داستان خرسی که می خواست خرس باقی بماند تفکر ششم

داستان خرسی که می خواست خرس باقی بماند تفکر ششم را از سایت هاب گرام دریافت کنید.

داستان های درس تفکر و پژوهش:داستان خرسی که می خواست خرس باقی بماند

خرسی که می خواست خرس باقی بماند / نویسنده یورگ اشتانیر؛ مترجم ناصر ایرانی؛ تصویرگر یورگ مولر. تهرا ن: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 1377، [32] ص، مصور (رنگی)

خلاصه‌ی داستان:

درختان برگ می ریختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند. ‌سردی باد خرس را می آزرد. ‌او یخ کرده و خسته بود.

بوی برف را در هوا شنید و به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت.

در لانۀ گرم خود به خوابی عمیق فرو رفت. خرسها در تمام طول زمستان می خوابند.

روزی حادثه‌ای اتفاق افتاد آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و ارّه آوردند و درختان را یکی پس از دیگری بریدند. ‌سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند. ‌وقتی بهار فرا رسید، خرس از خواب بیدار شد. ‌غار او اینک زیر کارخانه بود.

خرس از غار بیرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. ‌در همین لحظه نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد:‌ اوهوی، عمو! چرا آنجا بیکار ایستاده‌ای؟

خرس گفت:‌ معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من یک خرسم.

نگهبان داد زد:‌ یک خرس؟ تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف. ‌او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پیش رئیس کارگزینی، خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت من یک خرسم، آقا. رئیس کارگزینی گفت:‌ تو یک کارگر تنبل و کثیف هستی که باید حمام بروی تا قیافه آدمیزاد پیدا کنی. آن وقت خرس را پیش معاون بخش اداری برد.

وقتی خرس وارد اطاق معاون بخش اداری شد. ‌داشت تلفنی به کسی می گفت:‌ ما اینجا یک کارگر خیلی تنبل داریم که ادعا می کند خرس است. ‌و او را پیش رئیس بخش اداری فرستاد. وقتی خرس وارد اطاق رئیس بخش اداری شد. ‌او گفت چه موجود کثیفی، جناب رئیس می‌خواهد ببیندش. ببریدش خدمت ایشان.

جناب رئیس به حرفهای خرس خوب گوش داد، و دست آخر گفت:‌ جالب است! پس تو خرس، آره؟ تا وقتی ثابت نکنی که حقیقتاً خرسی من حرفت را باور نمی کنم.

خرس پرسید:‌ ثابت کنم؟ جناب رئیس جواب داد:‌ بله، چون من می گویم خرس‌های حقیقی را فقط در باغ وحش‌ها و سیرک‌ها می توان پیدا کرد. ‌دستور داد که خرس را با جیپ به نزدیکترین شهری ببرند که باغ وحش داشت. ‌خود نیز با اتومبیلش همراه او رفت.

خرس‌های باغ وحش همین که خرس غریبه را دیدند سرشان را تکان دادند و گفتند:‌ این خرس خرس حقیقی نیست. خرس حقیقی که سوار جیپ نمی شود. ‌خرس حقیقی، مثل ما، در قفس زندگی می کند. ‌خرس خشمگینانه فریاد زد:‌ شما اشتباه می کنید. ‌من خرسم! من خرسم!

جناب رئیس لبخند زد و گفت:‌ تو شهر بزرگ بعدی یک سیرک هست. ‌خرسهای سیرک بسیار باهوشند. می رویم آنجا تا تو حرفت را ثابت کنی. ‌خرسهای سیرک مدت بسیار زیادی به خرس غریبه چشم دوختند و بالاخره گفتند:‌ او شبیه خرس هست ولی خرس نیست. ‌خرس با اندوه جواب داد:‌ نه. کوچکترین خرس سیرک داد زد:‌ او چیزی نیست جز یک مرد تنبل که لباس پشمی پوشیده و حمام نرفته. ‌همه خندیدند. ‌جناب رئیس هم خندید. ‌خرس بیچاره به قدری غمگین بود که نمی دانست چه باید بکند.

و هنگامی که به کارخانه برگشت، برای خرس یک لباس کار آورد، و به او گفت ریشت را بزن، او مثل بقیه کارگران کارت حضور و غیاب را ساعت زد. ‌نگهبان کارخانه او را پشت ماشین بزرگی برد و به او گفت که چه باید بکند. ‌خرس سرش را تکان داد که یعنی چشم.

از آن به بعد خرس یک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز، هفته پس از هفته، و ماه پس از ماه پشت ماشین می ایستاد و کار می کرد.

برگ درختان که زرد شد، حس خستگی در بدن خرس شروع کرد به ریشه دواندن. ‌هر چه برگها بیشتر و شادمانه تر در باد پاییزی می رقصیدند، خرس بیشتر و بیشتر خسته می شد. همکارانش مجبور می شدند صبحها او را از تختخوابش بیرون بکشند و چندان نگذشت که، بی آنکه دست خودش باشد، پشت ماشین به خواب می رفت.

یک روز نگهبان کارخانه پیشش آمد و داد زد:‌ تو داری به تولید کارخانه لطمه می زنی. ‌ما اینجا به کارگر تنبل بی عرضه‌ای مثل تو احتیاج نداریم. ‌تو اخراجی!

خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسید:‌ اخراج؟ منظورت این است که من هر جا دلم بخواهد می‌توانم بروم. ‌نگهبان کارخانه داد زد:‌ نه، هیچ کس جلویت را نمی گیرد.

خرس فرصت را از دست نداد. ‌زود بقچه‌اش را برداشت و از کارخانه بیرون رفت.

یک شب و یک روز و سپس یک روز دیگر پیاده راه رفت. ‌او از میان برف کشان کشان به جنگل رفت. آن قدر رفت و رفت و رفت تا به یک غار رسید.

بیرون غار نشست و به خود گفت:‌ نمی‌دانم چه باید بکنم، ای کاش این قدر خسته نبودم. ‌او مدت بسیار درازی آنجا نشست به افق خیره شد، به زوزۀ باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش.

به خود گفت:‌ حتم دارم که یک چیز خیلی مهم را فراموش کرده‌ام، ولی آن چیز چیست؟ چه چیز را فراموش کرده‌ام؟

منبع مطلب : schoolmaster6.blogfa.com

مدیر محترم سایت schoolmaster6.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

داستان خرسی که می خواست خرس باقی بماند

درختان برگ میریختند و غاز های وحشی رو به جنوب پرواز میکردند.سردی باد خرس را می آزرد.او یخ کرده بود و خسته بود..بوی برف را در هوا شنید و از میان برگ های خشک که زیر پایش خش خش میکردند به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت..چندان نگذشت که در لانه ی گرم  و زیبایش به خوابی عمیق فرو رفت.خرس ها در تمام طول زمستان میخوابند.بیرون غار در جنگل باد میوزید و باران میبارید.

صبح یک روز برف زمین و درختان را پوشانید.زمستان آمده بود ولی خرس که در خواب بود خبری از آمدن آن نداشت..روزی حادثه ای اتفاق افتاد.آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و اره آوردند و درختان را یکی پس از دیگری بریدند و بر زمین انداختند..سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند.معماران و بنایان و سایر

کارگران سوار بر چند کامیون به کارخانه آمدند.زمین یخی چنان سفت و سخت بسته بود که حتی ماشین های بسیار سنگین هم به گل فرو نمیرفتند..وقتی بهار فرا رسید خرس از خواب بیدار شد.غار او اینک زیر کارخانه   بود..

خرس چند خمیازه کشید و از غار بیرون آمد.آفتاب چشمهایش را زد.به خود گفت:من حتما دارم خواب میبینم و چشمهایش را مالید.

ولی او بیدار بود و جنگل ناپدید شده بود.خرس با تعجب زل زد به کارخانه.ترسید.در همین لحظه که او ایستاده بود و با تعجب به کارخانه زل زده بود نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد:اوهوی عمو! چرا اونجا بیکار ایستادی؟

قلب خرس لحظه ای ایستاد.گفت:خیلی معذرت میخواهم از حضورتان آقا.ولی ملاحظه میفرمایید که من یک خرسم! نگهبان داد زد:یک خرس؟ حرفت خنده داره.تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف!

او آنقدر عصبانی بود که خرس را هل داد و برد پیش رئیس کارگزینی.

خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت:من یک خرسم آقا.خودتان ملاحظه میفرماییدکه من یک خرسم.

رئیس کارگزینی داد زذ:اینکه من چی میبینم چی نمیبینم به خودم مربوطه نه به تو.با انگشت خرس را نشان داد و گفت:من اینجا تو این اطاق خرس نمیبینم..یه کارگر تنبل و کثیف میبینم که باید حمام بره تا قیافه ی آدمیزاد پیدا کنه.

آنوقت خرس را هل داد و برد پیش معاون بخش اداری.

 معاون بخش اداری قضیه ی خرس را شنیده و خیلی عصبانی بود..وقتی خرس وارد اطاق شد معاون پشت میزش نشسته بود و داشت تلفنی به کسی میگفت:ما اینجا یک کارگر خیلی تنبل داریم که ادعا میکنه خرسه..بله قربان..میدونم وقت جنابعالی چقدر با ارزشه ولی چاره ای نیست جز اینکه خود جنابعالی چند کلمه ای بااین کارگر تنبل و کثیف صحبت کنین.او باید حمام هم بره.

رئیس بخش اداری آدم! پر فیس و افاده و بی حوصله بود.او داد نزد جیغ هم نکشید..فقط روزنامه ای را که داشت میخواند لحظه ای پس زد و گفت:اه چه موجود بوگندویی! آنوقت گلویش را صاف کرد و گفت:جناب رئیس میخواد ببیندش..ببریدش خدمت ایشان.

 جناب رئیس کله گنه ترین شخص در تمام کارخانه بود.او بیش از دیگران حقوق میگرفت و اطاقش بزرگترین اطاقی بود که خرس در کارخانه دیده بود.ولی چرخ های کارخانه بی وجود او هم میچرخید و او بیشتر وقتها بیکار بود و از بی حوصلگی دهن دره میکرد.او که تا دلت بخواهد فرصت داشت نشست و به حرفهای خرس خوب گوش دادو دست آخر گفت:جالبه! پس تو خرسی آره؟

خرس گفت:چه خوب که بالاخره کسی رو پیدا کردم  که حرفم را میفهمد!

جناب رئیس گفت:هوم زیاد هم به دلت خوش نیار.تا وقتی ثابت نکنی که حقیقتا خرسی من حرفت رو باور نمیکنم.

خرس پرسید:ثابت کنم؟

جناب رئیس جواب داد:بله! چون من میگم خرس های حقیقی رو فقط در باغ وحش ها و سیرک ها میشه پیدا کرد.

رئیس چون یقین داشت که مو لای درز حرفش نمیرود دستور داد خرس را با جیپ به نزدیکترین شهری ببرند که باغ وحش داشت و خودش نیز با اتومبیلش همراه او رفت.شهر دور بود و مسافرت خسته کننده..

خرس های باغ وحش همین که خرس غریبه را دیدند که از جیپ پیاده شده سرشان را تکان دادند و گفتند:نه جان من! این خرس خرس حقیقی نیست.خرس حقیقی که سوار جیپ نمیشه!مثل ما در قفس زندگی میکنه! و یک خرس هیمالیایی پیر گفت:یا در لانه ی خرس زندگی میکنه. خود این خرس سالهای سال در لانه ی خرس زندگی کرده بود.

 خرس با عصبانیت فریاد زد:شما اشتباه میکنید! من خرسم! من خرسم!

رئیس لبخند زد و گفت:نمیدونم چی هستی ولی میدونم که کله شقی! عیبی نداره به زودی میفهمیم کی حق داره.

تو شهر بزرگ بعدی یک سیرک هست.میریم اونجا تا تو حرفت رو ثابت کنی.

وبه شهر بزرگ بعدی رفتند.میگویند خرس های سیرک بسیار باهوشند چون از انسانها خیلی چیزها یاد گرفته اند..خرس های سیرک مدت زیادی به خرس غریبه چشم دوختند و بالاخره گفتند او شبیه خرس هست ولی خرس نیست..خرس ها در جایگاه تماشاچیان نمی نشینند..خرس ها میرقصند..تو میتونی برقصی آیا؟!

خرس با اندوه جواب داد:نه

کوچکترین خرس سیرک داد زد:میبینید؟ اون حتی نمیتونه برقصه! اون چیزی نیست جز یه مرد تنبل که لباس پشمی پوشیده و حمام نرفته..همه خندیدند..جناب رئیس هم خندید..خرس بیچاره به قدری ترسیده بود که نمیدانست چه باید بکند.

هنگامی که داشت به کارخانه برمیگشت در تمام طول راه یک بند به خود میگفت:ولی من خرسم.میدانم که خرسم..یک خرس حقیقی.چرا دیگران این را نمیفهمند آیا!؟ و هنگامی که به کارخانه برگردانده شد دیگر هیچ اعتراضی نکرد.

و هنگامی که به او گفتند ریشت را بزن ریشش را زد…

 او مثل بقیه ی کارگران کارت حضور و غیاب را ساعت زد..

 نگهبان کارخانه او راپشت ماشین بزرگی برد و به او گفت که چه باید بکند.خرس هم سرش را تکان داد که یعنی چشم هر چه گفتی انجام میدهم.ولی حتی کلمه ای از حرف های او را نفهمیده بود!

او جلوی ماشین بزرگی ایستاد.نمیدانست چه باید بکند ولی معلوم بود که سایر کارگران میدانند چه باید بکنند.

خرس نگاه سریعی به دور و برش انداخت و دید که کارگران تکمه های ماشین را فشار میدهند.نگهبان کارخانه برگشت و خرس ترسیده ی بیچاره یک تکمه را فشار داد..اتفاقی نیفتاد!

نگهبان داد زد:اوهوی عمو! خیال نداری کارت رو شروع کنی؟

خرس این بار تکمه رو محکمتر فشار داد.از ماشین صدایی در نیامد اما یک لامپ قرمز شروع کرد به چشمک زدن و همین نشان داد که خرس مشغول کار کردن است.

 از آن پس خرس یک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز هفته پس از هفته و ماه پس از ماه پشت ماشین می ایستاد و کار میکرد.

 گل های بهاری بیرون حصار های بلند کارخانه سر از دل خاک بیرون آوردند و سپس پژمردند و رفتند..علف های سبز زیر آفتاب داغ خشکیدند.خرس بیشتر شب های تابستان را بیدار میماند..سپس آسمان غرید و برق زد و چندان نگذشت که پائیز آمد.خرس هرگاه که فرصتی گیر می آورد پشت حصارهای سیمی کارخانه می آمد و پرواز غاز های وحشی را تماشا میکرد.

نگهبان کارخانه میگفت:ای ولگرد پیر! باز به خواب و خیال هات پناه برده ای؟

برگ درختان که زرد شد حس خستگی در بدن خرس شروع کرد به ریشه دواندن..هر چه برگ ها در باد پائیزی میرقصیدند خرس بیشتر و بیشتر خسته میشد.او بوی برف را در هوا میشنید و به خود میگفت:آخ..من خیلی خسته ام..خیلی خسته..

 همکارانش مجبور میشدند او را از رختخوابش بیرون بکشند و چندان نگذشت که بی آنکه دست خودش باشد پشت ماشین به خواب میرفت..

یک روز نگهبان کارخانه پیشش آمد و داد زد:تو داری به تولید کارخانه لطمه میزنی.ما اینجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتیاج نداریم..گمشو! تو اخراجی!

خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسید:اخراج؟..منظورت این است که من هر جا دلم بخواهد میتوانم بروم و هیچکسی جلویم را نمیگیرد؟

نگهبان کارخانه داد زذ:نه هیچکس جلوت رو نمیگیره..هر چه زودتر گورت رو گم کنی بهتر..دیگه نمیخوام چشمم بهت بیفته.

 خرس فرصت را از دست نداد.زودی بقچه اش را برداشت و از کارخانه بیرون رفت..

یک شب و یک روز و سپس یک روز دیگر پیاده راه رفت.از کناره ی بزرگراه ها میرفت چون آنطرف ها جاده ی دیگری نبود.سعی کرد اتومبیل هایی را که رد میشدند را بشمارد ولی او در کارخانه یاد گرفته بود که تا پنج بشمارد ولی او در کارخانه یاد گرفته بود که تا پنج بشمارد و از طرفی برف هم یک بند میبارید این بود که دست از شمردن اتومبیل ها برداشت..شب روز دوم خیس و یخ زده به تنها متلی رسید که در آن دور و بر ها بود.

 مدیر متل بیکار نشسته بود ولی تا چشمش به خرس افتاد وانمود کرد که سرش خیلی شلوغ است.او خرس را ابتدا مدت درازی در انتظار نگه داشت و سپس از او پرسید:چی میخوای؟

خرس مودبانه گفت:من خیلی خسته ام..یک اطاق واسه ی امشب میخواهم.

مدیر متل نگاهی به خرس انداخت و گفت:هه! یک اطاق میخوای؟ یک اطاق؟ بد نیست بدونی که ما به کارگر های کارخانه اطاق نمیدیم..خرس گنده ای مثل تو که جای خود داره!

خرس پرسید:چی گفتی؟

مدیر متل جواب داد:گفتم  ما به کارگر های کارخانه اطاق نمیدیم..خرس گنده ای مثل تو که جای خود داره!

 خرس گفت:اگر اشتباه نکنم شما گفتی خرس! پس شما باور میکنید که من یک خرس حقیقی ام؟

رنگ از صورت مدیر هتل پرید..دستش را دراز کرد و گوشی تلفن را برداشت ولی خرس دیگر برگشته بود و رفته بود حتی در متل را هم پشت سرش بسته بود.

 او از میان برف کشان کشان به جنگل رفت..

 او نمیدانست چه کاری خیال دارد در جنگل بکند ولی آنقدر رفت و رفت و رفت تا به یک غار رسید.بیرون غار نشست و به خود گفت:نمیدانم چه باید بکنم..چه نباید بکنم..ای کاش اینقدر خسته نبودم..دهن دره ای کرد و به خود گفت:ای کاش میدانستم چه باید بکنم.او مدت بسیار درازی آنجا نشست..به افق خیره شد به زوزه ی باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش.به خود گفت:حتم دارم که یک چیز خیلی مهم را فراموش کرده ام ولی آن چیز چیست؟..چه چیز را فراموش کرده ام؟

خرسی که می خواست خرس باقی بماند

نوشته ی :یورگ اشتاینر

ترجمه :ناصر ایرانی

منبع مطلب : amuzegarsheshom.blogfa.com

مدیر محترم سایت amuzegarsheshom.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

داستان خرسی که می خواست خرس بماند تفکر پژوهش ششم

تفکر و پژوهش

فعالیت خرسی که می خواست خرس بماند

داستان خوانی

قبل از خواندن داستان ابتدا به این سوالات دقت کنید!

1.      موجودی که در کارخانه استخدام شده بود . بالاخره خرس بود یا آدم ؟

2.      آیا باتغییر لباس   یا ظاهر  می توان اصل را تغییر داد؟

3.      چرا شخصیت اصلی داستان از وضعیت خود ناراضی بود؟

4.      آیا با تغییر فکر خود یا پذیرفتن وضعیت جدید مشکل او حل می شد؟

5.      چه مشکلاتی پیش روی موجودی که دچار تغییر هویت می شود وجود دارد؟

6.      به نظر شما برای شخصیت داستان خرس بودن بهتر است یا آدم بودن؟

7.      آیا می شود در زندگی انسانها نیز چنین مثال های پیدا کرد؟

حالا توجه شما را به داستان جلب می نمایم!

خرسی که می خواست خرس بماند

نویسنده یورگ اشتاینر

مترجم ناصر ایرانی

خلاصه داستان :

درختان برگ می ریختند و غاز های وحشی رو به جنوب پرواز می کردند.سردی باد خرس را می آزرد. او یخ کرده و خسته بود . بوی برف را در هوا شنید و به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت. در لانه ی گرم خود  به  خوابی عمیق فرو رفت. خرس ها در تمام طول زمستان می خوابند.

روزی حادثه ای اتفاق افتاد آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و ارّه آوردند درختان را یکی پس از دیگری بریدند.سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند وقتی بهار فرا رسید خرس از خواب بیدار شد.غار او اینک زیر کارخانه بود.خرس از غار بیرون آمد،با تعجّب به کارخانه زل زد.در همین لحظه نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد:اوهوی،عمو!چرا آنجا بیکار ایستاده ای؟

خرس گفت:معذرت میخواهم از حضورتان،آقا ولی من یک خرسم.

نگهبان داد زد:یک خرس؟تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف.او آنقدر عصبانی بود که خرس را برد پیش رئیس کارگزینی،خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت من یک خرسم،آقا.رئیس کارگزینی گفت:تو یک کارگر تنبل و کثیف هستی که باید حمام بروی تا قیافه ی آدمیزاد پیدا کنی.آن وقت خرس را پیش معاون بخش اداری برد.

وقتی خرس وارد اتاق معاون بخش اداری شد.داشت تلفنی به کسی می گفت:ما اینجا یک کارگر خیلی تنبل داریم که ادعا می کند خرس است؛و او را پیش رئیس بخش اداری فرستادم.وقتی خرس وارد اتاق رئیس بخش اداری شد.گفت چه موجود کثیفی،جناب رئیس می خواهد ببیندش.ببریدش خدمت ایشان.

جناب رئیس به حرف های خرس خوب گوش داد و دست آخر گفت:جالب است!پس تو خرسی،آره؟تا وقتی ثابت نکنی حقیقتا خرسی من حرفت را باور نمی کنم.

خرس پرسید:ثابت کنم؟جناب رئیس جواب داد:بله،چون من می گویم خرس های حقیقی را فقط در باغ وحش ها و سیرک ها می توان پیدا کرد.دستور داد که خرس را با جیپ به نزدیک ترین شهری ببرند که باغ وحش داشت.خود نیز با اتومبیلش همراه او رفت.

خرس های باغ وحش همین که خرس غریبه را دیدند سرشان را تکان دادند و گفتند:این خرس،خرس حقیقی نیست.خرس حقیقی که سوار جیب نمی شود.خرس حقیقی،مثل ما،در قفس زندگی می کند.خرس خشمگینانه فریاد زد:شما اشتباه می کنید.من خرسم! من خرسم!

جناب رئیس لبخند زد و گفت:تو شهر بزرگ بعدی یک سیرک هست.خرس های سیرک بسیار با هوش اند.میرویم آنجا تا تو حرفت را ثابت کنی.خرس های سیرک مدّت بسیار زیادی به خرس غریبه چشم دوختند و بالا خره گفتند:او شبیه خرس است ولی خرس نیست.خرس با اندوه جواب داد:نه.کوچکترین خرس سیرک داد زد:او چیزی نیست جز یک مرد تنبل که لباس پشمی پوشیده و حمام نرفته.همه خندیدند.جناب رئیس هم خندید.خرس بیچاره به قدری غمگین بود که نمی دانست چه باید بکند.

و هنگامی که به کارخانه برگشت،برای خرس یک لباس کار آوردند،و به او گفتند ریشت را بزن،او مثل بقیه کارگران کارت حضور و غیاب را ساعت زد.نگه بان کارخانه او را پشت ماشین بزرگی برد و به او گفت که چه باید بکند.خرس سرش را تکان داد که یعنی چشم.

از آن به بعد خرس یک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز،هفته پس از هفته،ماه پس از ماه پشت ماشین می ایستاد و کار می کرد.

برگ درختان زرد شد،حسّ خستگی در بدن خرس شروع کرد به ریشه دواندن.هر چه برگ ها بیشتر و شادمان تر در باد پاییزی می رقصیدند،خرس بیشتر و بیشتر خسته

می شد.همکارانش مجبور می شدند صبح ها او را از خواب از تختخوابش بیرون بکشند و چندان نگذشت که،بی آن که دست خودش باشد،پشت ماشین به خواب می رفت.

یک روز نگهبان کارخانه پیشش آمد و داد زد:تو داری به تولید کارخانه لطمه می زنی.ما اینجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتیاج نداریم.تو اخراجی!

خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسید:اخراج؟منظورت این است که من هرجا دلم بخواهد میتوانم بروم.نگهبان کارخانه داد زد:هیچ کس جلویت را نمی گیرد.

خرس فرصت را از دست نداد.زود بقچه اش را برداشت و از کارخانه بیرون رفت.یک شب و یک روز و سپس یک روز دیگر پیاده راه رفت.او از میان برف کشان کشان به جنگل رفت.آنقدر رفت و رفت و رفت تا به یک غار رسید.بیرون غار نشست و به خود گفت:نمی دانم چه باید بکنم.ای کاش اینقدر خسته نبودم.او مدّت بسیار درازی آنجا نشست و به افق خیره شد،به زوزه باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش.

به خود گفت:حتم دارم که یک چیز خیلی مهم را فراموش کردهام ، ولی آن چیز چیست؟ چه چیز را فراموش کرده ام ؟

منبع مطلب : masoudyousefi13.blogfa.com

مدیر محترم سایت masoudyousefi13.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

جواب کاربران در نظرات پایین سایت

مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

ناشناس : اصلان خوب نبود😔😔😔😔😔😔

دنیا : سلام اگه جوابای درس را میداد بهتر میشد ممنون

NI : اسخ سوال۱_خرس بود، زیرا زمستان را می خوابید و اوایل پاییز خواب آلود بود. یعنی ویژگی های یک خرس را داشت. پاسخ ۲_هویت اصلی اش را فراموش کرده بود یادش رفته بود خرس است. پاسخ ۳_خرس بودن زیرا داستان با آن جالب تر می شود. پاسخ ۴_خیر پاسخ ۵_ ناراحتی_فراموش کردن هویت اصلی و واقعی

🌸🌸🌸 : امیدوارم که از پاسخ های من خوشتون اومده باشه 💞

☯️☯️☯️☯️ : خرسه از بس مثل ادما کار ورده بود فراموش کرده بود که خرسه

pari : سلام ما که نگفتیم داستان برا ما بگو من میخواستم سوالات بنویسم ولی سوال نبود خلاصه کنم براتون که کاش سوالارو هم میذاشتین…

دوست شما : خرس ، زیرا او در زمستان به خواب عمیقی فرو رفته بود خرس ها معمولاً در زمستان به خواب عمیقی فرو می روند

🌸🌸🌸 : ۱_ خرس 🐻 چون اوایل پاییز خواب آلود بود و در زمستان می‌خوابید . ۲_ هویت خود را فراموش کرده بود . ۳_ خرس 🐻 چون داستان جالب تر میشود . ۴_ خیر . ۵_ ناراحتی ، فراموشی هویت اصلی ، … ۶_ بله ، برای مثال وقتی که آدم نیکوکار با دوست ناباب دوست شود ، باعث میشود که هویت اصلی خود را فراموش کند .

شیرین : پیام داستان اینه که ما نباید تحت هر شرایطی هویت اصلی و واقعیمون رو فراموش کنیم

دکمه بازگشت به بالا