فلسفه مرگ

 فلسفه مرگ

اولا: قرآن مجید , قانون مرگ را کلی و همگانی می داند. این معنا از آیاتی چند استفاده می شود؛ مانند:
1 ـ «کلّ نفسٍ ذائقه الموت» آل عمران/185؛ [هر نفسی مرگ را می چشد]. عمر طولانی امکان پذیر است، امّا مرگ برای همه قطعی است.
2 ـ «و ما جعلنا لبشرٍ مِن قبلک الخلد أفإِن مّتَّ فهم الخالدون کلّ نفس ذائقه الموت» انبیاء/34ـ35؛ [ای پیامبر(ص) ما برای هیچ کس پیش از تو عمر ابد قرار ندادیم. آیا با آن که تو خواهی مرد دیگران زنده خواهند ماند؟ هر نَفْسی مرگ را می چشد.]
ثانیا: این قانون راجع به این دنیا است, در حالی که درنگاه کلی دین , بقاء وهمیشگی بودن مطرح است:
«لِقَوْلِ النَّبِیِّ ص مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ وَ إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَار» ( بحارالأنوار 58 78 تذییل و تفصیل فی بیان أقوال الحکماء) نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله می فرماید: «خداوند ,شما را برای فناء ونابودی خلق نکرده ؛ بلکه شما را آفریده که همیشه بمانید , بله؛ هنگام مرگ , از این منزل به منزل دیگری منتقل می شوید.»
پس معلوم می شود که اصل خلقت ما برای مردن و یا نابود شدن نبوده, بلکه به جهت همیشه ماندن بوده؛ ولکن مدتی را در منزلی متوقفیم , تا آزمایش شویم توجه کنید:
خداوند تبارک و تعالی در آیه 1 و 2 از سوره ملک می فرماید:
«تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ المُلُکُ وَ هُوَ عَلی کُلِ شَیءٍ قَدیرٌ. اَلّذی خَلَقَ الْموتَ وَ الْحَیوهَ لِیَبْلُوَکُم اَیُکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» ملک/1-2 خداست آن کسی که هم مرگ را آفرید و هم زندگی را. ایندو را آفرید برای اینکه شما را بیازماید که چه کسی نیک عمل تر است.
در احادیث ما هست که امام فرمود : قرآن نگفت «لِیَبلُوَکُم اَیٌکُم اَکثَرُ عَمَلاً» چه کسی بیشتر عمل کند، فرمود: «لِیَبْلُوَکُمْ اَیُکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» یعنی چه کسی عملش صوابتر باشد. آیه این طور می فرماید که: زندگی و مردن را برای این خلق کرد که مقدمه ای باشد که شما به سوی حسن عمل سوق داده شوید؛ هر دوی اینها برای حسن عمل لازم است، هر دو مقدمه حسن عمل اند. نفرمود: «خَلَقَ الْحَیوهَ لِیَبْلُوَکُم اَیُکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» شما را زنده کرد و به شما زندگی داد تا به سوی حسن عمل سوق داده شوید، فرمود زندگی و مردن را با هم آفرید تا شما به حسن عمل سوق داده شوید و همین طور هم هست.
اما زندگی شرط حسن عمل است؛ تا انسان خلق نشود، تا این حیات و آنهم این حیات انسانی را پیدا نکند،تا عقل نداشته باشد، تا اراده نداشته باشد، حسن عمل معنی ندارد. و اگر مردن هم نبود،حسن عمل نبود؛ یعنی خود همین مردن و اینکه انسان می داند می میرد، یک عامل بزرگی است برای اینکه به سوی حسن عمل سوق داده شود. آیا واقعاً اگر انسان می دانست در این دنیا مخلد است و اصلا مردنی در کار نیست، به سوی حسن عمل می رفت؟ البته ممکن است؛ شما افراد استثنایی را در نظر نگیرید بگویید فرضاً شخصی مثل علی بن ابیطالب پیدا بشود و تشخیصش درباره حسن عمل طور دیگری باشد؛ آن فرد استثنایی به جای خود، ولی همین بشر که ما الآن داریم می بینیم، مسلماً بیشتر کارهای بد را که انجام نمی دهد، به خاطر همین فکر مردن است و اینکه انسان می داند میی میرد.
خلاصه اینکه: اگر انسان بداند که در هیچ شرایطی در این دنیا نمی میرد و همین زندگی اش ادامه دارد بر شرش صد برابر افزوده می شود و خیرش شاید به حد صفر برسد. آن عاملی که انسان را به سوی حسن عمل سوق می دهد، بیش از هر چیز دیگری همین است که انسان می داند یک مدت موقتی در اینجا هست. آن کسی که ایمان دارد به اینکه ماورای این دنیا، دنیای دیگری است، برای او خیلی روشن است. آن کسی هم که ایمان ندارد، بالأخره دنیای مرگ برای او یک دنیای مجهولی است و باز ترمز است نسبت به اعمال شر. پس این آیه برای «موت» خاصیت و اثر و فایده قائل شده است، که همین است که بشر را به سوی حسن عمل سوق می دهد.
مجموعه آثار شهید مطهری ج4 – توحید،شهید مطهری

دکمه بازگشت به بالا