آیا عقل نظرى بدون تهذیب نفس، می‏تواند به مراحل عالى کشف حقیقت برسد؟

خیر؛ از مجموع روایات در باب خلقت «عقل»، چنین استفاده مى‏شود که عقل داراى دو قوس صعود و نزول است و از آن به اقبال (روى آوردن) و ادبار (بازگشتن) تعبیر شده است.[1] با توجه به مضامین احادیث و تفسیر اندیشمندان بزرگ اسلامى «اقبال عقل»، روى آوردن به عالم طبیعت، اجسام، مواد و عالم کثرت است و در همین عالم، عقل در نازل‏ترین مرتبه خود قرار مى‏گیرد و مردم آن را گاه در امور معاش و گاه در امور معاد خود به کار مى‏برند. «عقل نزول کرده»، همان عقلى است که گاهى براى فراگیرى علوم مختلف و به دست آوردن و حفظ تجربه‏ها از آن استفاده مى‏شود: «العقل حفظ التجارب»[2]؛ امّا «ادبار عقل»؛ یعنى، پشت کردن به این عالم و رجوع به سوى جایگاه اصلى که همان عقل توحیدى و الهى است.[3] از عقل به این سو افتاده، به عقل «اکتسابى»، «جزئى»، «بشرى» و «دنیایى» و از عقل به آن سو نظر کرده، به عقل «آخرتى»، «الهى»، «کلى» و «خدادادى» تعبیر مى‏کنند.

عقل کل را گفت ما زاغ البصر   عقل جزوى مى‏کند هر سو نظر
عقل ما زاغ است نور خاصگان‏   عقل زاغ، استاد کور مردگان‏[4]
 

آنچه از نظر دین معتبر است، عقل سلیم الهى است؛ ولى آنچه در نزد عموم مردم هست، فرسنگ‏ها با آن عقل فاصله دارد. در فرهنگ دینى، اصل و ذات عقل، معتبر دانسته شده است و عموم مردم به بازتابى از آن توجّه دارند. از این رو هر چه از اصل عقل فاصله بیشتر باشد، فهم حقایق سخت‏تر مى‏شود. از این جهت، هر چه عقل از اصل خود بیشتر دور شود، حقایق نمایى و ارشاد و راهنمایى آن، خدشه‏دارتر مى‏گردد! بدیهى است زمانى عقل مى‏تواند در اندیشه‏هاى خود کامیاب شود که به منشأ خود بپیوندد. این پیوستن تنها در پرتو نیامیختن با هواهاى نفسانى و عدم پیروى از آنها به دست مى‏آید و این همان تهذیب نفس و پرهیزگارى است.[5] در فرهنگ دینى، «عقل جزئى» باید به منشأ خود؛ یعنى، عقل کلّى متصل شود و عقل بشرى رنگ عقل الهى به خود گیرد و عقل دنیایى، عقل آخرتى گردد.

«عقل کلى»، همان عقلى است که موجب هدایت و وصول به مقصد مى‏شود و «عقل الهى»، همان عقلى است که خود را تحت فرمان الهى قرار داده، نافرمانى در برابر او را روا نمى‏دارد. از همین رو براى آنکه عقل جزئى و نزول یافته، با مبدأ خود ارتباط یابد و سیر صعودى به موطن اصلى‏اش را آغاز کند و در پرتو این سیر و اتصال و توجّه، راهنماى انسان باشد؛ در اسلام «تعقّل» و «پرهیزگارى» مقارن با یکدیگر مطرح شده است.[6] علامه طباطبایى رحمه الله در این خصوص مى‏نویسد:

«شکى نیست که قرآن مجید و روایات، تقوا را در جانب علم معتبر مى‏دانند.

انسان تنها با پدید آوردن زمینه‏هاى مناسب براى قواى شعورى، مى‏تواند بر افکار خود تسلّط یابد و به معارف خود وسعت بخشد. افراط و تفریط انسان در پیروى قوه‏اى از قواى خود، موجب مى‏شود که در افکار و معارفش، انحراف پدید آید؛ زیرا در اثر افراط، تمام خواسته‏هاى آن قوه را عملى مى‏سازد و آن را بر سایر تصدیقات و افکار قواى دیگر مقدم مى‏دارد و از مقتضیات دیگر قوا غافل مى‏شود. بنابراین، معارف حقّه و علم‏هاى سودمند، تنها در صورتى فراچنگ مى‏آید که بشر، اخلاق خود را اصلاح کند و فضایل انسانى و ارزنده خود را کامل نماید که این همان «تقوا» است. قرآن کریم به خاطر استقامت فکر و صواب بودن علم و خالى بودنش از خیالات حیوانى و القائات شیطانى، تقوا را در تفکّر و تعقل شرط دانسته است؛ نه اینکه در مقابل تفکر منطقى، تقوا را هم- مانند تذکر- راه مستقل و جدایى قرار دهد».[7]

باز عقلى کاو رمد از عقل عقل‏   کرد از عقلى به حیوانات نقل‏
عقل کامل را قرین کن با خرد   تا که باز آید خرد زان خوى بد[8]
 

______________________________

[1] ( 1). نگا: اصول کافى، ج 1، صص 10- 21.

[2] ( 2). نهج البلاغه( تحقیق محمد عبده)، ج 4، ص 52.

[3] ( 3). شرح اصول کافى، ج 1، ص 403.

[4] ( 1). مثنوى معنوى، دفتر 4، ابیات 1309- 1310.

[5] ( 2). نگا: چالش درون جدال تاریخى عقل و عشق، صص 34- 36.

[6] ( 1). براى نمونه نگا: غافر( 4)، آیه 3.

[7] ( 2). المیزان، ج 5، صص 267- 270.

[8] ( 3). مثنوى معنوى، دفتر 1، بیت 3220 و دفتر 5، بیت 738.

دکمه بازگشت به بالا