در مورد عوالم وجود توضیحی دهید.

درباره عوالم وجود مانند عالم ملکوت و جبروت توضیح دهید. چگونه انسان مى‏تواند با این عوالم ارتباط پیدا کند؟

یکم. عوالم وجود

جهان هستى داراى عوالم گوناگونى است: عالم اسماى الهى، عالم تجرد، عالم مثال و عالم مادى. میان عالم مادى و اسماى الهى دو عالم تجرد و مثال وجود دارد. در فلسفه اسلامى- به ویژه در حکمت متعالیه- مستدل شده است که عوالم هستى با نظام و ترتیب خاصى از ذات حق- که در مظاهر اسما متجلى است- سرچشمه گرفته است. عوالم وجود از آثار و جلوه‏هاى اسماى الهى‏ اند.

نخستین عالم پس از عالم اسماى الهى عالم تجّرد و جبروت است. این عالم از آثار ضعف وجود پاک است، و ازاین‏رو عالم «جبروت» نامیده مى‏شود؛ یعنى، عالمى که با قرب به مبدأ متعال و برخوردارى از اشراق‏هاى ربانى، کمبودهایش جبران گشته و جاى آنها را کمالات گرفته است.

عالم بعدى، عالم مثال، برزخ یا ملکوت است. این عالم مترتب بر عالم تجرد، و نشأت گرفته از آن است. این عالم، جلوه آخرین عوالم تجرد است که در آن حقایق مجرد، در مرتبه نازل و در حد و اندازه‏ها و قالب‏ها جلوه‏گر است. عالم برزخ هم داراى عوالم دیگرى است که برخى برتر از برخى دیگر و بعضى مترتب بر بعضى دیگر و نشأت گرفته از آن مى‏باشند.

عالم آخر، عالم جسم و نظام مادى است که عالم «ناسوت» و در اصطلاح قرآن عالم «شهادت» نیز نامیده مى‏شود. این عالم متأخر از عالم برزخ و نشأت گرفته از آن است. عالم مادى، دورترین عالم از مبدأ متعال بوده، از وجود ضعیف‏ترى برخوردار است. حقایق عالم مادى، ظهورات و تابش‏هاى نازله و محدود حقایق مثالى است که در ماده جلوه مى‏کند.[1]

دوم. تطابق عوالم وجود

بر اساس ترتیب عوالم وجود و ارتباط آنها با یکدیگر آنچه در عالم ماده موجود است، صورت‏هاى بالاتر و کامل‏ترى در عالم مثال دارند. اما به صورت مثالى و متناسب با احکام، قوانین و آثار عالم مثال مى‏باشند و آنچه در عالم مثال موجود است، صورت بالاتر و کامل‏تر آن در عالم تجرد وجود دارد؛ لکن به صورت تجردى که با عالم تجّرد و معیارهاى آن متناسب است.

صورت بالاتر و کامل‏تر آنچه در عالم تجّرد موجود است، در عالم اسماى الهى وجود دارد،؛ ولى به صورت اسمى و متناسب با احکام و سنن مختص به عالم اسمى است. بنابراین، عوالم وجود باهم تطابق داشته، از یکدیگر جدا نیستند؛ بلکه باطن و اصل عالم مادى، عالم مثال است و این عالم، بر عالم مادى محیط است.

باطن و اصل عالم مثال نیز همان عالم تجرد است که بر عالم مثال محیط است. باطن و اصل عالم تجرد نیز، همان عالم اسماى الهى است‏ البته در این مرتبه، کامل‏تر و متناسب با قوانین، احکام و آثار آن این مرتبه مى‏باشد. به عنوان مثال آب به عنوان یک حقیقت، در عالم مثال موجود است؛ ولى نه با کم و کیف آب عالم مادى؛ بلکه با خصوصیات متناسب با عالم مثال. همچنین آب در عالم تجرد نیز موجود است، ولى آبى متناسب با قوانین عالم تجرد. حتى روابط و نسبتى هم که میان آب و موجودات دیگر در عالم مادى وجود دارد (مثل اصل رابطه آب و آتش یا آب و خاک) در عالم مثال، تجرد و اسما نیز وجود دارد؛ ولى نوع آن به اقتضاى احکام و سنن آن عوالم، با یکدیگر متفاوت است.

آیات قرآنى نیز این تحلیل عقلى را تأیید مى‏کند که فرصت طرح آن نیست.[2] آرى براى حقایق هستى در عالم‏هاى مختلف، مراتبى وجود دارد که جلوه هستى یگانه خداوند است:

چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستى‏ صورتى در زیر دارد آنچه در بالاستى‏
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت‏ بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستى‏[3]

سوم. چیستى انسان‏

انسان مرکب از روح و بدن است؛ اما انسانیت او به روح او است نه بدن.

روح اصل و بدن فرع آن است.[4] روح جوهرى مجرد و فوق ماده است.

روح امر مادى نیست؛ بلکه مجرد از ماده است. فیلسوفان اسلامى با شواهد و دلایلى محکم، اثبات کرده‏اند که حیات، تفکر و ادراک باید به موجودى غیر از موجودات جسمانى، استناد داده شود و حذف چنین موجودى از عالم طبیعت، توجیه این پدیده‏ها را ناممکن مى‏سازد. این موجود همان روح است که حقیقتى غیر مادى و مجرد دارد.[5] اما خداوند متعال حقیقت روح را فراتر از این مى‏داند. براساس آیات قرآن، روح و حقیقت انسانى به خداوند منسوب است؛ یعنى، روح کلى انسان مخلوق بى‏واسطه خدا و ظهور تام و کامل اسما و صفات او است.[6] برخى از احادیث تأکید دارد که خداوند، انسان را بر صورت خود آفریده است.[7] اما این بعد آسمانى و جلوه حقیقى روح انسان، مربوط به هنگامى است که انسان، پابه حیات مادى و دنیوى ننهاده است. این مرحله همان مرحله‏اى است که خداوند درباره آن مى‏فرماید: «به راستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم».[8] بر اساس برخى آیات، این روح انسانى- که در این مقام روح خدا نامیده مى‏شود- براى ورود به عالم ماده، تنزل مى‏یابد؛ یعنى، با حفظ هویت اصلى خویش آن صفات و کمالات در او کم‏رنگ‏تر مى‏گردد. این محدویت و کم رنگى، به دلیل حجاب‏هایى است که روح انسان را فرا مى ‏گیرد.

در واقع «حقیقت انسان» محدودتر شده و از کمالات و خصوصیات وجودى آن کاسته مى‏شود. حقیقت انسان در این سفر نزولى، از مراتب و منازل مختلف گذر مى‏کند و در منزل آخر، در «بدن تسویه شده انسانى» جلوه‏گر مى‏شود و به صورت روح دمیده شده، در بدن انسانى ظاهر مى‏گردد.

براى روشن شدن این مطلب نورى را فرض کنید که از نقطه‏اى مى‏تابد.

این نور بسیار صاف، روشن، پاک و بى‏رنگ است. در برابر این نور، حجاب‏هاى شیشه‏اى متنوع و متعدد، با رنگ‏هاى مختلف، در طول یکدیگر قرار دارد. نور صاف و روشن از شیشه اول (داراى رنگ و تیرگى مخصوص به خود) عبور مى‏کند. سپس در فاصله بعدى از شیشه دوم مى‏گذرد و رنگ و تیرگى بیشترى کسب مى‏کند. به همین ترتیب مسیر خود را ادامه مى‏دهد و دوباره تیرگى‏هاى بیشترى به خود مى‏گیرد. تا در نهایت به آخرین شیشه و مانع مى‏رسد و رنگ و خصوصیات آن هم به او اضافه مى‏شود و به صورت نورى ضعیف با رنگ‏ها و تیرگى‏هاى بسیار در مى‏آید. کسى که این نور را مى‏بیند، مى‏پندارد که موجودیت این نور و اول و آخرش همین است. او از حقیقت امر اطلاعى ندارد و نمى‏داند که اصل این نور، صورت دیگرى داشته و در ابتدا نورى شفاف، بى‏رنگ و پاک بوده است.

حال اگر فردى مطلع، او را از جریان امر با خبر کند و به او بگوید که این نور مشهود، اصلش چنین نیست؛ بلکه صورت‏هاى شفاف‏ترى دارد و در نهایت داراى اصلى بسیار صاف و پاک است و تو مى‏توانى با کنار زدن این شیشه‏ها- که حجاب و مانع از رسیدن آن نور اصلى‏اند- به آن دست‏یابى؛ کمکى بزرگ به او کرده و آگاهى مهمى در اختیار او قرار داده است.

مثال انسان، مانند همین نور است و قرار گرفتن او در این عالم مادى، همچون عبور نور از شیشه‏هاى تیره و روشن است. خداوند متعال ما را به چنین امرى آگاه ساخته است:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ* ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ‏[9]؛ «به راستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم، سپس او را به پست‏ترین [مراتب‏] پستى باز گردانیدیم».

البته چنان که آن نور آمیخته با رنگ‏ها و تیرگى‏ها هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل یافته نیز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متصل است.[10] و قابلیت راهیابى به عالم اسما و عالم تجرد و مثال را دارد.

بر این اساس چنان که عالم هستى در نگاهى کلى، داراى عوالمى مانند تجرد، مثال و ماده است، خداوند در وجود انسان نظامى قرار داده است تا بتواند با هر یک از عوالمى که از آن تنزل یافته است مرتبط گشته، به آنجا راه یابد. به بیان دیگر، انسان جامعیتى وجودى دارد که به تنهایى شامل تمام حدود عوالم هستى است. به فرمایش حضرت على علیه السلام آدمى «عالم صغیر» است. در میان موجودات جهان تنها انسان است که مى‏تواند میان جهان مادى، مثالى، تجرد و اسماى الهى رابطه برقرار کند. گویا وجود انسان پل پیوند تمام عوالم و درجات مختلف جهان هستى است و وجود آدمى، بستر و موضوع حرکتى است از قوه بى‏نهایت، تا فعلیت نامتناهى.[11]

 

زان که دارد خاک شکل اغبرى‏ وز درون دارد صفات انورى‏
ظاهرش باباطنش گشته به جنگ‏ باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ‏
ظاهرش گوید که: ما اینیم و بس‏ باطنش گوید: نکوبین پیش و پس‏
ظاهرش منکر که باطن هیچ نیست‏ باطنش گوید که: بنماییم بیست‏
زان که ظاهر خاک اندوه و بلاست‏ در درونش صد هزاران خنده هاست‏
ظاهرت از تیرگى افغان کنان‏ باطن تو گلستان در گلستان‏[12]

چهارم. حجاب‏ هاى قلب‏

قلب محجوب، فاقد صورت اصلى خویش است. روح آدمى بر اثر تنزل از مقام اصلى خود، محجوب به حجاب‏هایى چون تعلق به بدن مادى، کفر، شرک، عناد با حق و آیات حق، عقاید و افکار باطل، اخلاق و اوصاف رذیله، عادات، اوهام و تخیلات و … شده است.

لذا از «حیات طیبه» انسانى محروم بوده و مرتبت اصلى خود را از دست داده است. منزلت اصلى روح انسانى، بالاتر از آن است که تصور شود.

ما انسان‏هاى محجوب، قدرت دریافت منزلت اصلى خویش را نداریم.

انسان مظهر و جلوه‏گاه وجه‏اللَّه و تجلى اسماى حسنا و صفات علیاى حق، بالاتر از همه عوالم هستى موجودات، باطن همه آنها و مهبط اسرار الهى و اسرار وجود؛ بلکه «سرّ اللَّه» است.

اما حجاب‏هاى ظلمانى با ابعاد گسترده و مراتب گوناگون، روح آدمى را چنان محجوب مى‏کند که همه کمالات و آثار وجودى آن را از آن مى‏گیرد.

رسول اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید:

«لولا انّ الشیاطین یحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملکوت السموات والارض»[13]؛ «اگر شیاطین اطراف قلوب فرزندان آدم را نمى‏گرفتند و قلوب آنان را قصد نمى‏کردند، یقیناً به ملکوت آسمان‏ها و زمین راه مى‏یافتند و نظر به ملکوت مى‏کردند».

این بیان، به خوبى بیانگر این واقعیت است که قلوب انسان‏ها بر اثر اغواهاى شیطانى، از موجودیت و مرتبت اصلى خود فرو افتاده، محجوب به حجاب‏ها گشته و آثار وجودى خود را از دست مى‏دهد.

پنجم. بازگشت روح به اصل خویش‏

اگر انسان خود را از حجاب‏هاى نفسانى برهاند و باطن خویش را تطهیر کند؛ به مراتب بالاتر حیات و حقیقت خود دست خواهد یافت. در یک تشبیه ناقص مرتبه بالاتر حیات انسانى نسبت به انسان، همانند نورى است که از

جهتى به شیشه تاریکى مى‏تابد و در این سوى شیشه ظاهر مى‏گردد.

پیداست که اگر شیشه از تاریکى و تیرگى خود بکاهد، وقتى نور به آن مى‏تابد در این سوى شیشه، ظهور بیشترى خواهد کرد. با تطهیر باطن از ظلمات و تیرگى‏ها و خروج از حجاب‏هاى ظلمانى به وسیله ریاضت‏هاى مشروع و نظارت استاد واصل، مرتبه بالاتر حیات- مانند همان نور-، در وجود انسان به ظهور مى‏رسد و هر چه طهارت باطن بیشتر شود، مراتب عالى حیات در انسان جلوه مى‏کند؛ تا جایى که از اصل حیات انسانى- در اعلى مرتبه آن- برخوردار مى‏شود.

قرآن کریم با صراحت کامل به این حقیقت اشاره مى‏فرماید که انسان‏ها با سلوک طریق عبودیت، به حیات برترى (حیات طیبه) دست مى‏ یابند:

مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏[14]؛ «کسى که عمل صالح انجام دهد در حالى که مؤمن است، چه مرد باشد و چه زن، ما به او حیات بخشیده و او را از حیات طیبه برخوردارمى‏کنیم و به بهترین صورتى جزا و نتیجه راه و روش چنین کسانى را به آنان مى‏دهیم».

ششم. آثار بازگشت روح به اصل خویش‏ با حرکت در طریق عبودیت و طهارت باطن و در نتیجه برخوردارى از مراتب بالاتر حیات انسانى، آثار خاص آنها نیز در وجود انسان پیدا مى‏شود.

وقتى انسان در طریق سلوک الى اللَّه قدم گذاشت و صادقانه به مجاهدت پرداخت، با تطهیر قلب از حجاب‏هاى ظلمانى و به تناسب طهارتى که کسب نموده، از حیات طیبه انسانى و الهى (حیات بالاتر) برخوردار مى‏گردد و طبعاً از آثار خاص آن نیز بهره‏مند مى‏شود. دو اثر از مهم‏ترین آثار آن عبارت است از:

1- 6. ظهور انوار الهى در قلب: به تناسب منزلت عبودى سالک و برخوردارى وى از مراتب حیات بالاتر، انوار الهى در قلب او ظاهر مى‏ گردد:

أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِى بِهِ فِى النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها[15]؛ «آیا کسى که مرده بود و سپس ما او را حیات دادیم و براى او نورى قرار دادیم که در میان مردم با آن نور خاص مشى مى‏کند، مانند کسى است که در ظلمات است و خارج از ظلمات نیست».

حق فشاند آن نور را بر جان‏ها مقبلان برداشته دامان‏ها
و آن نثار نور هر کو یافته‏ روى از غیر خدا برتافته‏[16]

2- 6. ظهور انوار در مشاعر انسان: با شروع تابش انوار در قلب سالک، ادراکات، مشاعر و حواس وى نیز از این انوار الهى بهره‏مند مى‏گردد و انوار ربوبى از قلب او بر قواى ادراکى و مشاعر و حواسش مى‏تابد.

اینجا است که سالک الى اللَّه، از قواى ادراکىِ کامل‏تر و بالاتر و از مشاعر و حواس برترى برخوردار مى‏گردد. آنچه را که قبلًا درک نمى‏کرد و دیگران‏

درک نمى‏ کنند، درک مى ‏کند. به آنچه قبلًا به آن شعور نداشت و دیگران به آن شعور ندارند، شعور پیدا مى‏کند و نیز آنچه را که قبلًا حس نمى‏کرد و دیگران حس نمى‏کنند، حس مى‏کند.

با ظهور انوار در مشاعر باطنى و ظاهرى، سالک الى اللَّه در مراحل مختلف، از شعور و ادراک برترى برخوردار مى‏شود. در نتیجه به حقایق وجود، اسرار هستى، دقایق امور باطنى و احوال درونى عوالم دنیوى و اخروى و در حقیقت به حقایق اسماى الهى و تجلیات الهى و مراتب این تجلیات و بالاخره، به توحید و اسرار آن- به تناسب منزلت عبودى خود و به اندازه ظهور این انوار در مشاعر وى- پى مى‏برد و در نهایت ناظر وجه حق مى‏گردد.

حس دنیا نردبان این جهان‏ حس عقبى نردبان آسمان‏
صحت این حس بجویید از طبیب‏ صحت آن حس بخواهید از حبیب‏
صحت این حس ز معمورى تن‏ صحت آن حس زتخریب بدن‏[17]

مشاعر و ادراکات ما در حیات دنیوى، مشاعر و ادراکاتى متناسب با همین حیات نازله است. با حواس و مشاعر مرتبه پایین حیات نمى‏توان به حقایق بالاتر از عالم ماده دست یافت. و به اسرار و دقایق دیدنى‏ها، شنیدنى‏ها، چشیدنى‏ها، بوییدنى‏ها و ملموسات عالم‏هاى برتر نایل آمد. با مشاعر مرتبه پایین حیات، نمى‏توان عوالم اخروى و حقایق آنها را دریافت کرد.

مشاعر و ادراکات بالاترى لازم است تا بتوان به درک این عوالم و اسرار و حقایق آنها نایل آمد و یافتنى‏هاى آنها را یافت.

پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید
پنبه آن گوش سرّ گوش سر است‏ تا نگردد این کر آن باطن کر است‏
بى‏حس و بى‏گوش و بى‏فکرت شوید تا خطاب «ارجعى» را بشنوید
تا به گفت و کوى بیدارى درى‏ تو زگفت خواب کى بویى برى‏
سیر بیرونى است فعل و قول ما سیر باطن هست بالاى سما[18]

امتیاز و فضیلت انسان بر سایر آفریده‏ها، به لحاظ کمالات وجودى بى‏شمار نهفته او است که اگر از مرحله قوه به مرحله فعلیت برسد، هیچ مخلوقى قابل مقایسه با او نخواهد بود. انسان به عنوان «خلیفهاللَّه» در نظام وجود و به دلیل انتساب روح حقیقى‏اش به روح خدا، مظهر همه اسماى حسنا و صفات علیاى «حق» است. همه اسما به او تعلیم گردیده و حامل امانت الهى مى‏باشد. اگر انسان در مسیر تکامل خویش، قوه‏ها را به فعلیت برساند، اسماى الهى در وجود او جلوه‏گر شده، از علم وادراک بالاتر و مشاعر برترى، بهره‏مند مى‏شود. به بیان دیگر، اسم «علیم» در وجود او بیشتر تجلّى پیدا مى‏کند و در نتیجه مى‏داند آنچه را که قبلًا نمى‏دانست و مى‏یابد آنچه را که قبلًا از آن غافل بود.

با توجه به این مطالب روشن مى‏شود که به دلیل وجود استعدادهاى خاص در انسان، او مى‏تواند با سلوک در راه عبودیت خداوند، به مراتب بالاتر حیات دست یابد و از نیروهایى برخوردار گردد که بتواند به عوالم بالا راه یافته حقایق آنها را دریابد. وقتى انسان به عالم مثال، تجرد و حتى اسماى الهى راه یافت- از آنجا که آن عوالم، باطن عالم پایین‏تر بوده و حقایق و باطن عالم‏هاى پایین را بدون حجاب در خود دارند- مى‏تواند باطن و حقیقت مثالى و تجردى خود و دیگران را مشاهده کند. سالکى که چشم برزخى، تجّردى و اسمایى او باز شود، مى‏تواند هم از درون انسان‏هاى دیگر آگاه شود و هم جایگاه و نوع حرکت و سیر آنها را در عوالم دیگر ببیند.

رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: «لاحدکم اهدى الى منزله فى الجنه منه الى منزله فى الدنیا»[19]، «گاه یکى از شما به جایى مى‏رسد که نشانى خانه خود را در بهشت، از نشانى خانه خود در دنیا مى‏داند».

امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: «قبل از اینکه مرا از دست بدهید، هر چه مى‏خواهید از من بپرسید؛ زیرا من راه‏هاى آسمان را بهتر از راه‏هاى زمین مى‏دانم».[20] قرآن نیز مى‏فرماید:

کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ‏[21]؛ «این چنین نیست. اگر شما از علم به خصوصى که علم یقین است برخوردار بودید، مسلماً جهنم را مى‏دیدید و سپس با مشاهده عینى‏تر که عین‏الیقین است جهنم را مشاهده مى‏کردید».

از این آیات، استفاده مى‏شود که انسان‏ها مى‏توانند در زندگى دنیوى، با کنار زدن حجاب‏ها، به مرتبه‏اى از مراتب کمال نایل آیند واز علم و ادراک برتر و احاطه مخصوصى برخوردار شوند تا بتوانند عوالم و حقایق پشت پرده و عوالم محجوب از نظر عامه مردم را ببینند؛ مانند آن جوانى که حالات خویش را به رسول خدا صلى الله علیه و آله این چنین توصیف کرد:

گفت پیغمبر صباحى زید را «کیف اصبحت» اى رفیق با صفا
گفت «عبدا مؤمنا» باز اوش گفت: کونشان از باغ ایمان گر شکفت؟
گفت: تشنه بوده‏ام من روزها شب نخفتم زعشق و سوزها
گفت: ازین ره کو ره آوردى بیار؟ در خور فهم و عقول این دیار
گفت: خلقان چون ببینند آسمان‏ من ببینم عرش را با عرشیان‏
هشت جنت هفت دوزخ پیش من‏ هست پیدا همچو بت پیش شمن‏
یک به یک وا مى‏شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا
که بهشتى که و بیگانه کى است‏ پیش من پیدا چو مار و ماهى است‏
اهل جنت پیش چشمم زاختیار در کشیده یک به یک را در کنار
دست یکدیگر زیارت مى‏کنند و زلبان هم بوسه غارت مى‏کنند[22]

خلاصه اینکه بر اساس حقیقت انسان، عوالم وجود و تطابق آنها، امکان ارتباط با عالم‏هاى برتر وجود دارد؛ زیرا آنها، باطن عالم مادى است.

انسان سالک نه تنها باطن اشخاص را مى‏بیند؛ بلکه حقایق و اسرار آن عوالم نیز برایش آشکار مى‏ گردد.

______________________
پی نوشت ها

[1]  معاد یا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 226 و 212.

[2]  نگا: تجسم عمل و شفاعت، مبحث تطابق عوالم وجود.

[3] میرفندرسکى.

[4]  معارف قرآن، جلد 1، صص 450 و 447.

[5]  الاشارات و التنبیهات، نمط 7، فصل 7 ص 275؛ الاسفار الاربعه، ج 8، ص 302 و صص 11 و 12؛ نهایه‏الحکمه، صص 239 و 243.

[6]  مقالات، ج 1، ص 22 و 26.

[7] چهل حدیث، ص 534.

[8]  تین( 95)، آیه 4.

[9]  تین( 95)، آیه 4- 5.

[10]  مقالات، ج 1، صص 31- 40.

[11]  الاسفار الاربعه، ج 9، صص 194- 197.

[12]  مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابیات 1007- 1010 و 1013- 1024.

[13]  بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 56، ص 162.

[14]  نحل( 16)، آیه 97.

[15]  انعام( 6)، آیه 122.

[16]  مثنوى معنوى، دفتر اول.

[17]  همان، دفتر اول، 303- 305.

[18]  همان، ابیات 566- 570.

[19]  شرح الاربعین حدیثا، ص 104.

[20]  نهج ‏البلاغه، خطبه 189.

[21]  تکاثر( 102)، آیات 5- 7.

[22]  مثنوى معنوى، دفتر اول، از بیت، 3540 به بعد با حذف و ایصال.

دکمه بازگشت به بالا