رمان گلاویژ پارت ۱۰۸

رمان گلاویژ پارت ۱۰۸

رمان گلاویژ پارت ۱۰۸

رمان گلاویژ پارت ۱۰۸

رو تنم خم شد و من این خم شدن و سنگینی حضورش رو کامل احساس کردم. لبهاش چسبیده شدن به پوست لپم و چنددقیقه ای بی حرکت تو همون حالت موند. لبهاش گرم بودن…گرم و نرم. منو بوسید کقتی که تقریبا بین خواب و بیداری گیر بودم. مشامم از بوی ادکلنش پر شد.رغبت نکردم چشمهام […]


رو تنم خم شد و من این خم شدن و سنگینی حضورش رو کامل احساس کردم. لبهاش چسبیده شدن به پوست لپم و چنددقیقه ای بی حرکت تو همون حالت موند. لبهاش گرم بودن…گرم و نرم. منو بوسید کقتی که تقریبا بین خواب و بیداری گیر بودم. مشامم از بوی ادکلنش پر شد.رغبت نکردم چشمهام رو باز نگه دارم و اسه همین همونطور خوابالود موندم تا وقتی که نور آفتاب تابید به صورتم. پلکهام تکون خوردن و به فاصله ی چنددقیقه بعدش چشمهام کامل باز شدن. پتورو به آرومی از روی تنم کنار زدم و نیم خیز شدم. اولین کاری که کردم نگاه انداختن به جای خالی نیما بود! نبود و صدرصد حتما رفته بود سرکار. بی هوا ذهنم رفت سمت اون بوسه های خوش. دستم بال اومد وروی صورتم نشست و زمزمه کنان باخودم گفتم : “تو خواب منو بوسید یا تو واقعیت ؟” نه! گمونم تو بیداری بود.من هنوز داغی لبهاش رو روی پوستم احساس میکردم. ناخواسته لبخندی روی صورت خوابالودم نشست. زمزمه کنان باخودم گفتم : “تودیشب قهر بودی ولی…ولی منو بوسیدی” نیما گاهی غیرقابل پیش بینی بود.مثل حال…مثل دیشب… قهر کرده بود باهام چون از دستم عصبانی بود اما حال صبح زود قبل از اینکه بره سرکار منو میبوسید! دوستش داشتم! واسه همین چیزاش دوستش داشتم. از روی تخت اومدم پایین و صاف ایستادم. انگشتهام رو توی همقفل کردم و بعد دستهام رو بال گرفتن و کش و قوسی به بدنم دادم. خوشحال بودم که نیما با دلخوری نرفت. دستهامو پایین اومدن و من با قدمهای شل و ولی که نشون از خوابالودگیم میداد به سمت سرویس بهداشتی رفتم..

حین خشک کردن صورتم با دستمال، پله هارو آروم اروم اومدم پایین . نرسیده به آشپزخونه بدون اینکه سرمو بال بگیرم دستمالرو گوله کردم و انداختم تو زباله و رفتم داخل اما درست تو لحظه ی ورود با پگاهی که عین روح سرگردان با تیشرت سفید و موهای شلخته ی اویزون رو صندلی وسط آشپزخونه نشسته بود رو به رو شدم. ترسیدم و ایستادم! از اونجایی که تقرییا مطمئن بودم پگاه احتمال همچین ساعتی خوابه خیلی از دیدنش تعجب کردم واسه همین دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم: -واااای ! پگاه ! ترسیدم! سرش رو به آرومی بال گرفت و بهم خیره شد.نمیدونم از کی اینجا بود اما گوشی موبایلش رو گذاشته بود وسط میز و تمام مدت داشت به اون نگاه میکرد. چشمهاش روی گوشی موبایلش به گردش دراومد. از میون لبهاش اهی بیرون اومد و بعد هم که آهسته گفت: -دریغ از یه تماس …دریغ از یه تک زنگ…یه پیام خشک و خالی و بدون حرف! نفس عمیقی کشیدم و بعد موهام رو دو طرف پشت گوش جمع کردم و بعد هم آروم آروم بهش نزدیک شدم. کنار یکی از صندلی ها ایستادم و گفتم : -من مطمئنم اونا دوست دارن! سرش رو بال گرفت و تند تند و پشت سر هم گفت: -نه نه نه نه! هیشکی منو دوست نداره هیشکی! نه مردی که تخمم رو انداخت ونه زنی که نه ماه تو شکمش بودم… زندگی من خیلی مدل زندگی نکبت ها و بدبخت بیچاره هاست! سعی کردم حال و هواش رو عوض کنم واسه همین لبخندی زدم و گفتم: -صبح قشنگتو با این فکرای بیخودی خراب نکن. من دوست دارم و قطعا اولین و تنها کسی که تورو دوست دارم نیستم… کف دستهامو بهم کوبیدم وقتی قطره اشکش افتاد رو صفحه ی تلفن همراهش و بعد هم به سمت چای ساز رفتم و گفتم: -خب…میخوام بهت یه صبحونه ی توپ بدم! مثل چایی…کیک…مربای خونگی… از یخچال کیک شکلتی رو بیرون اوردم. نزدیک به کابینتها ایستادم.تستر رو راه انداختم تا تیکه کیک رو داغ کنم و بعد هم سرگرم درست کردن چایی شدم. باید اعتراف کنم هرچه بیشتر میگذشت بیشتر مطمئن میشدم آشنا کردن پگاه با یه مرد بهترین کاریه که میشه واسش انجام داد! البته مردی که ادامه ی زندگی رو براش زیباتر بکنه نه بدتر و زشت تر…

تو سکوت صبحانه اش رو میخورد. آروم و محزون و افسرده. چقدر حس میکردم اون شبیه یه دوره ی تلخی از زندگی منه.البته…من هنوز هم نگرانی هایی داشتم. نگرانی ای به اسم لو رفتن گذشته. واسه شکستن سکوت گفتم: -نیما دیشب باهام قهر کرد! بالخره سرش رو بال گرفت.زل زد به صورتم. چشمهاش پف کرده بودن وبی روح اما رو صورتش لبخند نشست. احساس میکنم اون کنار من کمتر ناراحت و غمیگی بود دست کم نسبت به وقتی که دیدمش. پرسید: -چرا !؟ یکم از چاییم رو خوردم و جواب دادم: -بخاطر موضوع بچه.بهش گفتم فعل نمیخوام در مورد بارداریم به پدر و مادرش چیزی بگیم چون میترسم بچه دختر باشه اونم کلی خط و نشون کشید و دعوام کرد و خلصه …ترسید خدا قهرش بگیره بقول خودش…حتی جواب شب بخیرمم نداد ولی… مکث کردم.خندیدم و گفتم: -ولی وقتی داشت میرفت سر کار و من خواب بودم

بوسیدم… سر انگشتمو رو لپم گذاشتم و گفتم: -اینجارو…دقیقا همینجا! دوبار بوسید اگه قهر بود که نمی بوسید. نمیا کل همینجوریه..گاهی با دلخوری ازم جدا میشه. بعدش فکر میکنم دیگه محاله اسممم بیاره اما بیهو با بوسه هاش غافلگیرم میکنه… خندید و گفت: -چه باحال! سر جنبوندم وگفتم: -اهم … اصل باورم نمیشد اون آوم دپرس یهو اینجوری بخنده. یه چشمک زدمو بعد هم گفتم: -پگاه…تو هم به یه مرد تو زندگیت احتیاج داری. البته نه از نوع موقتش…یه دائمی. یکی که همیشه باشه و حمایتت کنه و تو با وجودش دیگه حتی به منم احتیاجی نداشته باشی اول یه آه پر افسوس کشید و بعد هم قاشق رو باحالتی لش توی لیوان چرخوند و گفت: -دلت خوشه هاااا…این ادمی که تو میگی تو قصه ها هم سخت پیدا میشه لبخند زدم و گفتم: -بدبین نباش…از کجا معلوم ؟ شاید یهو خدا یکی از آسمون واست فرستاد پایین! مثل همون لطفی که به من کرد لبخند تلخی روی صورت نشوند و گفت: -فکر نکنم خدا منو به اندازه ی تو دوست داشته باشه که بخواد همچین لطفی درحقم بکنه وقتی اینو گقت دیگه نتونستم از چاییه صبح گاهیم لذت ببرم…

وقتی اینو گفت دیگه نتونستم از چاییه صبح گاهیم لذت ببرم. لیوان توی دستمو گذاشتم روی میز. یعنی واقعا خدا منو دوست داشت و بخشید که نیمارو بهم داد !؟ لبهامو روی هم مالیدم و بعد دستهامو گذاشتم روی پاهام و گفتم: -پگاه…تو که میدونی من چه خطاهایی کردم…یه خطای بد.خیلی بد… واسه دور کردن اون حس گناه از من گفت: -ولی تو وقتی فهمیدی نوشین حامله اش باهاش کات کردی… پوزخندی زدم و گفتم: -ولی میدونستم مهرداد زن داره اما بازم باهاش بودم. چه گناهی بدتر از این واسه اینکه که خدا دیگه هیچوقت سراغتو نگیره !؟ من فکر میکنم اون بخشنده اس…خیلی بخشنده… فقط نباید ازش مایوس شد! به نگاه های خیره و طولنیش خاتمه داد وپرسید: -و تو مایوس نشدی که نیمارو بهت داد !؟ شونه هامو رو بال و پایین انداختم و جواب دادم: -نمیدونم فقط میدونم با اینکه از گناه کبیره ام باخبر بودم اما ازش میخواستم به حال خودم ولم نکنه .خیلی بده خدا بنده شو رها کنه. خیلی ولی من الن میترسم..میدونی.نه الن …همیشه این ترس با من….. محو تماشام ودرحالی که تمام مدت با دقت به تمام حرفهام گوش میداد پرسید: – از چی میترسی؟ با غم و ترس آشکاری جواب دادم: -از اینکه سرو کله ی مهرداد پیدا بشه… از اینکه همچی لو بره و من باز این زندگی رو از دست بدم! نیما رو از دست بدم…و بچه ام رو! زل زد به چشمهام. این نگاه و این خیرگی طولنی بود اما بعدش شونه هاش رو بال و پایین کرد و گفت: -خب پس خودت بهش بگو… درک نکردم حرف یا بهتر بگم پیشنهادش رو. لبخند تلخی روی صورت نشوندم و پرسیدم: -چی ؟ چیکار کنم؟ شونه بال انداخت و جواب داد: -بهش بگو…خودت حقیقت رو بهش بگو قبل از اینکه اون خودش بفهمه چه اتفاقایی افتاده. خودش اگه شروع به کشف کنه ممکنه قضیه رو جوری بفهمه که به نفعت نباشه… پس بهتره خودت بهش بگی اینو گفت و ذهن من رو بیشتر ازهمیشه بهم ریخت. باید خودم بهش میگفتم !؟ نه…من هیچوقت این شجاعت رو نداشتم که به اون بگم تو گذشته چه غلطی کردم…

تکیه ام رو به در دادم و دست به سینه بهش خیره شدم. بندهای کتونیش رو که بست کمر تا شده اش رو صاف نگه داشت و گفت: -خب دیگه! من میرم! کلفه بودم از دستش چون بعداز خوردن صبحانه مدام دم از رفتن میزد و حال هم که کامل آماده باش بود واسه رفتن. پرسیدم: -کجا میخوای بری اخه !؟ مگه تو اصل تو شیراز کسی رو داری یا جایی رو… لاقل بگو کجا میری ! نفس عمیقی کشید و چپ چپ نگاهم کرد و گفت: -چیه !؟ فکر کردی تنها بشری که تو زندگیم میشناسم خودتی دیوث!؟ من یکی دوتا دوست دیگه هم دارم… ابرو دادم بال و پرسیدم: -که اهل اینجان !؟ سر جنبوند و جواب داد: -اوهوم… باور نکردم.حس کردم فقط میخواد بره که اینجا نباشه شاید به تنهایی نیاز داشت در هر صورت نگرانش بودم. نگران اینکه اتفاق بدی براش بیفته آهسته گفتم: -ولی تو هیچوقت نگفتی جز من اینجا دوست و رفیق دیگه ای هم داری؟ کی هستن اونها؟ هااان ؟ ببین اگه حس مزاحم بودن بهت دست داده بدون که واقعا بدی… من شیفت نیستم تا چند روز دیگه…میتونیم باهم کلی خوش باشیم. نیمارو هم که تاحال شناختی.شک نکن فکر نمیکنه تو یه مزاحمی…با بودن تو واسه چند روز که هیچی واسه چندسال هم… وسط حرفهام خندید تا صحبت من قطع بشه و بعد هم دوتا بند کوله اش رو روی دوشهاش انداخت و گفت: -بهار…من از اینکه همش ور دل تو بمونم خسته ام.هیچ ربطی هم به اینکه تو یا نیما بهم حس مزاحمت

داده باشین نداره… اینقدر هم سعی نکن منو کنترل کنی مامان خانم! ولی جدا این کنترل کردن و پرس و حو و سوال پیچ کردن هم باحاله ها.تا حال کسی ازم نپرسید کجا میری با کی میری با کی میای دوستت کیه .. باحال بود خلصه… ولی جدا من واقعا چندتا رفیق دیگه هم دارم که امروز باهاشون قرار دارم. نمیدونم کی برگردم…شاید اصل شب رو پیششون موندم ولی… ولی الن میخوام برم چه میشد کرد.تسلیم وار گفتم: -باشه اومد جلو.لبخند زد…ماچم کرد و بعد هم گفت: -مراقب خودت باش…فعل! از پسش برنمیومدم و البته فکر کنم نباید کنترلش میکردم که حس بدی بهش دست بده. دستمو بال آوردم. به آرومی براش تکون دادم و گفتم: -مراقب خودت باش چشمک زد و با ماچ کردن گونه ام گفت: –بای بای…

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۸

admi دسامبر ۲۳, ۲۰۲۱ رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم Leave a comme 6,922 Views

Rela ed A icles

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۲۵

۲ روز ago

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۲۴

۱ هفته ago

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۲۳

۲ هفته ago

بعد گفتن این جمله ، دیگه نفهمیدم چی شد چون دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد و بیهوش افتادم

با شنیدن صداهای ضعیفی که به گوشم میرسید گیج و منگ صورتم درهم شد و سعی کردم پلکای بهم چسبیده ام رو باز کنم ولی هرکاری میکردم انگار با چسب بهم چسبیده شده باشن موفق نبودم

یکدفعه صدای ناشناسی که به گوشم رسید باعث شد توجه ام به مکالمشون جلب شه

_نباید اصلا در معرض استرس باشن چون بخاطر شوک زیاد اینطوری شدن !!

صدای نگران جورج باعث شد بی اختیار آروم بگیرم

_کی به هوش میاد آقای دکتر ؟!

دکتر ؟! پس منو به بیمارستان آورده بود

_معلوم نیست ولی به احتمال زیاد تا چند ساعت دیگه

_ممنونم آقای دکتر !!

صدای جدی مردی که تازه فهمیده بودم اسمش دکترِ به گوشم رسید

_فقط اینکه یادتون نره اصلا بهش فشار نیارید چون ممکنه بازم توی این حالت یا بدترش قرار بگیره

_اوکی حواسم هست ممنونم ازتون !!

بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق نشون از بیرون رفتنش میداد ، گیج سرمو کج کردم و باز میخواست خوابم بگیره

که یکدفعه با حس حرکت نوازش وار دستی روی صورتم هشیار شدم ولی قدرت باز کردن چشمام یا گفتن چیزی رو نداشتم

_قرار بود بشم تکیه گاه و آرامشت ….لعنت به من !!

این حرف رو با چنان آه و آفسوسی بیان کرد که بی اختیار قلبم برای غم توی صداش لرزید ، اون که تقصری نداشت مقصر بخت بد من بود !!

بختی که داشت روز و شب برام بد بیاری میاورد و زندگی رو از اینی که هست برام سخت تر میکرد ، اینقدر دستش روی موهام کشید و نوازشم کرد

که با حس امنیت وجودش کنارم ، کم کم باز خوابم برد و توی دنیای بیخبری فرو رفتم و بیهوش شدم نمیدونم دقیق چندساعت یا دقیقه بود که توی اون حال بودم

که با حس فرو رفتن چیز نوک تیزی توی دستم اخمام درهم شد و بیدار شدم ، گیج چشمامو نیمه باز کردم که با دیدن پرستاری که مشغول فرو کردن آمپولی توی دستم بود آروم زیرلب نالیدم :

_آاااااخ

با شنیدن صدام سرش رو بالا گرفت و نیم نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و با شوخ طبعی گفت :

_اینطوری نگاهم نکن باور کن آخرییش بود

بی اهمیت بهش درحالیکه نگاهمو توی اتاق میچرخوندم زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و نالیدم :

_جورج !!

_اگه منظورت با دوست پسرته که رفته !!

چی ؟! کجا رفته ؟؟ وحشت زده سعی کردم روی تخت بشینم

_چی رفته ؟!

آمپول خالی توی دستش رو داخل سطل زباله کنار تخت پرت کرد و بیخیال گفت :

_آره یه نیم ساعتی هست

چطور من رو اینجا تنها گذاشته و رفته بود ، درمونده لب زدم :

_نمیدونید کجا رفته ؟؟

خم شد و همونطوری که مشغول چک کردن وضعیتم میشد بی تفاوت لب زد :

_نه فقط وقتی من وارد اتاقت شدم دیدم گوشی به دست با عجله بیرون زد

وارفته نالیدم :

_مطمعنید ؟؟

با تعجب نگاهش رو توی صورتم چرخوند

_آره !!

با فکر به تنها بودن توی بیمارستان و احتمال پیدا شدن سروکله نیما ، ترس بدی توی وجودم ریشه زد و باعث شد با دندون به جون لبام بیفتم

پرستار که متوجه حال بدم شده بود چند قدمی نزدیکم شد و سوالی پرسید :

_چیزی شده ؟؟ میتونم کمکت کنم ؟؟

حیرون و سرگردون نمیدونستم چیکار کنم فقط میدونستم نباید اینجا تنها بمونم چون هر لحظه ممکنه نیما سر برسه

وحشت زده به سمتش چرخیدم و گفتم :

_میشه یه تماس بگیرم ؟!

معلوم بود از حالت و رفتارام دلش به حالم سوخته چون سری تکون داد و درحالیکه دستش رو داخل جیب روپوشش فرو میبرد جدی گفت :

_آره بیا با گوشی خودم تماس بگیر !!

ممنونمی زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم و با دستای لرزون گوشی رو از دستش گرفتم و سعی کردم شماره جورج رو بگیرم

ولی هرچی فکر میکردم و زمان میگذشت تا نصفه یادم میومد چون روی چند شماره آخرش گیر داشتم نمیدونستم دقیق چی بوده ، آب دهنم رو صدادار قورت دادم و لعنتی زیرلب زمزمه کردم

زود باش به یاد بیار دختر !! نباید اینجا بمونی و دست روی دست بزاری تا دوباره توی منجلاب فرو بری چون از اون نیما هیچ چیزی بعید نبود و امکان داشت تا اینجام تعقیبمون کرده باشه

بعد از گذشت چند دقیقه هنوز همونطوری با استرس و دستای لرزون خیره گوشی توی دستم بودم که پرستار صدام زد و جدی گفت :

_چی شد عزیزم من باید برما ؟!!

چطور میگفتم حتی شماره اش رو هم یادم نمیاد ؟! از شدت درموندگی نَم اشک به چشمام نشست ولی چون میدونستم میخواد بره و معطل من شده با دودلی گوشی رو سمتش گرفتم

_ ببخشید !!

کلافه از دستم گرفت و دهن باز کرد که چیزی بگه که یکدفعه در اتاق باز شد و با دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

جورج بود که با نفس نفس منتظر بهم چشم دوخته بود ، مگه پرستار نگفت رفته ؟! پس الان اینجا چیکار میکنه ؟! درست مثل دختربچه ها با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم که قدمی داخل گذاشت و خطاب به پرستار با نگرانی پرسید :

_حالش چطوره ؟!

پرستار که انگار بخاطر من ازش شاکی باشه چشم غره ای بهش رفت و گفت :

_کم کم باید مرخص بشن ولی شما حواستون بهش باشه بهتره !!

و بدون اهمیت به دهن نیمه باز جورج از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید ، از رفتارش خندم گرفت چه بی محلی که به جورج نکرد

همونطوری که با تعجب خیره مسیر رفتن پرستار بود گیج شونه ای بالا انداخت و درحالیکه به سمتم می اومد با نگرانی پرسید :

_خوبی ؟! چیزی شده ؟؟ چرا رنگت پریده ؟!

خواستم ازش گله و شکایت کنم ولی با یادآوری موقعیتم تصمیم گرفتم دندون روی جیگر بزارم اون بدبخت که گناهی نداشت من اینطوری وبال گردنش شده بودم

_خوبم ….کجا رفته بودی ؟؟

با این سوالم حس کردم رنگش پرید ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و گفت :

_هاااا هیچی یه مشکلی برای شرکت پیش اومده بود که باید حتما خودم میرفتم

آهانی زیرلب زمزمه کردم و سکوت کردم کنارم نشست و موهای جلوی صورتم رو پشت گوشم فرستاد ، سرمو بالا گرفتم که توی فاصله کم چشم توی چشم شدیم

نگاهش توی صورتم به گردش دراومد و بعد از چند دقیقه با لحن ناراحتی لب زد :

_ببخشید رفتارم توی ماشین درست نبود نباید اونطور از کوره در میرفتم و اون رفتار بد رو از خودم نشون میدادم و باعث….

انگشتمو آروم روی لبش گذاشتم

_هیس ….. دیگه نمیخوام چیزی دربارش بشنوم

نادم و پشیمون نگاهش رو ازم گرفت و بعد از چند دقیقه بوسه کوچیکش بود که روی نوک انگشتم نشست و‌ دستمو توی دستای گرمش گرفت

_اوکی هر چی تو بخوای !!

تصمیمم رو گرفته بودم من این بچه رو نمیخواستم هر طوری شده باید مینداختمش چون وجودش چیزی جز دردسر برام نبود

پس نمیخواستم بیشتر از این دربارش حرف بزنم و موضوع رو بزرگتر از اینی که هست بکنم باید این موضوع رو خودم تنهایی حل میکردم بدون اینکه جورج رو دخالتی بدم آره !!

توی فکرای دَرهَم بَرهَمم غرق بودم و داشتم یه جورایی نقشه میکشیدم که با حس نوازش گونه ام به خودم اومدم و نگاهم قفل چشمای جورجی شد که با نگرانی داشت نگاهم میکرد

_خوبی ؟؟ چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟؟

دستپاچه نگاه ازش دزدیدم ، چی بهش میگفتم ؟؟ میگفتم داشتم برای از بین بردن بچه خودم نقشه میکشیدم و حواسم به تو و اینکه چی میگه نبوده ؟!

_خوبم ….جمع کنم بریم ؟!

خداروشکر دید که نمیخوام چیزی بگم پاپیچم نشد و درحالیکه سری در تایید حرفم تکونی میداد بلند شد و کمکم کرد لباسمو مرتب کنم و شونه به شونه هم از بیمارستان بیرون زدیم

ازش خواستم من رو به خونه برسونه چون احساس ضعف بدی تموم وجودم رو در برگرفته بود میونه راه بودیم که با یادآوری چیزی که به ذهنم رسید دودل به سمتش برگشتم و گفتم :

_میگم میشه من …..

پشیمون شده حرفم رو نصف و نیمه رها کردم که صدام زد و گفت :

_چی میخوای بگو

دودلی رو کنار گذاشتم و بی معطلی لب زدم :

_کی بیام شرکت ؟!

فرمون ماشین رو توی دستش چرخوند

_الان نه !!

کلافه لب زدم :

_چرا ؟! خسته شدم آخه

جدی لب زد :

_یه مدت بگذره بعد

حس میکردم داره بهونه میاره تا از رفتن من به شرکت جلوگیری کنه ، با ناراحتی و بغض نگاه ازش گرفتم و صورتم رو به طرف شیشه برگردوندم

_اوکی اصلا نمیخوام بیام

بعد از چند دقیقه سکوت صدام زد و با دلجویی پرسید :

_ناراحت شدی ؟!

لبامو بهم فشردم و بازم سکوت کردم که پوووف کلافه اش تو گوشم پیچید و گفت :

_وقتش که رسید برمیگردی ولی الان نمیشه درکم کن

درکش کنم ؟! آخه بخاطر وجود نیما چقدر باید چقدر سختی بکشم و اذیت شم ؟! ولی هرچی هم میگفت بازم میدونستم حق داره و باید رعایت کنم چون مطمعن بودم نیما در کمینم نشسته و زیرنظرم داره

غمگین توی خودم جمع شدم و به اجبار زیرلب زمزمه کردم :

_باشه !!

سنگینی نگاهش روی نیم رُخم حس میکردم ولی حس اینکه به سمتش برگردم و چیزی بگم رو نداشتم فقط غمگین و گرفته به بیرون خیره شده بودم

با توقف ماشین بدون اینکه سمتش برگردم زبوی روی لبهام کشیدم و گفتم :

_ممنونم !!

خواستم پیاده شم که مُچ دستم اسیر دستاش شد

_نگاهم کن آیناز

به اجبار به سمتش چرخیدم

_یه کم صبر کن ….چیزی نمونده اوکی ؟!

بهش اطمینان داشتم به خودش به حرفاش ؛ پس لبخند کمرنگی روی لبهام نشوندم و با آرامش لب زدم :

_باشه

بوسه ای پشت دستم نشوند ، پیاده شدم و درحالیکه دستی روی هوا براش تکون میدادم شاهد دور شدن ماشینش شدم بعد از اینکه ماشینش از دیدم خارج شد

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و به عقب برگشتم تا وارد خونه شم ولی یکدفعه با دیدن کسی که سر خیابون دقیق کنار درخت ایستاده بود و دست به سینه من رو نگاه میکرد بی اختیار بند کیف توی دستام مشت شد و آب دهنم رو صدادار قورت دادم

نیما بود که با اون چشمای درشت و‌ پوزخند معروف گوشه لبش از دور من رو تماشا میکرد این دیوونه باز اینجا چیکار میکرد ؟! اصلا از کجا فهمیده بود من اینجام ؟؟

وحشت زده تا بخواد عکس العملی نشون بده و به سمتم بیاد با عجله به سمت در خونه یورش بردم ولی وسط راه پاهام بهم پیچ خورد و با سر نقش زمین شدم

_آااااخ خدایا

درد بدی توی کل صورت و بدنم پیچیده بود ولی الان وقت کم آوردن نبود دستای لرزونم ستون بدم کردم و وحشت زده خواستم بلند شم

ولی دیر شده بود چون یکدفعه نیما جلوم ظاهر شد و با پوزخندی گوشه لبش حرصی گفت :

_به به آیناز خانوم ….پارسال دوست امسال آشنا ؟؟!

تموم بدنم از شدت شوک میلرزید لعنتی پس حدسم درست بود و تموم مدت داشته تعقیبمون میکرده ؟!

انگار زبونم رو بهم قفل کرده باشن قدرت تکون دادن لبهام و گفتن حرفی رو نداشتم فقط گیج و منگ سعی داشتم از سر راهم کنارش بزنم

ولی مگه میزاشت ؟! درست عین یه بازی هر قدمی که برمیداشتم باز سد راهم میشد و با حرص چیزایی میگفت :

_از دستم فرار کردی فکر کردی پیدات نمیکنم نه ؟!

تلوتلوخوران عقب رفتم و با ترس نگاهمو توی صورتش به گردش درآوردم ، چرا کسی نبود به دادم برسه و نجاتم بده

از طرفی هم دوست نداشتم خانوادم اون رو اینجا ببینن و باز بحث و دعواها بالا بگیره مخصوصا الانی که کم کم داشتم به آرامش میرسیدم

تموم شجاعتم رو جمع کردم و درحالیکه زبونی روی لبهام میکشیدم با لُکنت لب زدم :

_ ب…رو کنار !!

با حالتی که انگار صدامو نمیشنوه با تمسخر سرش رو‌ کج کرد و دستش رو پشت لاله گوشش قرار داد

_چی نشنیدم ؟!

با وجود لرزش بدنم ، عصبی کیفم رو محکم به سینه اش کوبیدم که ناباور تکون محکمی خورد و از پشت دندون های چفت شده ام حرصی غریدم :

_برو کنار عوضی !!

از شوکه شدنش استفاده کردم و با نفس نفس خواستم از کنارش بگذرم که پیراهنم از پشن توی دستش چنگ شد و با یه حرکت به سمت خودش عقب کشیدم

_میبینم که دُم درآوردی کوچولو !!؟ نکنه پشتت به اون جوجه فُکُلی گرمه ؟؟

یه دستش دور کمرم حلقه شد و حرصی کنار گوشم اضافه کرد :

_هه ولی کور خوندی بزارم از دستم در بری تو مال منی مال من ….اینو آویزه گوشت کن !!

با شنیدن حرفای مالکانه اش نسبت به خودم یکدفعه آنچنان خشمی وجودم رو دربرگرفت که نمیدونم چی شد با آرنج آنچنان به شکمش کوبیدم که صدای داد بلندش توی فضا پیچید و با درد ازم جدا شد

_خفه شووووو لعنتی !!

بدون اینکه وقت رو تلف کنم با عجله اون چند قدم باقی مونده تا در خونه رو طی کردم چون وقت برای پیدا کردن کلید نداشتم بی محابا دستمو روی کلید اف اف فشردم

با نفس نفس هنوز داشتم زنگ اف اف رو‌ میفشردم که خداروشکر در با تیکی باز شد باعجله و ترس قدمی داخل خونه گذاشتم

و بدون اینکه به عقب برگردم و نیم نگاهی به نیما بندازم محکم درو بهم کوبیدم و با نفس های بریده بهش تکیه دادم و چشمامو بستم

اوووف خدایا شکرت به خیر گذشت !!

میدونستم چون نزدیک خونه بودیم نیما مراعات کرد و بیش از این پیگیرم نشد وگرنه الان باید هر طوری شده من رو با خودش میبرد

حتی به زور اسلحه و داد و بیداد !!! چون نیمایی که میشناختم میدونستم پُر از کینه و نفرت ، نفرتی که باعث میشه دست به هرکاری بزنه

هنوز با نفس نفس و چشمای بسته توی همون حال ایستاده بودم که با صدای وحشت زده خدمتکار به خودم اومدم

_هیع چه بلایی سرتون اومده خانوم ؟!

رنگم پریده بود و تموم لباسام زیرخاک و خُل غرق بود پس بایدم همچین سوالی بپرسه ، برای اینکه رَدش کنم تا به چیزی شک نکنه

زبونی روی لبهام کشیدم و به دروغ لب زدم :

_هیچی نشده نزدیک بود تصادف کنم

_چی ؟! تصادف ؟؟

میدونستم دیر یا زود مامان اینا رو صدا میزنه ولی حوصله بحث و سوال جوابای بیخود رو نداشتم پس قبل اینکه تموم اهالی خونه رو خبر دار کنه باید کاری میکردم

درست عین حدسیاتم وحشت زده به عقب چرخیده تا زودی بره که نزاشتم و دستپاچه صداش زدم و گفتم :

_هیس ببین منو ، آروم باش دختر !!

گیج اشاره ای به پشت سرش کرد و گفت :

_ولی خانوم باید بدونن و ب……

کلافه توی حرفش پریدم

_نیاز نیست نگرانشون کنی هرچی بود تموم شد و رفت

دودل و با نگرانی آروم لب زد :

_ولی خانوم گفتن که نباید چیزی ازشون پنهون بمونه

نه حرف آدمیزاد حالیش نمیشه میگم نمیخوام سروصدا راه بندازی ببین چیا که نمیگه چشم غره خفنی بهش رفتم و با غیض لب زدم :

_هیس همین که گفتم !!!

فهمید بهم برخورده و عصبی شدم چون خجالت زده سرش رو پایین انداخت و گفت :

_چشم خانوم !!

سری براش تکون دادم و به سمت پله ها و جایی که اتاقم قرار داشت قدم تند کردم ولی میونه راه با یادآوری افتادنم تو خیابون و سوزشی که روی یکی از زانوهام حس میکردم

قدمام از حرکت ایستاد و دستوری خطاب بهش گفتم :

_در ضمن زود جعبه کمک های اولیه رو بیار اتاقم منتظرم !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم با عجله به سمت اتاقم قدم تند کردم چون نباید کسی من رو با این حال میدید

چون اونوقت بود که باز سوالا شروع میشد و من باید جوابگوی تموم سوالای و‌ گیرهای بیخود اونا مخصوصا داداشم امیرعلی میشدم

با عجله در حال تعویض لباسای کثیف و خاکی شده ام بودم که در اتاق یهویی باز شد ، با فکر به اینکه حتما خدمتکارِ ، بدون اینکه به عقب برگردم بلند گفتم :

_بزارشون روی تخت برو بیرون !!

تاب راحتی از توی کمد بیرون کشیدم و همونطوری که قصد پوشیدنش رو داشتم به عقب چرخیدم که با دیدن نورایی که وسط اتاق با چشمای گرد شده ایستاده بود

رمان گلاویژ پارت ۱۰۸

  • مطلب جدید
  • 6 ژوئن 2022
دکمه بازگشت به بالا