آیا میان عرفان و تصوف رابطه وجود دارد؟ آیا اسلام تصوف را قبول دارد؟!

عرفان بیانگر نگاهى است که بر اهمیّت شناخت قلبى و کشف و شهود درونى تأکید کرده، تزکیه باطن را یک اصل اساسى تلقى مى‏کند. ریاضت‏هاى جسمانى و روحانى را راهى مهمّ و اساسى در دستیابى به تطهیر درون مى‏داند اما تصوف بیشتر بر عزلت و خلوت‏نشینى، محبت اصرار مى‏ورزد. گاهى عرفان هدف نهایى تلقى مى‏گردد که صوفیان بدان بار نیافته‏اند: «1»
عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عارف ربانى نیست «2»

گاهى نیز تصوف به گروهى اطلاق مى‏شود که عرفان و آموزه‏هاى آن را همچون ابزارى براى مطامع دنیوى و این سویى قلمداد مى‏کنند و به ظاهرفریبى اقدام مى‏کنند. «3» واژه «صوفى» به کسى گفته مى‏شود که پشمینه‏پوش باشد.
تصوف در آغاز کار، روش کسانى بود که مسجد و مدرسه، آتشِ طلبِ ایشان را فرو نمى‏نشاند و سیرابشان نمى‏کرد. آنان بیرون از رسومِ متداول‏ در صفوف نماز و حلقه‏ هاى تدریس، راهى به سوى حقیقت مى‏جستند و گروهى بودند که خوشى‏هاى این جهانى- مانند ریاست و حکومت و نشستن بر مسند قضا، فصل دعاوى و منبر و کرسى تدریس، داشتنِ مال فراوان و زنان زیبا رو- دام بر سرِ راهشان نمى‏گسترد.
اما از حدود قرن هفتم هجرى، تصوّر خاصى در میان عده‏اى از تصوف به وجود آمد. این گروه فرد را بر جمع برترى داده، او را از جمع جدا مى‏کردند و به خود مشغول مى‏داشتند! مى‏گفتند: شخص به اطراف خویش نگاه نکند؛ چون تمرکزش را از اندیشه درباره خدا از دست مى‏دهد.
این گروه با برداشت افراطى از آیات «مذّمت دنیا» و نیز آیاتى که دعوت بر زهد و تقوا مى‏کند؛ بخش عمده‏اى از فقه اسلامى را- که دانش اجتماعى زیستن اسلام است- بى‏اعتبار ساختند! بریدن از خلق خدا، گریز از مسؤولیت‏هاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سیاسى جامعه و فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، کمترین آموزه‏هایى بود که این طیف بر آن پاى مى‏فشردند. این دو جریان بستر را براى پدید آمدن «تصوف دروغین» و «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساختند. «4» برخى از این گروه‏ها، پیامبر صلى الله علیه و آله و مردم عصر بعثت را چنان نشان داده‏اند که گویى آن حضرت درویشى بوده است که در خانقاهى در مکه مى‏نشست و براى درویش‏هاى دیگر درس تصوف مى‏داد! تصویرى که اینان از قرآن و شخصیت پیامبر صلى الله علیه و آله و امام على علیه السلام عرضه کرده‏اند، تحریف عمدى‏ در تعلیمات اسلامى نبود؛ بلکه ریشه در نگرش یکسویه به دین و آموزه‏هاى آن داشت. چنین نگاهى به دین، بى‏اعتنایى مطلق به دنیا و به فکر خود بودن را تقویت مى‏کرد و بى‏اعتنایى توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبیعت، به دنبال مى‏آورد!
آموزه‏هاى اسلامى، با تصوف به شدّت مخالف است؛ ولى با عرفان برخاسته از معرفت الهى، کاملًا موافق است.
علامه طباطبایى رحمه الله در این خصوص مى‏نویسد:
«قرآن کریم با بیانى جالب، روشن مى‏سازد که همه معارف حقیقى، از توحید و خداشناسى واقعى سرچشمه مى‏گیرد و استنتاج مى‏شود؛ و کمالِ خداشناسى از آنِ کسانى است که خداوند آنان را از هر جاى جمع‏آورى کرده و براى خود اختصاص داده است. آنان هستند که خود را از همه کنار کشیده و همه چیز را فراموش کرده‏اند و در اثر اخلاص و بندگى، همه قواى خود را متوجه عالم بالا ساخته، دیده به نور پروردگار پاک روشن ساخته‏اند و با چشم واقع بین، حقایق اشیاء و ملکوت آسمان و زمین را دیده‏اند؛ زیرا در اثر اخلاص و بندگى به یقین رسیده‏اند و در اثر یقین، ملکوت آسمان و زمین و زندگى جاودانى جهان ابدیت، برایشان مکشوف شده است». «5»

__________________________________________________
(1). عرفان عارفان مسلمان، ص 174.
(2). کلیات سعدى (بخش مواعظ)، ص 708.
(3). ابعاد عرفانى اسلام، ص 66.
(4). نگا: مقالات تاریخى، ج 1، صص 260- 272.
(5). شیعه در اسلام، ص 33.

دکمه بازگشت به بالا