ علْماً مسْتَطْرَفاً أَوْ آیهً محْکمَهً أَوْ سَمِعَ کلِمَهً تدُلُّهُ علَی هُدًی أَوْ رَحْمَهً مُنْتَظَرَهً أَوْ کلِمَهً تَرُدُّهُ عَنْ رَدًی أَوْ یتْرُک ذَنْباً خَشْیهً أَوْ حَیاءً؛[14] کسی که به مسجد رفت و آمد می کند، یکی از منافع هشت گانه نصیب او می شود: برادری مفید و باارزش در راه خدا، یا علم و دانش نو، یا دلیل و برهان محکم [برای تثبیت عقاید]، یا کلماتی که موجب هدایت شود [می شنود]، یا رحمت مورد انتظاری [شامل حال او می شود]، یا مواعظی که او را از فساد و گناه بازدارد، [می شنود،] یا به خاطر ترس یا حیا و آبروی خود گناهی را ترک می کند.» که همه این موارد شامل حال کسانی که به سن تکلیف هم نرسیده اند می شود. مثلا کودکی که اهل مسجد شد برای خود جایگاهی قائل است که سبب می شود، خلاف هایی که برای بقیه بچه ها عادی است در شان خود نبیند.
  2. ضرورت آموزش حضور حساب شده و برنامه ریزی شده فرزندان در مسجد توسط پدر و مادر از نکات دیگر این داستان است.
  3. ایجاد کردن زمینه بازگویی محتواهایی که فرزندان در مسجد آموزش می بینند توسط پدر و مادر سبب رشد فرزندان و شناخت توانمندی های آنها است.
  4. فرزندان می توانند از مبلغ یاران و منتقل کنندگان معارف الهی به سایر اعضاء خانواده باشند.
  5. فضای بازخوانی و تکرار سخنرانی را در منزل ایجاد کردن، در خوب گوش کردن سخنرانی مسجد مؤثر است.
  6. با این اقدام تقلید صحیح و سالم و ادب حضور را فرزندان آموزش می بینند.
  7. شاید ضرورت اقتدار پدر در منزل را نیز بتوان به نکات فوق اضافه کرد.

پی نوشت

[1] أمالی، شیخ صدوق، نشر‌ کتابچی، تهران، چاپ ششم‌، 1376‌ش، ص 178؛ بحار الانوار، ج 43، ص 331‌.

[2] وسائل‌ الشیعه، شیخ حر عاملی، مؤسسه آل البیت(، قم، 1409ق، ج 11، ص 131.

[3] بحار الأنوار‌، ج 43‌، ص 339.

[4] مناقب آل ابی‏طالب‌(، ابن شهر آشوب، انتشارات‌ علامه‌، قم، چاپ اول، 1405ق، ج 4، ص 16.

[5] منتهی الآمال، حاج شیخ عباس قمی، هجرت، قم، چاپ سیزدهم، 1378ش، ج 1، ص 171.

[6] آل‌عمران/ 134‌.

[7] جلاء‌ العیون‌، محمدباقر مجلسی، سرور، قم، 1392ش، ص 407.

[8] نساء/ 86.

[9] مناقب آل أبی‌ طالب‌(، ج 4، ص 18.

[10] العدد القویّه لدفع المخاوف الیومیه، کتابخانه عمومی آیت الله مرعشی نجفی، قم، 1408ق، ص 359.

[11] من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، انتشارات اسلامیه، تهران، بی تا، ج 2، ص 190‌.

[12] بحار‌ الأنوار، ج 74‌، ص 312.

[13] بحارالانوار، ج 43، ص 338.

[14] الخصال، ج‏2، ص 409.

منبع: حوزه نت

پرسش و پاسخ

avatar
  اشتراک  
اطلاع از