امام‌شناسی1

فهرست سوالات

کلیات
چیستى امامت
پرسش 1 . امامت چیست، چه ارکانى دارد و دغدغه اصلى در امامت کدام است؟
چرایى امامت
پرسش 2 . امامت چه ضرورتى دارد؟ دیدگاه شیعه و سنى در این باره چیست؟
پیامبر و امام
پرسش 3. تفاوت پیامبر با امام در چه مواردى مى باشد؟
جایگاه امامت
پرسش 4 . امامت از اصول اعتقادى است یا فروع عملى؟ نظر شیعه و سنى در این باره چیست و چه نتایجى در پى دارد؟
امامت و خاتمیت
پرسش 5 . امامت چه نسبتى با خاتمیت دارد؟ آیا با آن در تعارض است؟
امامت در نگاه شیعه و سنى
پرسش 6 . اختلاف شیعه و سنى درباره امامت چیست و از کجا نشأت مى گیرد؟
نظام موروثى یا دمکراتیک
پرسش 7 . یکى از دوستان اهل سنت مى گوید: امامت در شیعه نظام موروثى است، اما در اهل سنت براساس انتخاب مردم و دمکراتیک است. پاسخ آن چیست؟
امامت در قرآن
قرآن و امامت
پرسش 8 . آیا قرآن به مسأله امامت پرداخته است؟ در مهندسى فکرى قرآن امامت چه جایگاهى دارد؟
پرسش 9 . آیا از طریق قرآن مى توان امامت على بن ابى طالب را اثبات نمود؟ چه آیاتى بر این مسأله دلالت دارند؟
آیه ولایت
پرسش 10 . آیه ولایت چیست؟ آیا این آیه در ولایت حضرت على علیه السلام نازل شده است؟ نظر اهل سنت در این باره چیست؟
آیه اولى الامر
پرسش 11 . شیعه مى گوید: آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» دلیل بر ولایت بلافصل حضرت على علیه السلام است، این آیه چگونه بر این مطلب دلالت دارد؟
پرسش 12 . دیدگاه اهل سنت در رابطه با آیه اولى الامر چیست و چه نقدى بر آن وارد است؟
آیه ابلاغ
پرسش 13 . آیا آیه «ابلاغ» مربوط به امامت حضرت على علیه السلام است؟ این مسأله چگونه اثبات مى شود؟ 
آیه اکمال
پرسش 14 . آیه اکمال دین چیست؟ آیا این آیه مربوط حضرت على علیه السلام است؟ به چه دلیل؟
قرآن و نام امامان
پرسش 15 . اگر امامت اهل بیت از ارکان دین است چرا نام امام على و دیگر امامان به صراحت در قرآن ذکر نشده تا موجب اختلاف و انحراف اذهان نشود؟
امامت در سنت نبوى
امامت در روایات
پرسش 16 . در روایات پیامبر و اهل بیت امامت چگونه تصویر شده و بر چه نکاتى تأکید شده است؟
پرسش 17 . چه سخنانى از پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله در مورد ولایت و امامت حضرت على علیه السلاماست؟ به طور کلى پیامبر چگونه و تا چه اندازه به این مسأله پرداخته اند؟
حدیث ثقلین
پرسش 18 . حدیث ثقلین چه مى گوید و نقش آن در اثبات امامت حضرت على علیه السلام و دیگر امامان چیست؟
پرسش 19 . در حدیث ثقلین بعضى ها «کتاب الله و عترتى» مى خوانند و برخى «کتاب الله و سنتى» کدامیک صحیح است؟ توضیح دهید.
واقعه غدیر
پرسش 20 . جریان غدیر را شرح دهید و توضیح دهید که تا چه اندازه قطعیت دارد؟
پرسش 21 . آیا غدیر خم دلیل بر امامت حضرت على علیه السلام است؟ شیعه چه دلیلى بر این مطلب دارد؟
اهل سنت و غدیرخم
پرسش 22 . آیا اهل سنت مسأله غدیر را قبول دارند؟ اگر قبول دارند آن را چگونه توجیه مى کنند و چه پاسخى براى آن وجود دارد؟

کلیـات

چیستى امامت
پرسش 1 . امامت چیست، چه ارکانى دارد و دغدغه اصلى در امامت کدام است؟

معناى لغوى
«امامت» در لغت؛ پیشوایى1، پیشروى، زمامدارى و رهبرى همگانى است.2 «امام» نیز به معناى پیشوا، پیشرو، الگو، راهنما و کسى یا چیزى است که پیروى مى شود.3
معناى اصطلاحى
«امامت» در اصطلاح علم کلام عبارت است از: «جانشینى از پیامبر اسلام در زمامدارى و رهبرى فراگیر امت در امور دینى و دنیوى و حفظ و حراست از دین به گونه اى که پیروى از امام بر همه امت واجب است».
براساس این تعریف مؤلفه هاى اساسى امامت عبارت است از:
یک. جانشینى پیامبر
امام کسى است که پس از پیامبر بر مسند او مى نشیند.
قید جانشینى از پیامبر را غالب متکلمان شیعى تصریح کرده اند.
در میان اهل سنت نیز کسانى چون ماوردى، آمدى، ابن خلدون، قاضى ایجى و تفتازانى در تعریف امامت آورده اند.4 این قید دو نکته درخور اهمیت در پى دارد:
1-1. از سویى بیانگر تمایز امامت و نبوت است. از جمله تمایزات این است که پیامبر وحى رسالى دریافت و آن را ابلاغ مى کند؛ ولى امام دریافت کننده وحى نیست.
2-1. از دیگر سو بیانگر پاره اى تشابهات و اشتراکات امام و پیامبر است. بر این اساس امام ادامه دهنده راه پیامبر و عهده دار وظایف و رسالت هاى اوست. این مسأله لوازم و توابعى دارد که جداگانه قابل بررسى است.
دو. رهبرى فراگیر
پیشوایى، زمامدارى یا ریاست عامه بیانگر این ویژگى است که امامت محدود به پاره اى از مناصب چون قضاوت، فرماندهى نیروهاى نظامى و انتظامى، و یا حکومت در واحدهاى سیاسى خرد چون ایالت ها، استان ها و شهرهاى جامعه اسلامى نیست؛ بلکه امامت بالاترین منصب در جامعه دینى پس از پیامبر گرامى اسلام است. بنابراین فراگیرى ریاست و پیشوایى امام دو جنبه اساسى دارد:
2-1. فراگیرى از جهت جغرافیاى انسانى. پیشوایى و زمامدارى امام محدودیت منطقه اى در بخشى از جغرافیاى اسلامى و یا محدودیت شخصى و جمعیتى ندارد. امت اسلامى امتى یکپارچه است و رهبرى امام همه امت را پوشش مى دهد.
2-2. فراگیرى از جهت زمینه ها و ابعاد و اضلاع حکومت؛ به این معنا که پیشوایى و زمامدارى امام محدود به عرصه خاصى از فعالیت هاى سیاسى و اجتماعى نیست؛ بلکه همه ابعاد مدیریت کلان جامعه سیاسى اسلامى را شامل مى شود. به عبارت دیگر امام در رأس هرم قدرت قرار دارد.
سه. دین مدارى
پاره اى از قیود به کار رفته در تعریف امامت نشانگر دین مدارى و غیرسکولار بودن اندیشه امامت است، از جمله:
3-1. قید نیابت از پیامبر به عنوان آورنده شریعت نشانگر خاستگاه دینى امامت است و از این جهت با نظام هاى سیاسى سکولار و عرفى بنیاد تمایز مى یابد.
3-2. دربرگیرى امور دینى نشانگر غایات دینى امامت و تمایز آن از دنیامدارى انحصارى و سکولاریسم غایى است. بنابراین امامت هم دینى بنیاد است و هم دینى مآل.
چهار. اطاعت پذیرى
وجوب اطاعت از امام نشانگر ولایت داشتن امام است. به عبارت دیگر امام صرفا ارشادکننده و موعظه گر نیست؛ بلکه پیشوایى است که امت در امور دین و دنیا از او پیروى مى کنند. و پیروى از او همچون پیروى از پیامبر واجب و لازم است.
از آنچه گذشت روشن مى شود که دغدغه اصلى در امامت عبارت است از: «استمرار جامع و همه جانبه خط رسالت در جامعه بشرى؛ حفظ و گسترش هدایت ها، تعالیم و ارزش هاى دینى، تربیت و مدیریت کلان اجتماع براساس آموزه ها و غایات مکتب سعادتبخش اسلام و تأمین اهداف و نیازهاى دنیوى انسان ناظر به مصالح جاودان و کمال و سعادت ابدى».

چرایى امامت
پرسش 2 . امامت چه ضرورتى دارد؟ دیدگاه شیعه و سنى در این باره چیست؟

یک. اجماع بر ضرورت رهبرى دینى
اصل لزوم امامت امرى بدیهى و مورد اتفاق همه اندیشمندان و عالمان شیعه و سنى است.
ابن خلدون اندیشمند نامدار اهل سنت مى نویسد: «امامت و رهبرى براى جامعه بشرى یک ضرورت است».5
او سیاست و مدیریت را به سه گونه تقسیم کرده است:
1. سیاست غریزى که مبتنى بر تمایلات و خواسته هاى طبیعى غریزى بشر است. چنین سیاستى به استبداد و خشونت مى انجامد.
2. سیاسیت خرد بنیاد، که مبتنى بر یافته هاى دانش و اندیشه بشرى است. این قسم بر گونه پیشین برترى دارد اما نسبت به گونه سوم در رتبه فروترى قرار دارد.
3. سیاست دینى که مبتنى بر قوانین و آموزه هاى شرعى است. برخلاف دیگر گونه ها در چنین سیاستى مصالح معنوى و اخروى بشر جایگاه اصیل خویش را باز یافته و منافع و مصالح دنیوى بشر ناظر به آن تنظیم مى شود. پیشاهنگان این گونه رهبرى دو دسته اند: پیامبران و جانشینان آنها.

دو. ضرورت پاسدارى از دین
با توجه به این که:
اولاً: بعثت انبیاء همیشگى نیست و با رسالت حضرت ختمى مرتبت گزینش انبیاء به آخر رسید.
ثانیا: با وجود آزمندى ها و هواخواهى ها در انسان امکان ایجاد انحراف و تحریف در دین الهى و به استخدام در آوردن آن در جهت منافع نامشروع خود همواره وجود دارد. افزون بر آن تفسیرهاى نادرست و ناصواب از دین نیز زمینه اى براى گسترش تحریفات و عدم مصونیت دین از تحریف است. در چنین وضعیتى رفته رفته هدایتگرى دین از دست رفته و چه بسا در مسیر اغواگرى انسان به پدیده اى متمایز با فلسفه اساسى خود تبدیل مى شود.
دکتر یثربى در این باره مى نویسد:
«اگر چنین فرض کنیم که قوانین و تعالیم الاهى، براى آخرین بار اعلام شده و نبوت ختم گردد، بعد از آن این معارف و نظام مبتنى بر آنها، بى حمایت و هدایت از طرف خداوند رها گردد، بدون تردید، این بشر طمع ورز و استخدام کننده، همین معارف و نظام را هم مورد طمع و استخدام قرار داده، در راه اغراض و امیال خود به تحریف آن ها پرداخته، مردم را از دست یافتن و عمل به آن معارف محروم مى سازد. وقتى که این کار پیش از ختم نبوت اتفاق مى افتاد، پیامبر بعدى، به اصلاح تحریف ها و انحرافات پرداخته، تعالیم اصیل آسمانى را احیا مى کرد.
اما در دوران ختم نبوت، اگر مسأله امامت را نپذیریم، دیگر کسى با الهام و عنایت الاهى، به حمایت و هدایت بشر نمى پردازد و چنین شرایطى از دو جهت سبب هلاکت اکثریت مى شود:
یکى از آن جهت که قسمت عمده مردم روى زمین، هنوز اسلام را نپذیرفته اند، براى همیشه در کفر باقى مى مانند.
و دیگرى از آن جهت که دین اسلام در اثر تحریف و استخدام این و آن، چنان که مى بینیم اثر هدایت و حمایتى خود را از بشر، نداشته و در نتیجه مسلمانان به وضع بدى دچار خواهند شد. چنان که عملاً مى بینیم از اختلاف اعتقادى گرفته تا تقسیمات سیاسى که همدیگر را نه تنها حمایت نمى کنند، بلکه تحقیر و تخریب هم مى کنند. و معلوم است که در چنین شرایطى اکثریت مردم از هدایت آسمانى بهره نگرفته، و نسبت به دین بر حق آسمانى قاصر و مقصر به شمار رفته و اهل نجات نخواهند شد. بنابراین، نتیجه دین که باید نجات و خیر اکثریت مى شد، شر و شقاوت اکثریت خواهد شد»6.
او در تبیین روشن تر ضرورت امامت به واقعیت تاریخى استناد جسته، مى نویسد:
«تجربه تاریخى ما، از جریان کار پس از رحلت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز، براى اهل تحقیق، دلیل روشنى از ضرورت تحقق امامت است. نظام دینى که به دست پیامبر و یارانش در مدینه تأسیس شد، از همان آغاز مورد تهدید آزمندان و قدرت طلبان قرار گرفت. و این تهدید که در آغاز آشکار بود، با تثبیت قدرت اسلام که با فتح مکه تحقق یافت، حالت پنهانى و زیرزمینى پیدا کرد و در انتظار فرصت مناسب ماند. عوامل این تهدید، از هرگونه زمینه سازى و توطئه، براى فراهم آوردن شرایط علنى شدن و اقدام عملى خود، غافل نبودند. تا آنکه پس از حدود سى سال از درگذشت پیامبر این تهدید عملاً کامیاب شده و عوامل تهدید، قدرت را به دست گرفتند و نظام «خلافت» را به «سلطنت» تغییر دادند»7.
بنابراین نه تنها بدون امامت حق، دین هرگز به هدف نهایى خود که هدایت و حمایت همه انسان ها در همه اعصار و در همه جهان است نخواهد رسید، چه بسا در جهت خلاف نیز از آن سوء استفاده شده و به ضد خود تبدیل گردد.
افزون بر آنچه گذشت ادله دیگرى بر ضرورت امامت وجود دارد که رعایت اختصار ما را از ذکر آن ها باز مى دارد.8

پیامبر و امام
پرسش 3. تفاوت پیامبر با امام در چه مواردى است؟
«شأن نبى» آن است که راه را بر مردم آشکار کند؛ امّا امام، مردم را راهبرى مى کند و به پیمودن راه وا مى دارد. براین اساس مقام امامت از نبوت بالاتر است و به همین دلیل، ابراهیم خلیل، مدت ها پس از آنکه به پیامبرى رسید و پس از پیروزى در امتحان هاى متعدد، به مقام امامت نایل آمد.9
برترى مقام امامت از مقام نبوت، به معناى آن نیست که شخص «امام»، از شخص «نبى» برتر و بالاتر است؛ زیرا بسیارى از پیامبران ـ از جمله پیامبر اسلام ـ علاوه بر مقام «نبوت»، داراى مقام «امامت» نیز بوده اند.
«امام» کسى است که در عصر خود، در نقطه اوج و قله هرم هستى قرار دارد. به همین جهت باطن امام، همانند باطن پیامبر، با نور «ولایت حق» روشن بوده و با عالم حقایق و معانى غیبى ارتباط دارد. امام، همانند پیامبر، واسطه فیض میان خلق و حق تعالى، عامل ارتباط خلق با حق و حافظ حریم وحى و شریعت است. امّا پیامبر نیست؛ یعنى، مقام و شأن و مسئولیت نبوّت و رسالت را به او نداده اند. براساس روایات، امامان دست آموز «الهام غیبى»اند. آنان صداى غیب را مى شنوند، اما فرشته را نمى بینند؛ برخلاف پیامبر که سخن فرشته را مى شنود و گاه خود ملک را مى بیند، نه اینکه تنها صدا را بشنود10.

جایگاه امامت
پرسش 4 . امامت از اصول اعتقادى است یا فروع عملى؟ نظر شیعه و سنى در این باره چیست و چه نتایجى در پى دارد؟

دیدگاه شیعه:
در نگاه عالمان شیعه به استناد پاره اى از نصوص و دلایل عقلى امامت مسأله اى کلامى و اعتقادى است. در این نگرش فلسفه انگیزش انبیاء با فلسفه نصب و تعیین امام از سوى خداوند یکى است و آنچه موجب مى شود که خداوند پیامبرانى را براى هدایت بشر برگزیند، نیز ایجاب مى نماید که در دوران خاتمیت امامانى را در راستاى عهده دارى تداوم و استمرار وظایف پیامبر نصب نماید. برخى از نتایج این دیدگاه این است که:
اولاً، امام به لحاظ آنکه جانشین پیامبر است باید در همه فضایل، کمالات و سجایاى اخلاقى از عموم مردم برتر باشد. او باید داراى مقام عصمت و مصونیت از گناه و خطا و بهره مند از علم وسیع باشد.
ثانیا، مردم در نصب و انتخاب او نقشى ندارند. تشخیص مصداق امام با شرایطى که باید دارا باشد تنها از سوى خداوند امکان پذیر است و تنها او صلاحیت تعیین و نصب امام را دارد.
دیدگاه اهل سنت:
غالب اهل سنت امامت را امرى فرعى و در حوزه احکام مکلفان مى دانند. امام الحرمین جوینى، غزالى، سیف الدین آمدى، تفتازانى و… بر این مسأله تصریح کرده اند. البته در میان اهل سنت هم کسانى چون قاضى بیضاوى و علامه اسد وشنى امامت را جزو اصول دانسته اند.11
براساس دیدگاه اهل سنت امامت منصبى عادى و غیرالهى است، بنابراین کاملاً عرفى و زمینى شده و از گردونه نصب و تعیین الهى خارج مى گردد. در این نظریه ملاک و ضابطه جامع و شفافى پیرامون شرایط امام و چگونگى تعیین او وجود ندارد. در این باره بعدا سخن به میان خواهد آمد.12

امامت و خاتمیت
پرسش 5 . امامت چه نسبتى با خاتمیت دارد، آیا با آن در تعارض نیست؟

امامت نه تنها تعارضى با خاتمیت ندارد بلکه از لوازم شریعت خاتم مى باشد، براى روشن شدن مسأله باید ابتدا معناى خاتمیت، امامت و سپس شئون پیامبر و امام را مورد بررسى قرار داد:
خاتمیت
ختم نبوت و شریعت در اسلام به این معناست که پس از پیامبر اسلام، دیگرى به رسالت مبعوث نخواهد شد و شریعت دیگرى جایگزین شریعت اسلام نمى شود.
قرآن مجید به صراحت پیامبر اسلام را آخرین پیامبر خوانده و فرموده است: «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ»13؛ «محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، او فرستاده خدا و آخرین پیامبر است».
احادیث نبوى نیز بر همین معنا تأکید نموده و ختم نبوت را با آن حضرت به صراحت اعلام نموده است. از جمله پیامبر صلى الله علیه و آله در حدیث منزلت خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند: «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، جز آنکه پس از من پیامبر دیگرى نخواهد آمد».14
بنابراین خاتمیت مساوى با جاودانگى، نسخ ناشوندگى و بدیل ناپذیرى آیین اسلام تا پایان حیات بشر بر روى کره زمین است. در نتیجه هیچ شریعت دیگرى جز اسلام نزد پروردگار مورد قبول و پسندیده نیست.
امامت
امامت در اصطلاح علم کلام عبارت است از: «جانشینى پیامبر اسلام در زمامدارى و رهبرى فراگیر امت در امور دینى و دنیوى و حفظ و حراست از دین آنسان که پیروى از امام بر همه امت واجب باشد».15
شئون پیامبر
به اجماع همه مسلمانان، پیامبر صلى الله علیه و آله داراى شئون مختلفى بوده اند، از جمله:
1. دریافت و ابلاغ وحى؛ این همان شأن اساسى نبوت و به تعبیر دیگر گوهر پیامبرى است. قرآن مجید بر چنین رسالتى نسبت به همه پیامبران و به ویژه پیامبر اسلام تأکید کرده است.16
2. تبیین و تفسیر وحى؛ بیان معصومانه و توضیح آموزه هاى وحیانى براى امت و رفع هر گونه اختلاف در فهم و کشف و تفسیر دین از جمله وظایف پیامبر است.
قرآن در این باره مى فرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»؛ «و کتاب (قرآن) را بر تو فرو فرستادیم تا براى مردم آنچه را که به سوى ایشان نازل شده است بیان و تفسیر نمایى».17
قرآن مجید تفسیر معصومانه پیامبر از دین را رافع هر گونه اختلاف و مرجع نهایى قلمداد کرده است.18
3. ولایت و زمامدارى امت؛ از شئون پیامبر اسلام تأسیس دولت اسلامى و رهبرى و مدیریت کلان اجتماع در چارچوب قوانین الهى بوده است. قرآن در موارد مختلف به ابعاد گوناگون این مسأله پرداخته و بر ولایت و رهبرى آن حضرت و اطاعت و فرمانبردارى امت از آن حضرت در مسائل سیاسى، اجتماعى و اقتصادى تأکید کرده است.19
اکنون باید دید خاتمیت در کدام یک از شئون پیامبر جارى است و در کدام یک جارى نمى باشد. آن گاه مى توان رابطه امامت و ختم نبوت را مورد سنجش قرار داد. مسلما مراد از «ختم نبوت» ختم همه شئون پیامبر اسلام نیست، بلکه شأن نبوت ایشان است و گوهر نبوت همان دریافت و ابلاغ وحى است. بنابراین ختم نبوت منحصر به شأن نخست است و ربطى به دیگر شئون ندارد و از طرف دیگر امامت استمرار نقش پیامبر در دو حوزه دیگر یعنى تبیین و تفسیر دین و حوزه مدیریت و رهبرى امت اسلام است. بنابراین:
اولاً، هیچ تعارضى بین ختم نبوت و امامت وجود ندارد.
ثانیا، امامت لازمه ختم نبوت است. زیرا اگر چه با ارسال کامل ترین وحى تشریعى نیاز به تجدید بعثت و نبوت تشریعى برطرف شد و با قرار گرفتن مسئولیت دعوت و ارشاد و تبلیغ دینى بر دوش عالمان نیاز به نبوت تبلیغى نیز برطرف گردید.20 اما درست از همین رو نیاز به امام در امت ختمیه رخ مى نماید.
استاد مطهرى در این باره مى نویسد: «امام مرجعى است براى حل اختلافات، شاخصى است براى حل اختلافاتى که منشأ آن هم خود علما هستند». به عبارت دیگر قرار گرفتن عالمان در مسند تبلیغ، استنباط و تفسیر دین لاجرم در پى دارنده فهم ها، گرایش ها و تفسیرهاى مختلف و متعارض از دین خواهد شد و بدون وجود مرجعى که از عصمت و حجیت در فهم و تبیین دین برخوردار باشد و رأى او فصل الخطاب همه آراى متعارض باشد اختلاف از میان امت ها دامن برنمى چیند. بنابراین تصحیح و باز پیرایى فهم دین و حفظ و انسجام جامعه دینى در گرو وجود امام معصوم و رهبرى ها و هدایت هاى اوست.21 بنابراین دوام و پایندگى اسلام با امامت قرین است و از همین رو در نگاه قرآن امامت یکى از ارکان مهم دین و شرط کمال آن است.
افزون بر مطالب بالا، آنچه در پاسخ دومین پرسش این دفتر پیرامون ضرورت امامت آمد، بر تلازم خاتمیت و امامت گواهى مى دهد.

امامت در نگاه شیعه و سنى
پرسش 6 . اختلاف شیعه و سنى درباره امامت چیست و از کجا نشأت مى گیرد؟
به رغم آنکه شیعه و سنى هر دو امامت را امرى لازم و اجتناب ناپذیر مى دانند، و نیز اینکه هر دو تعاریف به ظاهر مشابهى از امامت دارند، اما در عین حال تفاوت هایى بنیادین در دیدگاه آنها وجود دارد که نشانگر دو هویت متفاوت تحت یک نام است. عمده این تفاوت ها عبارت است از:
یک. تفاوت در کارکرد امامت
امامت در نگرش شیعه تداوم راه نبوت در دوران خاتمیت و در نگاه اهل سنت صرفا یک تئورى حکومت است. از نظر شیعه و سنى پیامبر صلى الله علیه و آله حداقل داراى سه مقام بوده:
1. دریافت و ابلاغ وحى رسالى
2. تبیین معصومانه و بدون خطاى وحى
3. زمامدارى و مدیریت کلان جامعه اسلامى.
از نظر هر دو گروه پس از رحلت پیامبر، وحى رسالى – نه وحى به معناى الهام و تحدیث – براى همیشه قطع گردید و هیچ کس نمى تواند عهده دار چنین مقامى شود. اما دو مقام دیگر چه وضعى دارند؟ از نظر شیعه این دو مقام نیز بر عهده کسى است که خدا او را تعیین کرده است. چنین کسى همچون پیامبر گفتار و رفتارش عین دین و صواب است و بر همگان حجت مى باشد. بنابراین او مرجع دینى مردم است. اما مرجعى خطاناپذیر و وحدت بخش آراى متعارض، نه در حد یک مجتهد جایزالخطا. از طرف دیگر او عهده دار رهبرى و زعامت جامعه اسلامى است و فرمانش در امور سیاسى و اجتماعى واجب الاتباع مى باشد.22
افزون بر آن اکثریت قریب به اتفاق شیعه امامیه امام را انسان کامل و داراى مقام ولایت باطنى و حجت زمان و واسطه فیوضات الهى مى دانند. این مرتبه از امامت که اهل عرفان از شیعه اقتباس کرده اند اوج مفهوم امامت است.
علامه طباطبائى پس از بیان اینکه در پس ظاهر زندگى و احکام شریعت باطنى زنده و پویا به نام «ولایت» وجود دارد، بر آن مى شود که احکام و ظواهر دینى بدون یک واقعیت باطنى که اصل آن است تصورپذیر نیست و آنچه دلالت بر ثبوت و دوام نهاد نبوت و احکام و مقررات شرعى در جهان بشرى دارد؛ دلالت بر ثبوت و دوام و فعلیت نهاد ولایت دارد.
او سپس مى گوید: کسى که عامل درجات قرب و امیر قافله اهل ولایت بوده و رابطه انسانیت را با این واقعیت حفظ مى کند در لسان قرآن23 «امام» نامیده مى شود.
امام یعنى کسى که از جانب حق سبحانه براى پیشروى صراط ولایت اختیار شده و زمام هدایت معنوى را در دست گرفته. ولایت که به قلوب بندگان مى تابد، اشعه و خطوط نورى هستند از کانون نورى که پیش اوست، و موهبت هاى متفرقه، جوى هایى هستند متصل به دریاى بیکرانى که نزد وى مى باشد.24
بنابراین امامت نزد شیعه سه کارکرد اساسى دارد:
1. رهبرى سیاسى و اجتماعى،
2. مرجعیت دینى،
3. ولایت باطنى.
در نظر اهل سنت امامت به معناى دوم و سوم وجود ندارد. آنها امامت را تنها در حد زعامت و رهبرى سیاسى و اجتماعى باور دارند.25
دو. تفاوت در جایگاه
جایگاه امامت نیز نزد شیعه و سنى متفاوت است. فروکاستن امامت به رهبرى سیاسى و اجتماعى امت شأن امامت را در حد مسأله اى فرعى و ناظر به رفتار مکلفان فرو مى کاهد، اما در نظر شیعه امامت مسأله اى کلامى است و به فعل الهى و رابطه خدا با انسان بازگشت مى کند.
نصب امام از سوى خدا همچون انگیزش پیامبر لطفى از جانب پروردگار جهت نزدیکتر شدن اختیارى بندگان به شناخت و انجام تکالیف خود و حداکثر بهره مندى از عنایات و فیوضات الهى است.26
سه. تفاوت در مبدأ مشروعیت
از آنچه گذشت روشن مى شود که مبدا مشروعیت امام در تفکر شیعى نصب و تعیین خداوند است. هم چنان که انگیزش پیامبر امرى زمینى و بشرى نیست و خدا مى داند چه کسى شایستگى دریافت و ابلاغ و انجام رسالت الهى را دارد. «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»27. هم چنین تنها اوست که مى داند چه کسى شایستگى تداوم بخشیدن به راه پیامبر، تبیین معصومانه دین، ولایت باطنى نفوس و رهبرى امت براساس آموزه هاى ناب دینى را بدون کمترین تخلف و اشتباه داراست و لاجرم تنها مرجع ذى صلاح در این عرصه خداوند است.
در مقابل اهل سنت برآنند که امامت امرى زمینى و بریده از آسمان است. البته اینکه زمینیان چگونه و براساس چه ضوابط و معیارهایى در این باره اقدام کنند مسأله اى است که جداگانه جاى بررسى دارد.28
چهار. تفاوت در شرایط
از نظر شیعه امام باید داراى عصمت و علم به تمام حقایق و معارف و احکام شریعت و افضل مردم در همه کمالات انسانى به ویژه آنچه در راستاى اهدف و کارویژه هاى امامت و رهبرى است باشد.29 اهل سنت به رغم آنکه امامت را به ریاست در امور دین و دنیا معنا کرده اند نه تنها عصمت و افضلیت را شرط نمى دانند بلکه برخى از آنان همچون قاضى القضات ابویعلى و سعدالدین تفتازانى حتى علم به امور دینى و عدالت که حداقل شرایط لازم براى حکومت دینى است را شرط ندانسته و بر جواز امامت فاسق و جاهل بیگانه تصریح کرده اند!30
بدون شک چنین امامتى به استفاده ابزارى از دین توسط ظالمان و جاهلان خواهد انجامید. تاریخ حکومت هاى بنى امیه و بنى عباس گواه روشنى بر آفات چنین نگرشى در باب امت و رهبرى است.
پنج. تفاوت در مصداق
با توجه به آنچه گذشت مصداق امامان نزد شیعه و اهل سنت تفاوت بارز و آشکارى پیدا مى کند، زیرا شرایطى که شیعه براى امامت قائل است در پیشوایان اهل سنت یافت نمى شود و آنان نیز مدعى وجود چنین شرایطى در آنها نیستند. تنها مصادیق مشترک و مورد قبول شیعه و سنى در امامت و رهبرى – با حفظ همه تفاوت هاى معیارى – حضرت على علیه السلام و امام حسن مجتبى علیه السلام در دوران کوتاه خلافتشان مى باشند. پیش و پس از آن دو مصداق مشترکى یافت نمى شود، زیرا امامان اهل سنت هیچ یک از شرایط مورد قبول شیعه را نداشته اند.

نظام موروثى یا دمکراتیک
پرسش 7 . یکى از دوستان اهل سنت مى گوید: امامت در شیعه نظام موروثى است، اما در اهل سنت براساس انتخاب مردم و دمکراتیک است، پاسخ آن چیست؟
ادعاى فوق نه با اندیشه امامت نزد شیعه سازگارى دارد، نه با دیدگاه اهل سنت. توضیح اینکه:
یک. صرف وجود امامت در خاندان پیامبر مساوى با نظام موروثى نیست، زیرا در نظام سلطنتى موروثى معیار و ملاک دیگرى براى زمامدارى غیر از وابستگى نسلى وجود ندارد و به صرف ارتباط و پیوستگى نسلى حاکم حق حکومت دارد، اما امامت شیعه دربردارنده یک نظام سیاسى معیارگرا و شایسته سالار است. از نظر شیعه امامت منصبى است الهى و امام داراى شرایطى تعیین شده در شریعت مى باشد که برخى از آنها عبارتند از: عصمت، علم الهى، مشروعیت الهى و نص قطعى بر انتصاب از جانب خداوند. ضمن آن که امام فقط رهبر سیاسى نیست و مرجع دینى و داراى ولایت باطنى و عرفانى نیز مى باشد و اینها همه با شرایط یاد شده تلائم دارد. بنابراین اندیشه امامت در شیعه به معناى لزوم وجود شرایط یاد شده در امام است و تحقق آن در عترت پیامبر امرى ثانوى است و معیار و ضابطه اصلى امامت به حساب نمى آید.
دو. وقتى سخن از دمکراسى یا دمکراتیک بودن حکومت مى رود باید توجه داشت که از کدام نوع دموکراسى سخن مى گوییم.
دموکراسى انواع و مدل هاى گوناگونى دارد و به گونه هاى مختلفى تقسیم پذیر است.31
الف. یکى از تقسیم ها به دموکراسى محتوایى و دموکراسى روشى است. دموکراسى محتوایى با اسلام و حکومت دینى ناسازگارى آشکارى دارد و از نظر شیعه و سنى هر دو مردود است. زیرا در چنین نظامى پسند عرف و خواست مردم هر چند با احکام اسلام مخالفت صریح و آشکار داشته باشد کاملاً قانونى است و در صورت تصویب لازم الاتباع مى باشد. چنین چیزى مغایر با آیات صریح قرآن و سخن پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله است که فرمود: «لاطاعه لمخلوق فى معصیه الخالق».32
ب. دموکراسى روشى به روش تولید، انتقال و کسب قدرت سیاسى نظر دارد. این گونه از دموکراسى نه تنها با امامت به روایت شیعه ناسازگار نیست، بلکه به آن نزدیک تر است تا اندیشه سیاسى اهل سنت.
توضیح اینکه نصب امام از سوى خداوند در پى دارنده وجوب شرعى تبعیت از امام است، نه مجوز تحمیل قدرت به عنف و زور و دیکتاتورى.
امیرمؤمنان علیه السلام مى فرماید: «پیامبر صلى الله علیه و آله به من فرمود: اى پسر ابوطالب! ولایت امت من بر عهده تو است. پس اگر مردم به سلامت قدرت را به تو سپردند و در مورد زمامدارى تو، با رضایت خاطر اتفاق نظر داشتند زمام امورشان را بر عهده گیر؛ اما اگر در این باره رأى دیگرى ابراز داشتند، آنان را به خودشان واگذار».33
این روایت نشان مى دهد که:
1. امیرمؤمنان علیه السلام از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله به ولایت منصوب شده است؛ بنابراین اصل ولایت آن حضرت وابسته به رأى مردم نیست.
2. اِعمال ولایت و به تعبیر دیگر کاربست عینى قدرت سیاسى آن حضرت پس از پذیرش و رأى مردم در شرایطى کاملاً آزاد و غیرتحمیلى تحقق مى پذیرد. بنابراین هر چند جامعه وظیفه دارد شرایط انتقال قدرت سیاسى به امام معصوم را فراهم سازد و به رهبرى او تن دهد و تخلف از او حرام شرعى است، اما در مقابل امام نیز در صورت وجود مقبولیت و پذیریش مردمى قدرت را به دست مى گیرد و با زور، دیکتاتورى یا فریب و نیرنگ خود را بر آنان تحمیل نمى کند. از همین روست که در میان امامان شیعه تنها دو نفر؛ یعنى امام على علیه السلام و امام حسن مجتبى علیه السلام، آن هم پس از بیعت آزادانه مردم با ایشان قدرت سیاسى را به دست گرفتند و بر آنان حکومت کردند.
سه. امامت در اهل سنت شکل دیگرى یافته است. آنان امامت را از آسمانى بودن و وابستگى به تعیین و نصب الهى به زمین منتقل کرده و آن را بشرى و به تعبیرى سکولار کردند.
اما اینکه پس از زمینى شدنِ حکومت، ساز و کارِ ایجاد و کاربست و حفظ و انتقال قدرت سیاسى چیست، متأسفانه در این زمینه اندیشه سیاسى اهل سنت بسیار آشفته و فاقد یک اصل سیاسى و ضابطه و نظریه جامعى در جهت تعیین امام و حاکم است و همواره به تناسب تغییر وضع حکومت ها در جهت توجیه آنها تغییر کرده و تابع و حافظ وضع موجود بوده است. این مسئله در نهایت به توجیه و حمایت از نظام هاى سلطنتى – موروثى فاسدى چون حکومت بنى امیه و بنى عباس انجامیده است.
از نظر تاریخى خلیفه نخست در نزاعى که بین مهاجران و انصار در سقیفه پدید آمد غالب شد و به تعبیر خلیفه دوم «فلته» برگزیده شد و با بیعت پنج نفر به نام هاى: اسیدبن حضیر، بشیربن سعد، عمربن الخطاب، سالم (آزادکرده ابوحذیفه) و ابوعبیده جراح، به حکومت دست یافت و همین مبناى مشروعیت سیاسى در اهل سنت شد. سپس ابوبکر، عمربن الخطاب را براى حکومت پس از خود نصب کرد و از پى آن نصب خلیفه پیشین از مبانى مشروعیت قلمداد شد. عثمان از شوراى انتصابى خلیفه دوم برآمد و این نیز یک عامل توجیه سیاسى شد. امام على افزون بر منصوب بودن از جانب خداوند، پس از عثمان توسط مردم به رهبرى انتخاب شد و در نتیجه انتخاب مردم نیز مبنایى براى حکومت شد. پس از شهادت آن حضرت مردم با امام حسن علیه السلام بیعت کردند، ولى معاویه با غلبه در جنگ به قدرت سیاسى مسلط شد. آنگاه «قهر و غلبه» نیز از مبانى مشروعیت در میان اهل سنت شناخته شد! سپس معاویه خلافت را به سلطنت موروثى تبدیل کرد و یزید را ولیعهد خود قرار داد و این رویه پس از او در بنى امیه و بنى عباس ادامه یافت؛ پس از آن ولایتعهدى نیز یک مبناى مشروعیت در میان سنیان شد!! هم اکنون نیز در برخى از کشورهاى اسلامى – عربى نظام سلطنتى موروثى ادامه دارد. بنابراین نظام موروثى تنها در اهل سنت مشروعیت یافت، نه در میان شیعه.
اکنون دیدگاه برخى از اندیشمندان نامدار اهل سنت را در این باره تقدیم مى داریم:
قاضى القضات ابویعلى (متوفى 458) مى نویسد:
«امامت، با اعمال زور و قدرت نیز حاصل مى شود و نیاز به گزینش و عقد ندارد؛ بنابراین هر کس به زور شمشیر پیروزى به دست آورد و بر مسند حکومت و خلافت نشست و «امیرمؤمنان» خوانده شد، هر کسى که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، جایز نیست که شبى را به روز آورد و چنین مردى را پیشوا و امام خود نداند. خواه چنین کسى صالح و نیکوکار باشد و یا فاسق و تبهکار؛ زیرا او امیرالمؤمنین و فرمانش بر همگان، نافذ است»34.
او درباره پیشواى دیگرى که براى به دست آوردن قدرت و بیرون آوردن زمام حکومت از دست وى مى جنگد و هر کدام سپاه و یاورى براى خود دارند، مى نویسد: «نماز جمعه و خطبه آن به نام مرد پیروز خوانده مى شود زیرا عبدالله بن عمر، هنگام حره با مردم مدینه نماز جماعت مى گذاشت و مى گفت: «نحن مع من غلب»؛ «ما با کسى هستیم که پیروز شود».
امام الحرمین جوینى(متوفى 478 ه.ق) از دانشمندان بزرگ اشاعره بر آن است که: «در عقد امامت، اتفاق آرا شرط نیست، بلکه بدون آن نیز امامت شکل مى گیرد، زیرا ابوبکر به امامت رسید، آن هم پیش از اینکه خبر به امامت رسیدنش به گوش صحابه و اطراف کشور اسلامى برسد. بنابراین در تشکیل امامت هماهنگى و اجماع امت شرط نیست، و چون اجماع شرط صحت امامت نیست، در تعداد نفرات ارباب حل و عقد و صاحب نظران در گزینش امام، حدى معیّن و تعدادى مشخص، به صورت ثابت شده در دست نیست. بنابراین امامت با موافقت و صلاحدید حتى یکى از ارباب حل و عقد نیز صورت مى گیرد».
قرطبى (متوفى 671 ه.ق) مى نویسد:
«اگر یک نفر از صاحب نظران و معتمدان مردم هم امام را تعیین و معرفى کند، کافى است و انتخاب او بر دیگران، واجب است؛ زیرا عمر در سقیفه بنى ساعده، یک تنه عقد بیعت با ابوبکر بست».
سعدالدین تفتازانى در شرح المقاصد آورده است:
«هر که مدعى امامت باشد و با قهر و غلبه مالک رقاب مسلمانان گردد، اگر چه فاسق یا جاهل باشد، امامت براى او منعقد مى شود… اطاعت امام واجب است، مادامى که مخالف حکم شرع نگوید: خواه عادل باشد، خواه جائر».
این گفتار تفتازانى، بیانگر سه مطلب از دیدگاه ایشان است:
1. نحوه تعیین امام: یکى از امورى که امامت به وسیله آن ثابت مى شود، این است که کسى مدعى امامت باشد و با قهر و غلبه، بر مسلمانان مسلط شود و مالک رقاب آنان گردد.
2. شرایط امام: در امام، عدالت و علم، معتبر نیست؛ بلکه امامت براى جاهل و فاسق نیز منعقد مى شود.
3. اطاعت از امام: اطاعت از امام، واجب است، مادام که مخالف شرع نگوید، چه عادل باشد و چه جائر و ظالم.

امامت در قرآن

قرآن و امامت
پرسش 8 . آیا قرآن به مسأله امامت پرداخته است؟ در مهندسى فکرى قرآن امامت چه جایگاهى دارد؟
امامت از امورى است که قرآن مجید بر آن اهتمام ویژه اى داشته و در موارد مختلفى به آن پرداخته است. آموزه هاى قرآن در این باره فراوان و داراى ابعاد مختلفى است، از جمله مسائلى که قرآن بر آن اهتمام ورزیده عبارتند از: مشروعیت الهى امام، منبع قانون گذارى، شرایط امام، مسائل مربوط به چگونگى ایجاد، کاربست و هزینه کرد قدرت سیاسى، اهداف و غایات حکومت و جامعه دینى، اصول سیاست داخلى و خارجى و…35.
برخى از آموزه هاى قرآن در این باب عبارت است از:
یک. امامت برتر از نبوت
امامت در قرآن جایگاه رفیع و بلندى دارد. از قرآن به دست مى آید که مقام امامت بالاتر از نبوت است. زیرا خداوند حضرت ابراهیم را پس از آنکه داراى مقام نبوت و رسالت بود مورد آزمون هاى ویژه اى قرار داد و چون در همه آنها فراز آمد او را به امامت برگزید. «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً»36.
آزمودن و برگزیدن ابراهیم پس از رسالت به مقام امامت نشانگر برترى امامت از نبوت است. این مسأله در روایات نیز مورد توجه قرار گرفته است.
در حدیثى از امام صادق علیه السلام آمده است: خداوند تبارک و تعالى ابراهیم را به بندگى گرفت پیش از آنکه او را به نبوت برگزیند، و او را به نبوت رساند پیش از آنکه به رسالت برگزیند، و او را رسول خود ساخت پیش از آنکه به دوستى برگزیند، و او را دوست و خلیل خود گرداند پیش از آنکه امامش قرار دهد. و چون همه مقامات را در او گرد آورد فرمود: «من تو را امام مردم قرار دادم»37.
دو. امامت شرط تحقق رسالت
امامت شایسته و بر حق در نگاه قرآن چنان جایگاهى دارد که مغفول نهادن آن مساوى با عدم اجراى اصل رسالت است. از این رو در رابطه با اعلام امامت امیرمؤمنان در بازگشت از حجه الوداع مى فرماید: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»38؛ «اى پیامبر آنچه را که از جانب پروردگارت نازل شده است ابلاغ کن و اگر چنین نکنى رسالت الهى را انجام نداده اى».
سه. امامت شرط کمال و جامعیت دین
در نگاه قرآن دین بدون امام حق ناقص و نعمتى ناتمام و نزد خدا غیرمقبول است. از این رو پس از معرفى امامت و جانشینى حضرت على علیه السلام در غدیر خم خداوند مى فرماید: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاْءِسْلامَ دِیناً»39؛ «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و به دین اسلام براى شما رضایت یافتم».
براساس این آیه دین اسلام و لطف و نعمت الهى به واسطه امامت به سر حد کمال مطلوب خود رسیده و بدون آن گرفتار نقصى جبران ناپذیر و ناخشنودکننده است.
چهار. امام و فراخوان قیامت
در نگاه قرآن هر کسى در قیامت با امام و پیشواى خود خوانده مى شود: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»40.
این آیه نشانگر اهمیت و تأثیر بى بدیل پیشوایان در زندگى و سرنوشت انسان در سراى جادوان آخرت مى باشد. پیشواى حق و شایسته پیشاهنگ سعادت جاودان و پیشوایان نابکار راهروان و راهبران به سوى سقوط و هبوط در آتش دوزخند.41

پرسش 9 . آیا از طریق قرآن مى توان امامت على بن ابى طالب را اثبات نمود؟ چه آیاتى بر این مسأله دلالت دارند؟
آیات مختلفى از قرآن مجید در مورد ولایت و امامت امیرمؤمنان مورد استناد واقع شده است.
برخى از این آیات عبارتند از:
1. آیه تبلیغ و آیه اکمال که در رابطه با قضیه غدیر خم نازل شده اند،
2. آیه ولایت،
3. آیه اولى الامر،
4. آیه صادقین،
5. آیه قربى.
بالغ بر ده ها آیه در شأن اهل بیت نازل گردیده که به ضمیمه پاره اى مقدمات عقلى در رابطه با امامت آنان مورد استناد قرار مى گیرد. بررسى همه این آیات، چگونگى استناد به آنها، نیز اشکالات مخالفان و پاسخ آنها از حوصله این نوشتار خارج است.42 از این رو به ناچار تعداد کمى از آیات را در پرسش هاى فرارو بررسى مى کنیم. پیش از بررسى آیات یاد شده باید توجه داشت که فهم درست بسیارى از مطالب مطرح شده در قرآن بدون توجه به سیاق آیات، بستر تاریخى و شأن نزول آنها، پیوند محتوایى و تفسیرکننده آیات قرآن با یکدیگر، روایات تفسیرکننده، تحلیل ژرفکاوانه و موشکافانه عناصر و اجزاء داخلى آیات؛ انضمام پاره اى از مقدمات قطعى عقلى و به تعبیر دیگر بدون نظر داشت قرائن لفظى و غیرلفظى متصل و غیرمتصل امکان پذیر نیست. از طرف دیگر مسأله امامت اهل بیت و در رأس آنها امیرمؤمنان با ظرافت و دقت ویژه اى در قرآن مطرح شده است43 از این رو بررسى این آیات نیازمند دقت و تأمل ویژه است.

آیه ولایت
پرسش 10 . آیه ولایت چیست؟ آیا این آیه در ولایت حضرت على علیه السلام نازل شده است؟ نظر اهل سنت در این باره چیست؟
آیه ولایت به این شرح است: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ»44؛ «ولى و سرپرست شما تنها خداست و رسول او و کسانى که ایمان آورده، نماز را به پا مى دارند و زکات45 مى پردازند در حالى که در رکوعند».
شأن نزول
بسیارى از محدثان و مفسران اهل سنت آورده اند که این آیه در شأن حضرت على علیه السلام نازل شده است. علامه امینى روایات مربوط به نزول این آیه درباره امیرمؤمنان را از حدود بیست کتاب اهل سنت با ذکر دقیق منبع نقل کرده است.46
از جمله ابواسحق ثعلبى در تفسیرش از ابوذر غفارى که خود شاهد ماجرا بوده است نقل مى کند:
«روزى با پیامبر در مسجد نماز مى گذاردم که سائلى درخواست کمک کرد ولى کسى به او چیزى نداد. او دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! گواه باش که من در مسجد پیامبر تو تقاضاى کمک کردم ولى کسى چیزى به من نداد. على علیه السلام مشغول نماز و در حال رکوع بود. او در این حال به انگشت کوچک دست راستش که در آن انگشترى بود اشاره کرد، سائل نزد او آمد و در برابر دیدگان پیامبر انگشتر را از انگشت او گرفت. آن گاه پیامبر رو به آسمان نمود و فرمود: بار خدایا! برادرم موسى از تو درخواست نمود که سینه ام را گشاده دار… و برادرم هارون را وزیر و پشتیبان و شریک در امر من قرار ده، تو او را فرمودى: من به زودى تو را به وسیله برادرت نیرومند مى سازم و شما را پیروزى مى دهم. خداوندا! من محمد پیامبر و برگزیده توام، به من شرح صدر ده و کار را بر من آسان کن و على را براى من وزیرى از اهل بیتم قرار ده و به وسیله او مرا پشتیبانى نما. هنوز دعاى پیامبر تمام نشده بود که جبرئیل از جانب خدا فرود آمد و گفت اى محمد! بخوان: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ»47.
بنابراین نزول این آیه در مورد امیرمؤمنان جاى تردید نیست. برخى برآنند که روایات متضافر48 بلکه متواتر از طریق شیعه و سنى در این باره نقل شده است.49
شاعر صحابى حسان بن ثابت انصارى نیز این واقعه را به نظم آورده و در پاره اى از ابیات آن خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام مى گوید:
و انت الذى اعطیت اذ انت راکع
زکوه فدتک نفوس القوم یا خیر راکع
فانزل فیک الله خیر ولایه
و بینها فى محکمات الشرایع50
«تو بودى که در حال رکوع زکات بخشیدى؛ جان ها به فداى تو اى بهترین رکوع کنندگان. از پس آن خداوند بهترین ولایت را در حق تو نازل کرد و آن را در ناموس استوار خویش بیان نمود».
دلالت بر امامت
1. کلمه «انما» مفید حصر است، یعنى دلالت بر وجود چیزى به نحو انحصارى دارد.51
2. ولایت در آیه به معناى زمامدارى، سرپرستى و جواز تصرف در امور است.52
3. مراد از «الَّذِینَ آمَنُوا…» چنان که گذشت حضرت على علیه السلام مى باشد.
نتیجه
مراد آیه این است که تنها کسى که بر مسلمانان ولایت و پیشوایى و حق سرپرستى و تصرف در امور آنان را دارد خداست و در طول ولایت او پیامبر و سپس امام على علیه السلام. بنابراین آیه یاد شده با اثبات حصر ولایت براى خدا، پیامبر و امام هرگونه ولایتى در عرض آنها را مردود و نامشروع معرفى مى کند. بنابراین بدین وسیله امامت و ولایت بلافصل امیرمؤمنان علیه السلام پس از پیامبر از نظر قرآن روشن و مبرهن مى شود.
دیدگاه اهل سنت
غالب اهل سنت برآنند که آیه شریفه ربطى به مسأله امامت ندارد. عمده ترین اشکالات آنها از قرار زیر است:
اشکال اول
کلمه «ولىّ» در آیه به معناى یاور و دوستدار است، نه به معناى سرپرست، زمامدار و یا کسى که اولویت و حق تصرف در امور را دارد.
نقد:
1. بسیارى از ارباب لغت عهده دارى و سرپرستى را معناى کلمه ولى دانسته اند از جمله:
راغب اصفهانى مى نویسد: «وَلایت؛ یعنى یارى کردن و وِلایت یعنى زمامدارى و سرپرستى امور، و گفته شده است که وِلایت و وَلایت مانند دِلالت و دَلالت است و حقیقت آن سرپرستى است ولى و مولا نیز در همین معنا به کار مى رود».53
ابن اثیر مى نویسد: «ولى؛ یعنى یاور و هر کس امرى را بر عهده گیرد مولا و ولى آن است».
سپس مى گوید: «و از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر که به على علیه السلام گفت تو مولاى هر مؤمنى شدى؛ یعنى ولىّ مؤمنان گشتى».54
صاحب صحاح اللغه مى نویسد: «هر کس سرپرستى امور کسى را به عهده گیرد، ولى او است».55
در مقاییس اللغه آورده است: «هر کس زمام امر دیگرى را به عهده گیرد، ولى او است».56
2. قرائنى وجود دارد که براساس آنها نمى توان کلمه «ولىّ» در این آیه را به یاور و یا دوستدار معنى کرد. یکى از این قرائن حصر در آیه «انما» است که ولایت را منحصرا از آن خدا و رسول و حضرت على علیه السلام دانسته است در حالى که اگر ولایت به معناى یاورى و دوستى بود نه تنها انحصار معنا نداشت بلکه معارض با آیاتى مى شد که مؤمنان را پشتیبان و یار و یاور یکدیگر قلمداد مى کند.
اشکال دوم
اگر مراد آیه پس از خدا و پیامبر حضرت على علیه السلام مى باشد، چرا به صورت جمع آمده است؟
پاسخ:
1. این گونه استعمالات هم در زبان عربى به طور عام شایع است و هم نمونه هاى مختلفى در قرآن مجید دارد.
به عنوان مثال قرآن مى فرماید: «یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ»57؛ «مى گویند: اگر به مدینه برگردیم، قطعا آن که عزتمندتر است آن زبون تر را از آنجا بیرون خواهد کرد ولى عزت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر او و از آنِ مؤمنان است؛ لیکن این دورویان نمى دانند».
در حالى که مفسران اتفاق نظر دارند که گوینده این سخن تنها یک نفر یعنى عبدالله بن ابى رئیس منافقان بوده است و «یقولون» به او اشاره دارد.58
2. در آیه ولایت عبارت «الَّذِینَ آمَنُوا» جمع است و در معناى مفرد به کار نرفته، بلکه مصداق خارجى آن در زمان نزول آیه منحصر به حضرت على علیه السلام است. مفسران شیعه و سنى سه احتمال را درباره راز این گونه سخن گفتن در آیه یاد شده مطرح ساخته اند که عبارت است از:
1. ترغیب دیگران به کسب این گونه فضایل59،
2. تنظیم و احترام نسبت به امیرمؤمنان60،
3. بازدارى از افروختن حس حسادت و کینه نسبت به آن حضرت61.
در این باره به سخن زمخشرى از مفسران برجسته اهل سنت بسنده مى کنیم:
این آیه در شأن على علیه السلام نازل شده است و سرّ اینکه لفظ جمع در آیه آمده «الَّذِینَ آمَنُوا» (با اینکه در مورد یک فرد بیشتر نیست) آن است که مردم را به چنین فعلى ترغیب کند و بیان فرماید که بر مؤمنان لازم است این گونه فضلیت ها را کسب کنند و بر خیر و احسان و دستگیرى از فقرا بکوشند. به طورى که حتى به اندازه یک نماز، آن را به تأخیر نیندازند.62
اشکال سوم
چگونه ممکن است کسى مانند امام على علیه السلام که تیر از پاى مبارکش در نماز بیرون آوردند متوجه نشد، در حال نماز به درخواست شخصى توجه کرده باشد؟
پاسخ:
1. اصل صدقه دادن در حال نماز فضیلتى بسیار بزرگ است که خداوند آن را در کتاب خود ستوده و به عنوان الگویى نیکو به امت اسلامى معرفى کرده است، بنابراین با توجه به محبوب بودن این عمل نزد خداوند نمى توان آن را نوعى مانع و حاجب بین توجه انسان به خدا و حضور قلب به حساب آورد. آنچه مانع حضور قلب است توجه به امور مادى و دنیایى بدون ارتباط با خدا و فاقد انگیزه هاى الهى و معنوى است.
2. اولیاى الهى حالات متفاوتى از جهت مراتب دارند. به عبارت دیگر اگر چه حضور و توجه قلبى آنان به خدا دائمى و همیشگى است، اما این توجه باطنى داراى مراتب و درجاتى است.
استاد مطهرى در این باره به حالات پیامبر اشاره نموده که گاه در حال نماز چنان جذبه اى پیدا مى کرد که طاقت نمى آورد اذان تمام شود و مى فرمود: «ارحنا یا بلال!»؛ «زود باش که نماز را شروع کنیم»، و گاه نیز در حال سجده نوه هایش امام حسن علیه السلام یا امام حسین علیه السلام بر شانه اش سوار مى شدند و آن حضرت با آرامش صبر مى کرد تا کودک برخیزد.
3. در نگرش عرفانى حالتى که امام در نماز صدقه دادند حضور قلب و جذبه اى کاملتر از زمانى است که تیر از پایش درآوردند و متوجه نگردید. زیرا موقعى که انجذاب کامل شود در آن حالت برگشت وجود دارد، یعنى شخص چنان توجهش به خدا کامل است که در عین توجه به خدا تمام هستى را مشاهده مى کند.63
به عبارت دیگر در این باره سه حالت متصور است:
1. حالتى که انسان در اثر توجه به ماسوى الله از خدا غافل باشد. این حالتِ بسیارى از انسان ها در شرایط مختلف زندگى است. در این حالت توجه به غیرخدا حجاب توجه و التفات به ذات حق است.
2. حالتى که انسان در اثر توجه به خدا از غیرخدا غافل باشد. این مرتبه جذب ناقص است که در آن توجه به خدا مانع و حجابِ غیرخداست.
3. مرتبه جذبه و فناى کامل که در آن هیچ حجابى نیست و شخص چنان توجهى به خدا دارد که در پرتو مشاهده جمال او پرتوها و جلوه هاى جمال او که سراسر هستى را آکنده است نیز مشاهده مى کند. بنابراین در اینجا دو توجه نیست، بلکه یک توجه کامل است که همه چیز را فرامى گیرد. آنچه قرآن از امیرمؤمنان علیه السلام توصیف مى کند چنین حالتى است. در چنین حالتى تمانع و تزاحم از میان تکالیف و اکتساب فضایل برچیده مى شود و دو عبادت بزرگ یعنى نماز و صدقه دادن به هم مى پیوندد. عظمت و اهمیت رسیدن به چنین مرتبه بلندى البته شایستگى آن را دارد که خداوند در کتاب خود براى همگان آفتابى کند و سرمشق دیگران قرارش دهد.
اشکال چهارم
اگر آیه یاد شده بر امامت و خلافت حضرت على علیه السلام دلالت دارد چرا خود آن حضرت به آن استشهاد نکرده اند؟
پاسخ:
حضرت على علیه السلام در موارد متعددى به این آیه در رابطه با امامت خویش استناد کرده اند، از جمله:
1. خطاب به ابوبکر فرمودند: تو را به خدا قسم آیا در قضیه زکات انگشتر، ولایت از طرف خدا براى تو مقرر شده یا براى من؟ گفت: بلکه براى تو؟64
2. در روز برگزارى شورایى که عمربن الخطاب در رابطه با تعیین خلیفه پس از خود تعیین کرده و زمام کار را به دست دامادش عبدالرحمن بن عوف سپرده بود، امیرمؤمنان در برابر دیگران به همین آیه اشاره نموده و فرمود: آیا غیر از من در میان شما کسى هست که در حال رکوع زکات داده و درباره اش این آیه ولایت نازل شده باشد؟ همه پاسخ دادند: هرگز!65
3. در جنگ صفین نیز در حضور جمعیت به آیات مختلفى از جمله این آیه استشهاد کردند و استشهادات ایشان مورد تأیید جمعى از اصحاب بدر قرار گرفت.66
پاره اى از خرده اشکالات دیگر نیز در این باره مطرح گردیده که جهت رعایت اختصار به آنچه گفته آمد بسنده مى کنیم.67

آیه اولى الامر
پرسش 11 . شیعه مى گوید: آیه «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولى الامر مِنْکُمْ»68 دلیل بر ولایت بلافصل حضرت على علیه السلام است، این آیه چگونه بر این مطلب دلالت دارد؟
یکى از مستندات قرآنى شیعه در باب ولایت امیرمؤمنان آیه یاد شده است که از آن به آیه «اولى الامر» یاد مى شود.
کشف دلالت آیه بر ولایت امیرمؤمنان در گرو درک این نکته است که منظور از اولى الامر در آیه شریفه چه کسى یا کسانى مى باشد؟ براى دریافت این مسأله باید دید که:
1. آیا آیه فوق معیار و ضابطه اى براى اولى الامر به دست مى دهد یا نه؟
2. اگر آیه دربردارنده ملاک و معیار مشخصى است آن معیار بر چه کسى یا کسانى قابل انطباق است.
یک. معیار اولى الامر
در نگاه ابتدایى بویژه براى کسانى که با منطق و متدلوژى فهم قرآن آشنا نیستند گمان مى رود که آیه یاد شده هیچ ضابطه و معیار خاصى در مورد ویژگى ها و اوصاف اولى الامر تعیین نکرده است؛ اما ژرفکاوى و تحلیل دقیق و فنى قرآن مجید نتیجه اى جز این دارد. پیوند اجزاء و مفاهیم آیه فوق و پرتوافشانى آنها در یکدیگر نشانگر وجود برجسته ترین سنجه و ملاک یعنى عصمت اولى الامر است. که برتر از آن ملاک و معیارى متصور نیست.
اما چگونه مى توان عصمت اولى الامر را از این آیه کشف کرد؟
در این باره باید توجه داشت امر به اطاعت از اولى الامر در آیه شریفه همچون اطاعت از خدا و پیامبر مطلق ذکر شده و هیچ قید و شرطى ندارد.
از طرف دیگر اطلاق اطاعت از اولى الامر تنها در صورتى ممکن است که اولى الامر معصوم از هر گناه و انحرافى باشد.
توضیح اینکه: اگر اولى الامر دچار خطا و انحراف شود و جامعه را در جهتى مغایر با آموزه هاى دینى رهبرى کند این سؤال رخ مى نماید که در این صورت پیروى از او چه حکمى دارد؟
در اینجا دو حالت بیشتر متصور نیست و هر دو آسیب مند است:
الف. فرض نخست این است که به لحاظ اطلاق وجوب اطاعت، فرمانبرى از او واجب و لازم است. اگر این فرض را بپذیریم چند اشکال پدید مى آید.
اولاً، خلاف شعار اساسى و راهبردى اسلام است که: «لاطاعه لمخلوق فى معصیه الخالق»69.
ثانیا، موجب اجتماع امر و نهى در متعلق واحد مى شود؛ زیرا از طرفى به حکم کلى شرع مبنى بر لزوم خوددارى از معصیت باید از آن اجتناب کرد و به حکم لزوم اطاعت از اولى الامر باید به آن عمل کرد.70
ثالثا، موجب پیدایش تناقض در صدر و ذیل آیه مى شود؛ زیرا صدر آیه که امر مطلق به اطاعت از خدا مى کند مستلزم خوددارى از ارتکاب آن عمل حرام است و ذیل آیه که امر مطلق به اطاعت از اولى الامر مى کند دلیل بر لزوم انجام آن است؛ بنابراین آیه شریفه گرفتار تناقض مى شود، در حالى که تناقض در کلام الهى محال است.
مسأله اصلى اینجاست که؛ اولاً، این آیه مطلق است و هیچ قیدى ندارد. ثانیا، قرآن در هیچ جاى دیگر قیدى براى آن نیاورده است. بنابراین اگر ما باشیم و قرآن، اطاعت از اولى الامر مطلق است. در حالى که خداوند در مواردى که اهمیت آن بسیار کمتر از فرمانبردارى از اولى الامر است بى درنگ قید آورده است.
به عنوان مثال پیرامون رفتار با پدر و مادر مى فرماید: «انسان را سفارش کردیم که با پدر و مادر خود نیکى کند، اما اگر آنان بکوشند که تو چیزى را که بدان آگاهى ندارى شریک من گردانى، از ایشان پیروى مکن».71
از آنچه گذشت روشن مى شود که قرآن در جستجوى گشودن راهى دیگر فرا روى جامعه است و آن مسأله ولایت بخشیدن به پیشواى معصوم و خطاناپذیر است. به عبارت دیگر قرآن مسأله را به صورت بنیادى حل مى کند و ریشه اشکال را مى خشکاند.
مؤید این مطلب آن است که آیه شریفه اطاعت از پیامبر و اولى الامر را با یکدیگر جمع کرده و با یک فرمان اطاعت هر دو را با هم ذکر نموده است. این وحدت حکم موجب تخصیص ناپذیرى آیه مى شود و مستلزم آن است که چند و چون اطاعت از هر دو یکسان و همطراز باشد و همانطور که با مسلم انگاشتن عصمت پیامبر فرمانبردارى از او را قید و محدودیتى نیست، اولى الامر نیز در این باره همپا و همتاى اوست و تنها تفاوتشان در این است که پیامبر آورنده خطاناپذیر شریعت است و امام پوینده خطاناپذیر راه او.72
بنابراین آیه شریفه تنها با عصمت اولى الامر سازگار است و غیر آن را برنمى تابد. این مسأله مورد قبول برخى از مفسران برجسته اهل سنت، چون فخر رازى نیز قرار گرفته است.73 و برخى آن را از مسائل مورد اتفاق شیعه و سنى دانسته اند.74
دو. مصداق شناسى اولى الامر
از نظر شیعه مصداق اولى الامر بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله حضرت على علیه السلام و پس از آن حضرت دیگر امامان اهل بیت علیهم السلام مى باشند. دلیل این مدعا آن است که:
اولاً، آیه اطاعت دلالت بر عصمت اولى الامر دارد.
ثانیا، بعد از پیامبر تنها مصداق ثابت شده معصومان اهل بیت علیهم السلام هستند که هم آیاتى از قرآن مانند آیه تطهیر بر عصمت ایشان دلالت دارد و هم روایات متعددى در عصمت آنان وارد شده است.75 سرسلسله و اولین پیشوا از میان آنان، براساس جمیع ادله حضرت على علیه السلام بوده است.
ثالثا، کسى غیر از اهل بیت علیهم السلام نه ادعاى عصمت دارد و نه دلیلى بر عصمتش موجود است. بنابراین با انحصار عصمت در اهل بیت، آنان مصداق بدیل ناپذیر اولى الامرند. لاجرم آیه اطاعت بر ولایت و لزوم پیروى کامل و همه جانبه از امامان معصوم اهل بیت علیهم السلام دلالت مى کند. نیز با توجه به اینکه اولین آنان حضرت على علیه السلام است؛ آیه شریفه به طور ضمنى بر امامت و ولایت بلافصل آن حضرت پس از پیامبر دلالت دارد.
رابعا، روایات وارد شده در تفسیر این آیه بر انطباق آن بر حضرت على علیه السلام دلالت صریح و روشن دارند.76

پرسش 12 . دیدگاه اهل سنت در رابطه با آیه اولى الامر چیست و چه نقدى بر آن وارد است؟
اهل سنت در تفسیر آیه یاد شده گرفتار تشتت و اختلاف آراء گسترده اى شده اند. برخى از آنان اصل دلالت آیه بر ولایت معصوم را پذیرفته اند اما در مصداق شناسى مسأله آراء پراکنده و جمع ناپذیرى دارند که به شرح زیر است:
1. اولى الامر یعنى خلفاى راشدین،
2. صحابه پیامبر،
3. فرماندهان لشکر،
4. علماى اسلام و دانشمندان،
5. حکام و سلاطین،
6. مجمع اهل حل و عقد یعنى حُکّام، فرماندهان لشکر و افراد مورد وثوق امت اسلامى،
7. اجماع علماى امت اسلامى در مورد یک مسأله77.

ارزیابى
1. دیدگاه نخست به هیچ روى راست نمى آید، زیرا نه تنها دلیلى بر عصمت خلفاى راشدین جز در مورد على بن ابى طالب علیه السلام وجود ندارد، خود آنان نیز ادعاى عصمت نداشته اند. رفتار سیاسى و اجتماعى و اشتباهات بسیارى که از آنان سر زده است. نیز بهترین گواه تاریخى بر عدم عصمتشان مى باشد. بنابراین هیچ دلیل و یا مؤیدى بر انطباق آیه بر آنان وجود ندارد، بلکه قراین موجود گواه بر نفى چنین انطباقى است.
2. دلالت آیه بر عصمت صحابه پیامبر نیز کاملاً مردود است زیرا:
اولاً، در میان صحابه جز براى اهل بیت دلیلى بر عصمت دیگرى وجود ندارد.
ثانیا، در عین وجود شخصیت هاى برجسته و ارزشمندى چون سلمان، ابوذر، مقداد و… در میان صحابه کسان دیگرى چون بنى امیه نیز وجود داشته اند که به شهادت قرآن و سنت و تاریخ کمترین بهره اى از اسلام واقعى نداشته و حتى پس از پذیرش ظاهرى اسلام ضربه هاى بزرگى بر پیکر دین وارد ساخته اند. از این گروهند چهره هایى از بنى امیه مانند ابوسفیان، معاویه، حکم بن ابى العاص، تبعیدى پیامبر که عثمان در دوران حکومتش او را به مدینه باز گرداند.
3. نظریه سوم نیز با مدلول قرآن فاصله بسیارى دارد، زیرا در میان فرماندهان لشکر در دوران خلفاى راشدین به کسانى چون خالدبن ولید بر مى خوریم که مالک بن نویره مسلمان را در عین امان دادن به قتل رساند و بلافاصله با همسر او زنا کرد.78 بنابراین چگونه مى توان آیه اى با چنان مضمون بلند و رفیعى را بر کسانى اینچنین تطبیق کرد!
4. نظریه چهارم نیز درست نیست زیرا هیچ دلیلى بر عصمت عالمان دینى وجود ندارد و اصل بر خطاپذیرى عالمان است. تشتت آراى عالمان دلیل روشن این مدعاست.
5. دیدگاه پنجم نیز با مراجعه به تاریخ و بى لیاقتى بسیارى از کسانى که بر اریکه قدرت تکیه زده اند آشکار و مبرهن است.
6. جمع اهل حل و عقد نیز چیزى افزون بر موارد یاد شده پیشین نیست و با جمع محدودى از عناصر خطاپذیر عصمت از خطا پدید نمى آید.
7. هفتمین گمانه نیز مردود است، چرا که صرف اتفاق و کثرت عددى عصمت و مصونیت از خطا نمى آورد، اگر چه میزان احتمال خطا را کاهش مى دهد.
نتیجه این که:
1. مصداق شناسى معصومان نیاز به دلایل متقن و روشن دارد و آنچه گفته شد نمى تواند مصداق قابل قبولى براى مفاد آیه اولى الامر باشد.
2. روایات متعدد بر انطباق آیه بر حضرت امام على علیه السلام و نیز ادله قاطع بر عصمت امامان اهل بیت علیهم السلام وجود دارد. با وجود این ادله جایى براى چنین گمانه هاى پراکنده و بى حاصل وجود ندارد.
3. قرآن مجید در جاهاى دیگر از جمله در آیه تطهیر به صراحت عصمت اهل بیت را بیان کرده است.79

آیه ابلاغ
پرسش 13 . آیا آیه «ابلاغ» مربوط به امامت حضرت على علیه السلام است؟ این مسأله چگونه اثبات مى شود؟
آیه یاد شده عبارت است از: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ»80.
ارتباط آیه فوق با ولایت و امامت امیرمؤمنان علیه السلام قطعى و مسلّم است. این مسأله با توجه به دو نکته روشن مى شود:
1. بررسى شأن نزول آیه،
2. بررسى و ارزیابى مفاد آیه.

یک. شأن نزول
بسیارى از آثار روایى، تفسیرى و تاریخى از عالمان شیعه و سنى از طرق متعدد آورده اند که آیه فوق در شأن امام على و در جریان غدیرخم نازل شده است. از جمله صحابیان پیامبر راویان زیادى چون: ابوسعید خدرى، زید ارقم، جابربن عبدالله انصارى، ابن عباس، براءبن عازب، حذیفه، ابوهریره، ابن مسعود و عامربن لیلى بر این مطلب گواهى داده اند.
از عالمان پسین نیز کسانى چون حانظ ابونعیم اصفهانى، ابوالحسن واحدى نیشابورى، ابن عساکر شافعى، فخر رازى، ابواسحق حموینى، ابن صباغ مالکى، جلال الدین سیوطى، قاضى شوکانى، شهاب الدین آلوسى شافعى، شیخ سلیمان قندوزى حنفى، محمد عبده مصرى، حافظ ابن مردویه، و جمع کثیرى از دیگر عالمان به نقل و بررسى این مسأله در تفاسیر و دیگر آثار خود پرداخته اند.81
بنابراین در ارتباط آیه شریفه با حادثه غدیر و اعلام ولایت و امامت حضرت على علیه السلام جاى هیچ گونه تردید نیست.
دو. مفاد آیه
فارغ از ادله مربوط به رابطه آیه شریفه با حادثه غدیر و آنچه در این حادثه رخ داده است؛ نیم نگاهى به مضمون آیه نکات زیر را نشان مى دهد:
2-1. آنچه دستور ابلاغ آن داده شده مسأله اى بسیار اساسى و همسان رسالت پیامبر است و ترک آن مساوى با عدم انجام رسالت «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته». بنابراین مسأله مورد ابلاغ چیزى از مسایل جزئى و احکام فرعى نبوده است، بلکه چیزى است که:
اولاً، تا آن لحظه چنان که باید براى عموم مردم روشن نشده است.
ثانیا، قوام رسالت به آن متکى است و بدون آن کیان رسالت بر باد است و این نیست مگر تعیین راهبردى که بتواند بقاء و استمرار خط رسالت را پس از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله تضمین کند.
2-2. لحن آیه نشان مى دهد مسأله مورد نظر به گونه اى بوده که برخى در برابر آن سرسختى و موضعگیرى شدیدى داشته اند تا آنجا که در پى توطئه خطرآفرینى براى پیامبر و آیین او بوده اند. از این رو خداوند به پیامبر اطمینان مى دهد که او را مورد حمایت جدى قرار خواهد داد و شر مخالفان و توطئه گران را از او دور خواهد داشت. «وَ اللّهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاس»82 این فراز نیز نشان مى دهد که مسأله مورد نظر هیچ ربطى به احکام فرعى مانند: نماز و روزه و حج و… نداشته است. به ویژه آنکه این آیه از آخرین آیات نازل شده بر پیامبر است و در زمانى نازل شد که همه احکام و ارکان اسلامى تعیین و ابلاغ شده بود. از طرف دیگر واقعیات تاریخى و حوادث پسین به خوبى نشان مى دهد که همه مخالفت ها و سرسختى ها بر سر یک مسأله بیش نبوده است، یعنى عدم پذیرش ولایت و امامت در خاندان پیامبر و به ویژه امیرمؤمنان.
2-3. در آخرین فراز آیه آمده است: «إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الکافِرِینَ»83 این فراز نیز دلالت دارد که جبهه گیرى در برابر مسأله مورد نظر متضمن گونه اى از کفر و بى دینى است و به نوبه خود نشانگر آن است که مسأله مورد ابلاغ و پذیرش آن یکى از ارکان دین است و دین منهاى آن تمایز قاطع و کاملى از بى ایمانى ندارد. در نتیجه هیچ مفسرى نتوانسته است غیر از مسأله امامت و رهبرى عصمت مدار امام على علیه السلام تفسیرى متناسب با تأکیدات مهم این آیه ارائه کند.
بنابراین نظر داشت مطالب فوق به اضافه بررسى جایگاه امامت در قرآن و حدیث، واقعه غدیر و نزول آیه اکمال و رخدادهاى پس از آن راه را بر هرگونه تفسیر و تأویلى غیر از انطباق آیه شریفه با ولایت امیرمؤمنان مسدود خواهد کرد.

آیه اکمال
پرسش 14 . آیه اکمال دین چیست؟ آیا این آیه مربوط به حضرت على علیه السلام است؟ به چه دلیل؟
آیه اکمال دین عبارت است از: «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاْءِسْلامَ دِیناً»84؛ «امروز کافران از غلبه بر دین شما مأیوس شدند، پس از آنان نترسید و از من بترسید! امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم و دین اسلام را براى شما پسندیدم».
دلالت بر امامت
یک. مراد از امروز در آیه شریفه روز هجدهم ذى حجه یعنى غدیر خم است. نزول آیه شریفه در روز غدیر خم پس از معرفى و اعلام ولایت امیرمؤمنان علیه السلام در روایات مختلف شیعه و سنى آمده است.85 بنابراین از نظر تاریخى و شأن نزول آیه ارتباط آن با امامت و ولایت حضرت على علیه السلام روشن است. به ویژه آنکه پس از نزول این آیه پیامبر فرمودند: «الله اکبر! بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من»86.
دو. استاد مطهرى بر آن است که افزون بر دلایل تاریخى و روایى، قرائنى در خود آیه وجود دارد که ارتباط آن با مسأله امامت را تأیید مى کند. از جمله این که در طول مدت رسالت حضرت ختمى مرتبت قرآن مجید همواره نسبت به خطر کافران هشدار داده و توطئه گرى و فتنه انگیزى بى وقفه آنان را گوشزد مى نماید.87 اما در این آیه بیانى کاملاً متفاوت با گذشته دارد و اعلام مى دارد که دیگر جاى ترس از کافران نیست. زیرا آنان همه امیدهاى خود را بر باد رفته مى بینند و اگر خطرى هست که حتما هست و باید از آن ترسید خطر داخلى است. لذا مى فرماید از من بترسید «واخشون».
توضیح این فراز از آیه در پرتو آیه «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» روشن مى شود. سنت الهى این است که اگر انسان در برابر نعمت هاى الهى سپاسگذارى نکند، آن را به درستى مورد توجه قرار نداده و از آن استفاده صحیح نکند و به کفران نعمت روى آورد، گرفتار نقمت و عذاب الهى خواهد شد. بنابراین «از من بترسید» یعنى از خودتان بترسید که در برابر این وجه نهایى دین که کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم موضع درستى نگیرید و بر اثر این ناسپاسى نتایج شوم و تلخى را براى خود رقم زنید. بنابراین خطرى که از این پس شما را تهدید مى کند خطر خارجى نیست، بلکه خطر داخلى است. این مضمون نشان مى دهد که:
اولاً، آیه اکمال در اواخر عمر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است.
ثانیا، مربوط به مسأله اى است که با حفظ و رعایت آن اسلام براى همیشه محفوظ است و دین و امت اسلامى را از هر گزند خارجى مصون مى دارد. اما خطر برخورد ناصحیح داخلى در مورد آن وجود دارد و این خطر زیان هاى بزرگى در پى خواهد داشت. مجموع این مضامین کاملاً با مسأله ارتباط تاریخى و شأن نزول آیه در باب امامت همخوانى دارد. خطر مورد اشاره آیه در دغدغه هاى آخر عمر پیامبر کاملاً نمودار است. شیعه و سنى نوشته اند پیامبر در روزهاى آخر عمر شریفشان به شدت نگران وضع آینده امت و فتنه هاى داخلى آن بودند.
ابومدله غلام عایشه مى گوید: در اواخر عمر پیامبر نیمه شبى دیدم که آن حضرت وقتى همه در خواب بودند از خانه به طرف بقیع بیرون شد و من از دور در پى ایشان رفتم. دیدم براى اهل بقیع استغفار نمود. سپس به این مضمون فرمود: «شما چه خوش رفتید و هماى سعادت را در آغوش گرفتید، اما اکنون فتنه هایى چون پاره هاى شب تار روى آورده است».88
علامه طهرانى به استناد آیات صریح قرآن در این باره مى نویسد: «آنچه مورد عداوت و دشمنى کفار بود دین اسلام بود نه خود مسلمانان، مگر به جهت دین شان که دین حق بود و آخرین چیزى که در زوال دین به آن امید بسته بودند این بود که مى پنداشتند بعد از پیامبر چون دین قائم به امر ندارد از بین مى رود، لیکن ظهور اسلام تدریجاً و نفوذ آن در بین اهل اسلام و انتشار آوازه و اعتلاى کلمه آن با شوکت و قدرتى که همراه بوده از آرزوهایشان ناامیدشان ساخت و تنها چیزى که به آن دلخوش بودند این بود که با رفتن پیامبر آئینش هم از میان برود و این زمانى محقق مى شود که خداوند براى دین قائم به امرى معیّن نکند که در حفظ و تدبیر امورش جاى پیامبر بنشنید و امت را بدان سمت هدایت و ارشاد نماید. و در این صورت که کفار مشاهده کردند دین از مرحله قیام شخصى به مرحله قیام نوعى منتقل شده است و در مراحل کمال خود از صفت حدوث پا در مرحله بقا مى گذارد یأس و ناامیدى تمام وجودشان را فرا مى گیرد. این است اکمال دین و اتمام نعمت. بنابراین دیگر جایى براى ترس از کفار نیست. بلکه باید از من بترسید. مراد این است که در همان چیزى که باید از کفار مى ترسیدید یعنى این که دینتان را از بین ببرند، اکنون باید از من بترسید که با کفران این نعمت دین از کفتان بیرون آید و به جاى بهره مندى از مواهب آن دچار عذاب و گرفتارى و ذلت شوید».89

قرآن و نام امامان
پرسش 15 . اگر امامت اهل بیت علیهم السلام از ارکان دین است چرا نام امام على علیه السلام و دیگر امامان به صراحت در قرآن ذکر نشده تا موجب اختلاف و انحراف اذهان نشود؟
حل این مسأله در گرو کاویدن روش قرآن در معرفى امام على علیه السلام و دیگر ائمه هدى علیهم السلام و پى جویى راز این مسأله است. در این باره بحث را از چند محور پى مى گیریم:
یک. شخص یا شخصیت
اصولاً روش قرآن در بسیارى از موارد بیان اصول، قواعد شاخص ها و معیارهاست، نه امور جزئى. در رابطه با امامان معصوم ـ به ویژه امیرمؤمنان علیه السلام و اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله ـ شیوه قرآن این است که عمدتا آنان را با معرفى «شخصیت» ممتاز و برجستگى هایشان بشناساند، نه از طریق معرفى شناسنامه اى. این شیوه حکمت هاى متعددى دارد که در خلال مباحث به بعضى از آنها اشاره خواهد شد.
دو. اهل بیت در قرآن
قرآن در موارد متعددى، پرده از امتیازات و ویژگى هاى مربوط به شخصیت حقیقى و حقوقى اهل بیت علیهماالسلام و به ویژه امیرمؤمنان علیه السلام برداشته است؛ برخى از این آیات مانند آیه ولایت در مباحث پیشین گذشت.
آیات متعدد دیگرى نیز در این باره وجود دارند، از جمله:
2ـ1.«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً»90؛ «و بر دوستى خدا به فقیر و اسیر و یتیم طعام مى دهند». مفسران بزرگ شیعه و سنى آورده اند: این آیه در شأن على بن ابى طالب علیه السلام و اهل بیت ایشان است و مسئله روزه دارى حضرت على علیه السلامو اعضاى خانواده آن حضرت و نیز دادن افطار خود به مسکین، یتیم و اسیر در سه شب متوالى به طور متواتر نقل شده است.
2ـ2. «…إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اهل الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»91؛ «همانا خدا مى خواهد که هر رجس و آلایشى را از شما [ خانواده نبوت] دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند».
نفى هرگونه رجس و آلایش در آیه مساوى با عصمت است. در خصوص این آیه مقالات و کتاب هاى متعددى نگاشته شده و در اینکه شامل حضرت على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن و حسین علیهماالسلام است، نزد شیعه و سنى اختلافى نیست. تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پیامبر صلى الله علیه و آلهاست. علماى شیعه و برخى از اهل سنت (مانند امام شافعى)، به استناد ادله متعددى از جمله قرائن موجود در آیه و آیات و قبل بعد از آن شمول آن را نسبت به همسران پیامبر صلى الله علیه و آله رد کرده اند.
2-3. در آیه مباهله قرآن حضرت على علیه السلام را به عنوان نفس پیامبر صلى الله علیه و آله معرفى کرده است. آیات دیگرى نیز وجود دارد که به همین موارد اکتفا مى کنیم. در آیه اول اوج ایثار در شدت نیاز، در آیه دوم طهارت مطلق از هر کژى و کاستى و عیب و گناه (عصمت) و در آیات پیش گفته مانند آیه ولایت تلفیق دو عبادت بزرگ با یکدیگر، همراه با اوج اخلاص و خدا دوستى نمایان شده است. هم چنین آیات ولایت و ابلاغ و اکمال دین به شخصیت حقوقى یعنى ولایت امیرمؤمنان علیه السلام توجه داده اند.
سه. چگونگى معرفى شخصیت
چنان که گذشت قرآن به جاى معرفى شناسنامه اى رویکرد معرفى شخصیت را برگزیده است. افزون بر آن در چگونگى معرفى شخصیت اهل بیت به ویژه در عرصه شخصیت حقوقى، متد و شیوه خاصى دارد که مى توان آن را «آشکار گویى در عین رمزگونگى» نام نهاد. به عنوان مثال آیات تطهیر، ابلاغ و اکمال و… در لابه لا و در لفاف مطالب دیگرى بیان شده است، هرچند قرائن و دلایل محکمى از نظر تاریخى و هم در مضمون و سیاق آیات وجود دارد که ارتباط قطعى آنها را با شخصیت حقیقى یا حقوقى اهل بیت علیهم السلامروشن مى سازد.92
چهار. حکمت روش قرآن
شیوه ذکر شده حکمت هاى متعددى دارد؛ از جمله:
4ـ1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلکه در نهایت به نوعى پیروى کورکورانه مى کشاند. البته این مانع نیست که در موارد بایسته، افراد نیز معرفى شوند؛ ولى اساسا معرفى شخصیت، معرفى الگوها است و در نتیجه جامعه را به جاى گرایش هاى تعصب آمیز جاهلانه، به سمت تعقّل، ژرف اندیشى و توجّه به ملاک ها، فضایل و امتیازات واقعى سوق مى دهد.
4ـ2. معرفى شخصیت زمینه ساز پذیرش معقول است؛ در حالى که معرفى شخص در بعضى موارد موجب دافعه مى شود. این روش، به ویژه در شرایطى که شخص از جهاتى تحت تبلیغات سوء قرار گرفته و یا جامعه به هر دلیلى آمادگى پذیرش وى را ندارد، بهترین روش است. این مسئله دقیقا در مورد امیرمؤمنان علیه السلام وجود داشته است.
براى شناخت درست این موضوع باید شرایط و ویژگى هاى جامعه اسلامى در زمان نزول قرآن را در نظر گرفت تا در پرتو آن، بتوان به درک صحیحى از مسئله نایل آمد. بررسى دقیق این مسئله از گنجایش این نوشتار خارج است؛ لیکن به اختصار مى توان گفت به استثناى اندکى از مؤمنان برجسته، اکثریت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بیت علیهم السلام ـ به ویژه حضرت على علیه السلام ـ پذیرش لازم را نداشتند. پیامبر صلى الله علیه و آله نیز در مقاطع مختلف، با دشوارى هاى زیادى، آن حضرت را مطرح مى ساخت و در هر مورد، با نوعى واکنش منفى و مقاومت رو به رو مى شد. دلایل این امر متعدد است؛ از جمله:
الف. بسیارى از مخالفان، کسانى بودند که تا مدتى پیش، در صف معارضان اسلام قرار داشتند و رویاروى خود، شمشیر امام على علیه السلام را دیده و از همان زمان کینه وى را به دل گرفته بودند. حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام یکى از علل روى گردانى مردم از آن حضرت را همین نکته (نکیر سیفه) بیان فرموده است.
ب. تفکرات و سنت هاى غلط جاهلى، هنوز بر اندیشه مردم حاکم بود و آنان امورى مانند گرایش هاى قبیله اى، مسئله سنّ و … را در امور سیاسى دخیل مى دانستند. لذا مثلاً به بهانه جوان بودن حضرت على علیه السلام، وى را چندان شایسته براى رهبرى جامعه نمى دانستند.
ج. تفکّرى خطرناک در سطح جامعه تبلیغ مى شد، مبنى بر اینکه پیامبر صلى الله علیه و آله درصدد است خویشان خود را براى همیشه، بر مسند قدرت و حکومت بنشاند. در این راستا خدمات ارزنده آن حضرت را نوعى بازى سیاسى تفسیر مى کردند که براى چنگ اندازى به حکومت، براى خود و اهل بیتش انجام داده است. بازتاب این مسأله در برخورد جابربن نضر یا حارث بن النعمان الفهرى با پیامبر صلى الله علیه و آله پس از واقعه غدیر93 و نیز در سخنان یزید پس از شهادت امام حسین علیه السلام کاملاً روشن است.94
اکنون این سؤال پدید مى آید که در چنین وضعیتى، تا چه اندازه صلاح بود نام آن حضرت و یا امامان معصوم بعد از ایشان در قرآن به صراحت ذکر شود؟
ممکن است کسى با خود بیندیشد که اگر چنین شده بود، ریشه اختلافات از بن کنده مى شد و امت اسلامى یکپارچه و هم آوا شده، راه هدایت را پیشه مى ساخت؛ زیرا قرآن مورد قبول همه است و در آن اختلافى نیست. اما آیا واقعیت چنین بود؟ هرگز! زیرا:
اولاً، موارد مختلفى در قرآن هست که علیرغم بیان صریح یک مسأله باز در میان مسلمانان اختلاف وجود دارد؛ از جمله: مسأله مسح پا در نماز که قرآن به صراحت فرموده است: «وَ امْسَحُوا بِرُؤسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ»95؛ «سر و پاهاى خود را تا برآمدگى دو پاها مسح کنید». ولى در عین حال اهل سنت به جاى مسح، پاهاى خود را مى شویند. این گونه مخالفت ها و اجتهادات در برابر قرآن یا سنت قطعى و معتبر بسیار زیاد است.
علامه کاشف الغطاء در کتاب «الاجتهاد و النص» هفتاد مورد از اجتهادات خلفا در برابر نصوص صریح قرآنى یا سنت نبوى صلى الله علیه و آله را با مستندات دقیق آنها ذکر کرده است.96 بررسى اوضاع اجتماعى آن زمان نشان مى دهد که این خطر به طور جدى وجود داشت که بر سر مسئله امیر مؤمنان علیه السلام، اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى آمد، این مشکل وجود داشت که طیف عظیمى ـ که در جامعه، پایگاه تبلیغاتى وسیعى داشتند و در صدر اطرافیان پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بودند ـ به خاطر انگیزه هاى سیاسى رسالت آن حضرت و قرآن را یکسره نفى و انکار کنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بیافرینند!!
شاید این مسئله اغراق آمیز بنماید؛ اما رخدادهاى مهم تاریخى، به خوبى از این نکته پرده برگرفته است. در اینجا تنها به ذکر یک نمونه ـ که در منابع تاریخى مهم اهل تسنن آمده و از مسلمات تاریخى است ـ اکتفا مى شود:
مورخان برجسته آورده اند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله لحظات آخر عمر خویش را مى گذراند، درخواست قلم و لوحى نمود تا سندى براى امت به یادگار نهد که هیچ گاه به انحراف و گمراهى گرفتار نشوند. این درخواست براى اطرافیان کاملاً روشن و هدف از آن ـ با توجه به موضع گیرى هاى پیشین پیامبر صلى الله علیه و آله ـ واضح بود. در این هنگام خلیفه دوم بانگ برآورد: «انّ الرجل لیهجر!»97؛ «همانا این مرد بر اثر شدّت تب هذیان مى گوید!!»
شگفتا! مگر خداوند در قرآن نفرموده است: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحى»98؛ پس چرا پیامبر خدا و سخنگوى وحى در خانه اش و نزد عزیزترین و بهترین حامیانش، این چنین جسارت آمیز مورد طعن قرار مى گیرد و کار به جایى مى رسد که از تصمیم خود منصرف مى شود! زیرا پافشارى بر تصمیم خود خطرى بزرگتر در پى دارد.
عمربن الخطاب در گفتگویى با ابن عباس گفت ما از روى دلسوزى براى اسلام على علیه السلام را به حکومت انتخاب نکردیم. اینکه خلیفه در این سخن و این کار مخلصانه عمل کرده یا نه بحث دیگرى است، اما آنچه سخن خلیفه به خوبى گواهى مى دهد این است که قریش از این که امامت در خاندانى باشد که نبوت در آن بوده به شدت ابا داشته است.
استاد مطهرى در این باره مى فرماید:
«در میان تمام فرمان هاى الهى هیچ دستورى مانند مسئله خاندان پیامبر و امامت امیرمؤمنان از جهت اجرایى کم شانس نبود زیرا به جهت تعصبات حاکم بر جامعه آن عصر آمادگى پذیرش این مسئله وجود نداشت. امکان تمرد از دستور حضرت وجود داشت. با اینکه به پیامبر اکرم دستوراتى درباره امیرمؤمنان مى رسید حضرت همواره نگران بودند منافقینى که قرآن پیوسته از خطر آنها یاد مى کند به بهانه سپردن منصب ها و امتیازات ویژه به خویشاندان به تبلیغات منفى بپردازند. در صورتى که سیره پیامبر در زندگى اجتناب از اختصاص امتیاز ویژه براى خود و خاندانش بود و شاید سرّ به کارگیرى این شیوه در قرآن یعنى در عین عدم صراحت گویا و آشکار سخن گفتن این باشد که از یک سو آیات مذکور دربردارنده قرینه ها و نشانه هایى است که هر انسان منصف و بى غرضى ارتباط آنها با اهل بیت را درک مى کند و از سوى دیگر، تلاش شده مطلب به صورتى بیان شود که آنهایى که قصد تمرد و نافرمانى دارند تمردشان به نافرمانى صریح و آشکار در مقابل قرآن و اسلام منجر نشود»99.

امامت در سنت نبوى

امامت در روایات
پرسش 16 . در روایات پیامبر و اهل بیت امامت چگونه تصویر شده و بر چه نکاتى تأکید شده است؟
روایات شریف نبوى که در کتب شیعه و اهل سنت فراوان نقل شده و نیز آنچه از امامان اهل بیت در این زمینه رسیده فراوان است و آموزه هاى بسیارى در بردارد. از امورى که در این نصوص مورد اهتمام است این است که امامت با چنان جایگاه رفیعى در شأن هر کسى نتواند بود. از این رو نصوص دینى به ویژگى ها و شرایط امام و وظایف امام و امت در برابر یکدیگر توجه شایانى کرده اند. اکنون با رعایت اختصار به گوشه اى از این روایات که قطراتى از دریاى بیکران معارف اهل بیت است مى پردازیم:
یک. امامت رکن دیانت
در روایت از پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله عدم شناخت و پیروى امام مساوى با جاهلیت و بى دینى تلقى شده است: «من مات و هو لایعرف امامه مات میته جاهلیه»100؛ «کسى که بمیرد و امام خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلى مرده است».
نیز از آن حضرت است: «هر که بدون داشتن امام بمیرد به مرگ جاهلى مرده است».101
دو. امام راهنماى خدا در میان خلق
امام صادق علیه السلام فرمودند: «الامام علم بین الله و بین خلقه فمن عرفه کان مؤمنا و من انکره کان کافرا»102؛ «امام راهنماى میان خدا و آفریدگان اوست؛ هر که او را بشناسد مؤمن است و هر که منکرش شود کافر است».
مفاد این روایت با آنچه از پیامبر نقل شد کاملاً هماهنگ و هم آوا است.
سه. امامت حق شرط قبولى اعمال
از منظر روایات پیروى و اطاعت از امام حق تأثیر مستقیم در پذیرش اعمال صالح دارد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر بندگان، پیشواى ستمگر را که از جانب خدا نیست به زمامدارى گیرند، خداوند کارهاى شایسته اى را که انجام مى دهند نخواهد پذیرفت»103.
راز این نکته آن است که عمل نیک در حکومت باطل عمدتاً به رفتارى شخصى و عزلت جویانه تبدیل مى شود، و به قطرات آبى در بیابان خشک مى ماند که به زودى مى خشکد و در مقابل نظام حاکم عملاً در جهت بسط فساد و تباهى مى کوشد؛ اما در پرتو امام بر حق و پیروى از او اعمال صالح جایگاه مناسب خود را در اجتماع بازیافته و بسط و گسترش مى یابند و چون جریانى جارى و پر مایه همه جا را سیراب مى کنند. از این رو امام باقر علیه السلام فرمود: «خداوند تبارک و تعالى فرموده است: بى گمان هر شهروندى در اسلام که ولایت پیشواى ستمگر غیرالهى را بپذیرد عذابش خواهم کرد».104
افزون بر آنچه گذشت نصوص روایى آموزه هاى فراوان دیگرى دارند که به جهت اختصار تنها به ذکر عناوین پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1. امامت مایه کمال دین است؛
2. امامت، بنیان اسلام است؛
3. امامت ریشه همه خوبى هاست؛
4. امامت جامع وحدت و رشته پیوند امور است؛
5. امامت نور الهى است؛
6. امامت راه خدا است؛
7. امامت نیازى گریزناپذیر است؛
8. امامت برتر از نبوت است؛
9. امامت راز پایدارى زمین است؛
10. خداشناسى و امام شناسى پیوند ناگسستنى دارند. و…105
اکنون جهت حسن ختام در میان انبوه روایات وارد به فرازهایى چند از روایتى طولانى از امام رضا علیه السلام اشاره مى کنیم:
1. همانا امامت زمام دین و نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزت مؤمنان است.
2. امامت بنیان اسلام بالنده و شاخه برافراشته آن است.
3. به وسیله امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد جامه عمل مى پوشد، صدقات و غنایم گردآورى مى شود، حدود و احکام به اجرا در مى آید و از مرزها پاسدارى مى گردد.
4. امام حلال خدا را آزاد و حرام خدا را ممنوع مى گرداند. حدود الهى را به پا مى دارد، از دین خدا پاسدارى مى کند و با حکمت و اندرز و حجت رسا مردم را به سوى دین خدا فرا مى خواند.
5. امام خورشید تابنده اى است که با آنکه در افق قرار دارد و دست کسى به او نمى رسد، اما جهان را به نور خود نور باران کرده است.
6. امام ماه تابان، چراغ نور افشان، ستاره راهنما در شدت تاریکى ها در گذر کویرها و آبادى ها و گرداب دریاهاست.
7. امام آب گورا براى تشنه کامان و نشانگر راه هدایت و نجات دهنده از گمراهى است.
9. امام آتشى بر بلندى را مى ماند که گرماجویان را حرارت بخشد و راه نجات را از هلاکت باز نماید، پس آن که از او بگریزد به هلاکت گرفتار آید.
10. امام براى مردم همدمى است رفیق، پدرى مهربان، برادرى دلسوز، مادرى خدمتگذار فرزند خردسال خویش و پناه بندگان در گرفتارى هاى وحشتناک.
11. امام امین خدا در میان خلق، حجت خدا بر بندگان، جانشین خدا در سرزمین ها، دعوت کنده به سوى او و پاس دارنده احکام و محُرّمات الهى است.
12. امام گسسته از گناهان و پیراسته از عیب ها است، دانش به او اختصاص یافته و با حلم و خویشتن دارى شناخته شده. او نظام دین، عزّت مؤمنان، سبب خشم منافقان و نگونسارى کافران است.
13. امام یگانه روزگار خویش است، کسى همطراز او نباشد، دانشمندى با او برابرى نکند، وى را بدیل و نظیر و مانندى نباشد…106.

پرسش 17 . چه سخنانى از پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله در مورد ولایت و امامت حضرت على علیه السلام است؟ به طور کلى پیامبر چگونه و تا چه اندازه به این مسأله پرداخته اند؟
چگونگى پرداختن به مسأله امامت و ولایت حضرت على در سنت و سیره پیامبر گرامى اسلام از مسائل بسیار مهم است و تحقیقاتى دراز آهنگ مى طلبد. در این جا به اختصار چند نکته اشاره مى شود:
یک. برخورد پیامبر با حضرت على علیه السلام در بسیارى موارد به گونه اى ویژه بود و با نحوه برخورد آن حضرت با دیگران تفاوت معنى دارى را نشان داده است. از جمله اینکه:
1-1. به طور معمول در جنگ ها با وجود حضرت على علیه السلام فرماندهى جنگ را به او سپرده و به دیگران نمى داد.
1-2. به هنگام خروج از مدینه براى جنگ تبوک حضرت على علیه السلام را به جانشینى خود در مدینه باقى گذاشت.
1-3. در ابلاغ سوره برائت به مشرکان ابوبکر را از نیمه راه برگرداند و این رسالت را بر دوش على علیه السلام نهاد.
1-4. در آخرین روزهاى عمر خود با تأکید فراوان همه را امر نمود که در سپاه اسامه شرکت کنند و از شهر خارج شوند و سرپیچى کنندگان را مورد لعن و نفرین قرار داد. اما در میان همه على علیه السلام را از این فرمان مستثنى کرد تا زمینه انتقال قدرت به او بدون مشاجره و درگیرى فراهم آید.
1-5. در جریان مباهله على علیه السلام را به عنوان نفس خویش برگزید و همراه خود برد.
1-6. در میان همه مسلمانان تنها با على علیه السلام عقد اخوت بست.
1-7. در هر جاى و هرگاه بلندترین سخنان را در ستایش و بیان فضایل منحصر به فرد امیرمؤمنان علیه السلام بر زبان مى آورد و لحظه اى در معرفى چهره برتر و درخشان او دم فرو نمى بست.
نمونه هایى از این دست فراوان است و همه نشانگر جایگاه بلند و منزلت بى بدیل على بن ابى طالب علیه السلام در نظر پیامبر و شایستگى او براى بلندترین مناصب و مسئولیت ها در راستاى حفظ دین، رهبرى دینى و سیاسى امت و مدیریت جامعه اسلامى است.
دو. پیامبر در موارد مختلف اساس خلافت و امامت را امرى الهى و وابسته به تعیین پروردگار خوانده اند از جمله:
2-1. حدیث رد درخواست خلافت؛ در سیره ابن هشام آمده است زمانى که پیامبر در مکه بودند و وضع سخت و دشوار بود رئیس یکى از قبایل به آن حضرت گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان آوریم به شرط اینکه قول دهى پس از خود یکى از ما را به جانشینى برگزینى. پیامبر صلى الله علیه و آله در پاسخ فرمود: اینکه چه کسى پس از من جانشین باشد در اختیار من نیست. بلکه در اختیار خداست.107
2-2. پس از واقعه غدیر خم برخى از مخالفان از پیامبر صلى الله علیه و آله سؤال مى کردند که از جانب خود على را ولى مؤمنان خوانده و بر دیگران سرورى و برترى داده است یا از جانب خدا؟ پیامبر در پاسخ به این پرسش مى فرمود: «سوگند به آنکه جز او خدایى نیست این مطلب از سوى خداست».108
سه. پیامبر از نخستین مراحل دعوت و اعلان رسالت خویش به جانشینى حضرت على علیه السلام تصریح کرده اند. از جمله در نخستین جلسه اى که به امر خدا خویشان را گرد آورده و رسالت خود را به آنان ابلاغ نمود رو به آنان کرد و فرمود: «این جوان (على ) برادر و وصى و جانشین من در مقابل شما است. پس به سخنان او گوش دهید و از او پیروى کنید».109
با توجه به مطالب پیشین روشن مى شود که اعلام خلافت امیرمؤمنان از نخستین مرحله اعلان رسالت امرى الهى و آسمانى بوده است.
چهار. احادیث معتبر رسیده از پیامبر در خصوص ولایت و جانشینى امیرمؤمنان بسیار زیاد و در کمال وضوح و صراحت، در موارد مختلف و به شیوه هاى گوناگون بر این مسأله تأکید کرده است.
اکنون چند نمونه را یادآور مى شویم:
4-1. حدیث منزلت؛ بنابر نقل متواتر از شیعه و سنى110 پیامبر صلى الله علیه و آله درباره حضرت على علیه السلام فرمود: «انت منّى بمنزله هارون من موسى الا انّه لا نبىّ بعدى»111؛ «تو (على) نسبت به من همانند هارون به موسى هستى جز آنکه پس از من دیگر پیامبرى نیست». یعنى غیر از نبوت هر نسبتى را که هارون به موسى داشت تو نیز نسبت به من دارى و همان گونه که هارون جانشین موسى و یار و پشتیبان او بود تو نیز چنین هستى.
4-2. حدیث لیله الانذار؛ این حدیث همان است که در رقم سه پیرامون خلافت امام على علیه السلام در نخستین جلسه اعلان رسالت بیان شد.
4-3. حدیث پیشوایى (امره المؤمنین)؛ این حدیث در ذیل قضیه غدیر آمده است که پیامبر به اصحاب خود فرمود: «سلِّموا على على بإمره المؤمنین»112؛ «به على به عنوان پیشوا و زمامدار مسلمانان سلام بدهید».
4-4. حدیث خلافت؛ از جمله سخنان پیامبر خطاب به حضرت على این است که: «انت الخلیفه من بعدى»؛ «خلیفه پس از من تو هستى».113
4-5 و 6. حدیث ثقلین و حدیث غدیر؛ حدیث ثقلین و غدیر از شهرت و امتیازات ویژه اى برخوردارند. لاجرم آن دو را جداگانه در پرسش هاى پسین مورد بررسى قرار خواهیم داد.
4-7. احادیث دوازده امام؛ احادیث متعددى در منابع شیعه و سنى نقل شده است که پیامبر جانشینان و اوصیاى پس از خود را دوازده نفر معرفى کرده اند.
یکى از این روایات به شرح زیر است:
امام الحرمین جوینى به سند خود از ابن عباس و او از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى کند که فرمودند: «من سرور پیامبرانم و على سرور اوصیا. اوصیاى پس از من دوازده نفرند، اولشان برادرم و آخرشان فرزند من است.»
از آن حضرت پرسیدند: برادرتان کیست؟
فرمود: «على بن ابى طالب».
پرسیدند: فرزندتان کیست؟
فرمود: «مهدى، همان کسى که زمین را پر از عدل و داد کند، همانسان که از ظلم و جور پر شده است».114
4-8. حدیث وصایت؛ در احادیث متعددى پیامبر صلى الله علیه و آله امیرمؤمنان علیه السلام را به عنوان وصى خود معرفى کرده اند. در یکى از این روایات آمده است: «هر پیامبرى وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است».115
4-9. حدیث وزارت؛ در روایات مختلفى امام على علیه السلام وزیر پیامبر خوانده شده است. بنابر روایتى پیامبر در سفر معراج پرسید: «اى جبرئیل! وزیر من کیست؟ پاسخ داد: على ابن بى طالب».116
احادیث دیگرى نیز در این باب وجود دارد که به جهت اختصار به این مقدار بسنده مى شود.117

حدیث ثقلین
پرسش 18 . حدیث ثقلین چه مى گوید و نقش آن در اثبات امامت حضرت على و دیگر امامان چیست؟
حدیث به تعبیر دیگر احادیث ثقلین از روایات متواتر و مورد اتفاق شیعه و سنى است.118 این روایت بیانگر استراتژى جاودان و پایدار یعنى راهبرد پیروى از قرآن و اهل بیت است. تأکیدات پیامبر صلى الله علیه و آله و نحوه سخن گفتن در این باره کمترین تردیدى بر کسى باقى نمى گذارد. با توجه به نقل گسترده این حدیث در منابع اهل سنت، به ذکر آن از همان منابع بسنده مى کنیم.
در صحیح مسلم آمده است پیامبر فرمود: اى مردم همانا من بشرى هستم که نزدیک است پیک الهى مرا رسد و دعوت حق را اجابت کنم، پس در میان شما دو چیز گرانبها مى گذارم: «اول آنها کتاب خدا و دیگرى اهل بیتم».
در مسند احمد حنبل آمده است: «همانا من در میان شما دو جانشین قرار مى دهم که یکى عظیم تر از دیگرى است: کتاب خدا، ریسمان کشیده شده ما بین آسمان و زمین و عترت خود یعنى اهل بیتم. این دو از یکدیگر جدایى ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
در صحیح ترمذى از پیامبر نقل شده است: «اى مردم در میان شما چیزى مى گذارم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد و آن عبارت است از: کتاب خدا و عترتم».
از این سخن پیامبر چنین نتیجه مى گیریم:
1. گرانبها بودن اهل بیت
ابن حجر مکى مى نویسد: «رسول خدا قرآن و عترت را ثَقَلین نامید».
ثَقَل هر چیز گرانبها و پر ارج را گویند و کتاب و عترت این گونه اند زیرا هر یک از آن دو گنجینه علوم لدنى و اسرار و حکمت هاى الهى اند. از این رو پیامبر به آن دو فراخوانده و سفارش نموده است.119
2. عصمت و حجیت اهل بیت
قرار دادن قرآن و اهل بیت در کنار یکدیگر و تأکید بر لزوم پیروى و انفکاک ناپذیرى آن دو آشکارا بر عصمت اهل بیت دلالت دارد؛ چرا که قرآن کتاب معصوم خداست و ابتلا به هر گناه و آلودگى انفکاک و جدایى از قرآن مى باشد و هماهنگى و انطباق کامل با کتاب معصوم الهى مساوى با عصمت است.
استاد توفیق ابو اعلم نویسنده و دانشمند مصرى مى نویسد: «پیامبر صلى الله علیه و آله اهل بیت خود را به کتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است. کتابى که هرگز در او باطل نفوذ نخواهد کرد و هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى که پیامبر خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو حدیث دلالتى آشکار بر عصمت اهل بیت دارد و پیامبر که این حدیث را در مواقف بسیارى ذکر کرده در پى این هدف است که امت خود را صیانت کرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسک به این دو نموده تا در امور مختلف اعم از اعتقادات و فروع به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند»120.
آیه اللّه مکارم شیرازى نیز بر آن است که: «اهل بیت معصومند زیرا جدایى ناپذیر بودن آنها از قرآن از یک سو و لزوم پیروى بى قید و شرط از آنان از سوى دیگر، دلیل روشنى بر معصوم بودن آنها از خطا و اشتباه و گناه است. چرا که اگر آنها گناه یا خطایى داشتند از قرآن جدا مى شدند و پیروى از آنان مسلمانان را از ضلالت و گمراهى بیمه نمى کرد و اینکه مى فرماید با پیروى از آنان در برابر گمراهى ها مصونیت دارید دلیل روشنى بر عصمت آنهاست»121.
3. پایندگى تا قیامت
جدایى ناپذیرى تا حوض کوثر نشانگر این است که پیامبر در صدد تعیین یک استراتژى جاودانه و دائمى براى امت بوده و نشانگر آن است که همواره هادیان و پیشوایانى از اهل بیت در میان وجود دارند.
ابن حجر آورده است: «این حدیث نشانگر وجود کسانى از اهل بیت همراه قرآن است که همچون قرآن شایستگى تمسک و پیروى تا قیامت را دارا باشند»122.
آیه اللّه مکارم شیرازى نیز مى نویسد:
«این به خوبى نشان مى دهد که در تمام طول تاریخ اسلام فردى از اهل بیت وجود دارد و همان گونه که قرآن همیشه چراغ هدایت است آنها نیز همیشه چراغ هدایتند. پس باید کاوش کنیم و در هر عصر و زمان آنها را پیدا کنیم»123.
4. لزوم پیروى از هر دو
اینکه پیامبر فرمود تا به آن دو چنگ زنید گمراه نخواهید شد و برخى از دیگر تعابیر آن حضرت لزوم پیروى از هر دو را نمایان ساخته و هر حرکت و شعارى که به گسست آن دو انجامد را انحرافى و ضلالتبار معرفى مى کند.
علامه مناوى مى گوید: «در این حدیث اشاره بلکه تصریح به این است که قرآن و عترت دو قلویى را مى مانند که رسول خدا آن دو را پس از خود معرفى فرموده و از امت خواسته است که به خوبى با آن دو برخورد نموده و آنها را بر خود مقدم دارند و در دین خود به آنها چنگ زنند»124.
نکات دیگرى نیز از حدیث ثقلین قابل استفاده است که به جهت اختصار از ذکر آنها خوددارى مى شود125. آنچه اهمیت ویژه دارد این است که پیامبر صلى الله علیه و آله براى همیشه امت را به پیروى از قرآن و عترت دانسته اند. نیز پیامبر اهل بیت را همچون کتاب الهى، معصوم و مصون از هر کژى و ناراستى دانسته و بر آن شده اند که همیشه هادیانى از اهل بیت علیهم السلام در کنار قرآن براى راهنمایى امت وجود دارند.
5. کیستى اهل بیت
پیامبر در مواقع مختلف اهل بیت و امامان ایشان را معرفى کرده اند عمرخطاب از پیامبر پرسید: آیا باید به همه اهل بیت تمسک کنیم؟
پیامبر فرمود: «خیر، بلکه به اوصیاى اهل بیتم، اول آنها برادر و وزیر و وارث و خلیفه ام در میان امت و آن کسى که ولى هر مؤمنى است (امام على علیه السلام)، پس از او فرزندم حسن و بعد از او فرزندم حسین است، آنگاه نه نفر از فرزندان حسین یکى پس از دیگرى»126.
بنابراین حدیث فوق به خوبى ولایت و لزوم تبعیت از اهل بیت علیهم السلام و در رأس آنان امیرمؤمنان علیه السلام را اثبات و آنان را براى همیشه بزرگترین مرجع دینى در کنار قرآن و همسنگ و همسوى و همراه آن معرفى مى کند.

پرسش 19 . در حدیث ثقلین بعضى ها «کتاب الله و عترتى» مى خوانند و برخى «کتاب الله و سنتى» کدامیک صحیح است؟ توضیح دهید.
حدیث ثقلین به هر دو شکل نقل شده است در این باره توجه به چند نکته لازم است:
1. روایاتى که در آن «کتاب الله و سنتى» آمده غالباً بدون سند ذکر شده و یا در سند آن ها شخصیت هایى چون اسماعیل بن ابى اویس، صالح بن موسى طلحى، سیف بن عمر تمیمى قرار دارند که غالب علماى رجال اهل سنت آنان را تضعیف کرده اند. از طرف دیگر «کتاب الله و عترتى» به تواتر نقل شده ولى کتاب الله و سنتى خبر واحد است.127
2. هیچ مانعى ندارد که هر دو دسته روایات از پیامبر صلى الله علیه و آله صادر شده باشد، زیرا همانطور که اهل بیت عصمت نقش مرجعیت دینى پس از پیامبر را دارند، سنت آن حضرت نیز یکى از منابع مهم دینى است و براى همگان حجت است. بنابراین چنین روایاتى معارض یکدیگر نیستند؛ بلکه کاملاً با یکدیگر هماهنگ و همخوان اند. اعتبار سنت پیامبر و دیگر معصومین در کنار قرآن به عنوان بیانگر و تفسیرکننده کتاب الهى همان چیزى است که شیعه بر آن پاى مى فشرد و براى همه مسلمانان قابل اخذ و پیروى است.

واقعه غدیر
پرسش 20 . جریان غدیر را شرح دهید و توضیح دهید که تا چه اندازه قطعیت دارد؟
جریان غدیر خم
رسول خدا صلى الله علیه و آله در سال دهم بعثت، تصمیم گرفت عمل حج به جاى آورد و آن را به مسلمانان اعلام فرمود. عده زیادى به مدینه آمدند تا در رکاب آن حضرت حج به جاى آورند و به او تأسى کنند. آن حج را حجه الوداع، حجه الاسلام، حجه البلاغ و حجه الکمال نامیده اند. رسول خدا صلى الله علیه و آله از هجرت تا رحلت جز آن حج، حج دیگرى نیاورده است.
پیامبر صلى الله علیه و آله پنج یا شش روز به ماه ذى حجه مانده، از مدینه خارج شد … . آن گاه اعمال حج و عمره به هدایت خود ایشان انجام گردید و عملى را که تا قیامت باید به جاى آورده شود، عملاً به مردم نشان داد. پس از پایان حج، از مکه به طرف مدینه خارج شد؛ در حالى که جماعت یاد شده در محضرش بودند.
روز پنج شنبه هجدهم ماه ذى حجه با آن جمعیت انبوه به «غدیر خم» در جحفه رسید. در آنجا جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَیکَ مِن رَبِّکَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاس اِنَّ اللّهَ لا یَهدِىَ القَومَ الکافِرینَ»128.
بدین طریق خدا به پیامبرش امر کرد تا على علیه السلام را به جاى خویش نصب کند و ولایت و لزوم طاعت او را ابلاغ نماید. در آن وقت طلیعه کاروان به جحفه نزدیک شده بود، حضرت فرمان داد تا آنهایى که از محل گذشته بودند، برگردند و آنانى که در محل بودند، توقف کنند. در آنجا پنج درخت کنار هم بود، فرمان داد کسى زیر سایه آنها ننشیند. جمعیت همه در جاى خود قرار گرفتند، زیر آن درخت ها را پاک کردند، آن گاه اذان نماز ظهر گفته شد.
حضرت رسول زیر آن درختان ایستاد و نماز ظهر را با جماعت خواند. هوا به قدرى گرم بود و آفتاب چنان آتش مى ریخت که مردم از شدت گرما، گوشه اى از عبا را سر کشیده و گوشه اى را از حرارت سنگریزه ها زیر پا گذاشته بودند، پارچه اى بر یکى از درخت ها کشیده و براى آن حضرت سایبان درست کردند.
چون از نماز فارغ شد، بالاى جهازهاى شتر رفت که روى هم چیده بودند. صدایش را بلند کرد، به طورى که همه شنیدند و فرمود: «الحمدللّه، از خدا مدد مى جوییم، به او ایمان مى آوریم، بر او توکل مى کنیم و به خدا پناه مى بریم از شر نَفْسْ هاى خود از سیئات اعمال خویش … .
شهادت مى دهم که جز خدا معبودى نیست و محمد بنده و رسول او است … احتمال مى رود که خدا مرا به طرف خود ببرد و عمر من سر آید؛ من پیش خدا مسئولم و شما مسئولید، چه مى گویید؟
گفتند: گواهى مى دهیم که پیغام خدا را رساندى و در رساندن آن تلاش کردى و خیرخواه بودى، خدا تو را جزاى خیر دهد! فرمود: آیا شهادت نمى دهید که جز خدا معبودى نیست و محمد بنده و رسول او است و بهشت و آتش خدا و مرگ حق است و قیامت خواهد آمد و خداوند مردگان را زنده خواهد کرد؟ گفتند: آرى شهادت مى دهیم. عرض کرد: خدایا! شاهد باش.
سپس فرمود: اى مردم! آیا سخن مرا نمى شنوید؟ گفتند: آرى مى شنویم. فرمود: من پیش از شما به کنار حوض کوثر خواهم رفت، شما در آنجا پیش من خواهید آمد. عرض آن به فاصله صنعاء (پایتخت یمن) و بُصرى (قصبه اى است از توابع دمشق) است. در کنار آن کاسه هایى به عدد ستارگان از نقره است؛ بنگرید در حفظ «ثقلین» که چطور جانشین من خواهید بود؟
گفتند: اى رسول خدا! ثقلین چیست؟ فرمود: ثقل بزرگ تر کتاب خدا است. یک طرف آن به دست خدا و طرف دیگرش به دست شما است. به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید. ثقل کوچک عترت (اهل بیت) من است. خداى لطیف خبیر به من خبر داده که آن دو، از هم جدا نمى شوند تا در حوض کوثر پیش من آیند. من از خدا چنین خواسته ام، از قرآن و اهل بیت جلو نیفتید؛ وگرنه هلاک مى شوید و از آن دو کنار نمانید؛ وگرنه نابود مى گردید.
آن گاه دست حضرت على علیه السلام را گرفت و بلند کرد تا جایى که سفیدى زیر بغل هر دو دیده شد و همه على علیه السلام را شناختند، بعد از آن فرمود: مردم، کیست که بر مؤمنان از خودشان مقدم تر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: «ان اللّه مولاى و انا مولى المؤمنین و انا اولى بهم من انفسهم فمن کنت مولاه فعلى مولاه»129. این سخن را سه بار تکرار کرد. سپس گفت: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حیث دار»130. آن گاه فرمود: هر که در اینجا حاضر است به غایبان برساند.
هنوز از آنجا حرکت نکرده بودند که جبرئیل این آیه را آورد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاْءِسْلامَ دِیناً» ؛ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و از دینتان اسلام راضى شدم».
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اللّه اکبر! بر اکمال دین و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من. سپس جمعیت به امیر مؤمنان على علیه السلام تهنیت گفتند؛ از جمله ابوبکر و عمر گفتند: «بخ بخ لک یا ابن ابى طالب اصبحت و امسیت مولاى و مولا کل مؤمن و مؤمنه»131؛ «به به بر تو اى پسر ابى طالب! صبح و شام کردى در حالى که سرپرست من و سرپرست هر مؤمن و زن مؤمنى».
حسان بن ثابت شاعر که در آنجا بود گفت: اى رسول خدا! اجازه دهید درباره على ابیاتى بگویم تا بشنوید؟ فرمود: بگو با برکت خدا. حسان گفت: اى شیوخ قریش! سخن من، پیرو سخن رسول خدا درباره ولایت و سرپرستى است. آن گاه گفت:
ینادیهم یوم الغدیرنبیّهم
بخم واسمع بالرسول منادیاً
فقال: فمن مولاکم و ولیکم؟
فقالوا و لم یبدوا هناک التعادیا
الهک مولانا و انت ولینا
و لن تجدن منّا لک الیوم عاصیاً
فقال له قم یا على فاننى
رضیتک من بعدى اماماً و هادیاً
فمن کنت مولاه فهذا ولیه
فکونوا له اتباع صدق موالیاً
هناک دعا اللهم و ال ولیه
و کن للذى عادى علیّاً معادیا132
این خلاصه اى از جریان غدیر و تعیین حضرت على علیه السلام براى خلافت و امامت بود.133
شایان ذکر است که واقعه غدیر و خطبه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در آن، مورد اجماع و اتفاق جمیع مسلمانان است و جایگاه ویژه اى در نصوص دینى و ادبیات و اشعار مسلمانان ـ اعم از عرب و غیر عرب ـ دارد. در متون اسلامى هیچ روایتى به اندازه این واقعه، به حد تواتر یا فوق تواتر نرسیده است و احدى را یاراى تردید در آن نیست. از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله 110 تن و از تابعین 89 تن آن را نقل کرده اند و طبقات راوى آن، به 360 تن رسیده است.
شاعران بسیارى این جریان را به نظم درآورده اند؛ از جمله:
در قرن اول: حسان بن ثابت انصارى، قیس بن سعدبن عباده انصارى، عمرو بن عاص بن وائل و محمدبن عبداللّه حمیرى.
در قرن دوم: کمیت بن زیاد، سیداسماعیل بن محمد حمیرى، شعیان مصعب کوفى.
در قرن سوم: ابوتمام حبیب بن اوس طایى و دعبل بن على بن رزینالخزاعى و در قرون بعد ده ها نفر دیگر.
علامه امینى یازده جلد کتاب ارزشمند الغدیر را درباره این حادثه به نگارش درآورده است.

پرسش 21 . آیا غدیر خم دلیل بر امامت حضرت على علیه السلام است؟ شیعه چه دلیلى بر این مطلب دارد؟
از نظر شیعه واقعه غدیر خم سندى قطعى و غیرقابل انکار بر امامت و پیشوایى حضرت على علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و لزوم پیروى از آن حضرت است. این مسأله از چهار طریق قابل بررسى است:
1. معنا کاوى واژه ولایت،
2. آیات قرآن،
3. تفسیر پیامبر،
4. قرائن و شواهد خارجى.
یک. معناى ولایت
واژه ولایت در معانى مختلفى چون مالک، آزادکننده، نزدیک، همسایه، یاور، اولى و سزاوارتر به کارى و… به کار رفته است. لیکن لغت شناسان و فرهنگنامه ها عمدتاً کلمه ولایت و مشتقات آن مانند مولى و ولى را به معناى سرپرستى، عهده دارى امور، سلطه، استیلا، رهبرى و زمامدارى معنا کرده اند. در اینجا معناى این کلمه با برخى از مشتقاتش از کتاب هاى لغت اهل سنت نقل مى شود:
– راغب اصفهانى مى نویسد: وِلایت، یعنى یارى کردن و وَلایت؛ یعنى زمامدارى و سرپرستى امور، و گفته شده است که وِلایت و وَلایت مانند دِلالت و دَلالت است و حقیقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نیز در همین معنا به کار مى رود.134
– ابن اثیر مى نویسد: ولى؛ یعنى یاور و هر کس امرى را بر عهده گیرد، مولا و ولى آن است. سپس مى گوید: و از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر که به على علیه السلام گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ یعنى «ولى مؤمنان گشتى».135
– صاحب صحاح اللغه مى نویسد: هر کس سرپرستى امور کسى را به عهده گیرد، ولى او است.136
– مقاییس اللغه آورده است: هر کس زمام امر دیگرى را به عهده گیرد، ولى او است.137
دو. آیات قرآن
در رابطه با حادثه غدیر سه آیه نازل شده است:
1. آیه ابلاغ،
2. آیه اکمال دین،
3. آیه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ».
پیوند دو آیه پیشین با واقعه غدیر و چگونگى دلالتشان بر مسأله امامت از نظر گذاشت138. آنچه اکنون باید مورد توجه قرار داد آیه سوم است.
براساس آنچه در منابع شیعه و سنى139 روایت شده است پس از انتشار سخنان پیامبر در غدیر خم، شخصى به نام «جابربن نظر» یا «حارث بن النعمان الفهرى» نزد پیامبر آمد و عرض کرد:
«اى محمد از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهیم که جز خداى یگانه پروردگارى نیست و شهادت دهیم که تو پیامبر خدایى و نماز بخوانیم و روزه بداریم و حج انجام دهیم و زکات بپردازیم. اما به این حد راضى نگشتى و پسرعمویت را بر ما سرورى بخشیدى و گفتى: «هر که را من مولاى اویم، على مولاى او است». اکنون بگو این سخن را از پیش خود گفتى، یا از جانب خدا؟ پیامبر فرمود: «سوگند به آن که جز او خدایى نیست این مطلب از سوى خداوند است».
در این هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت در حالى که مى گفت: خدایا! اگر آنچه محمد مى گوید حق است پس سنگى بر ما ببار یا ما را به عذابى دردناک گرفتار کن. هنوز به اسب خود نرسیده بود که از جانب حق سنگى بر سرش بارید و او را بر زمین کوبید و جانش را بگرفت. آن گاه این آیه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِی الْمَعارِجِ»140 «پرسنده اى از عذاب واقع شونده اى پرسید که اختصاص به کافران دارد (و) آن را بازدارنده اى نیست. (و) از جانب خداوند صاحب درجات (و مراتب) است».
قرآن در این آیه لجاجت شخص مورد نظر را نکوهیده و آن را گونه اى از کفر قلمداد کرده که دربردارنده عذابى نابخشودنى است. بنابراین قرآن در این باره سه آموزه دارد:
1. الهى بودن جریان غدیر را تأیید مى کند.
2. برداشت امامت و رهبرى امام على علیه السلام از سخنان پیامبر را تأیید مى کند.
3. مخالفت و عناد با مسأله فوق را کفر و مستوجب عقاب معرفى مى کند. این همه خود نشانگر اهمیت و جایگاه عظیم مسأله امامت در کنار رسالت است.
سه. توضیح پیامبر
بهترین شارح و بیانگر مراد گوینده یک سخن خود اوست و چه حجتى قاطع تر از تفسیر و توضیح گوینده بر معنا و مراد او از کلامش؟ روایات متعددى در منابع شیعه و سنى وجود دارد که پیامبر صلى الله علیه و آله در برابر پرسش دیگران به توضیح مراد خویش از چگونگى ولایت امیرمؤمنان علیه السلام پرداخته اند.
اکنون به جهت اختصار به ذکر دو روایت بسنده مى کنیم:
3-1. حسین بن اسماعیل جرجانى به سند خود از پیامبر نقل مى کند که از آن حضرت در مورد معناى «من کنت مولاه على مولاه» پرسیدند. حضرتش پاسخ داد: خدا مولاى من است یعنى او بر من نسبت به خودم و تصرف در امورم اولولیت دارد و با وجود او من از خود اختیارى ندارم.141 من نیز مولاى مؤمنانم؛ یعنى به تصرف در امور آنان بر خودشان مقدم هستم و در عرض من آنان نباید از پیش خود کارى بکنند، و هر کس که من مولاى او و مقدم بر او از خودش مى باشم و با وجود من اختیارى از خود ندارد، پس على مولاى اوست و از نفس خودش بر او مقدم است و با وجود على نباید از پیش خود کارى کند».142
3-2. شیخ الاسلام حموینى آورده است که در روز غدیر وقتى پیامبر فرمودند: «من کنت مولاه فعلى مولاه…» سلمان برخاست و پرسید: اى رسول خدا! این چگونه ولایتى است؟ پیامبر فرمود: «ولایتى مانند ولایت من؛ هر کس که من نسبت به خودش بر او سزاوارترم پس على نیز بر او از خودش سزاوارتر است».143
چهار. قرائن و شواهد
4-1. معرفى ثقلین؛ چنان که گذشت پیامبر صلى الله علیه و آله در موارد متعددى به معرفى اهل بیت و تعیین راهبرد دائمى پیروى از قرآن و عترت پرداخته اند از جمله حضرتش در جریان غدیر فرمود: «انى تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتى»؛ «من در میان شما دو چیز گران بها به ودیعت مى گذارم: کتاب خدا و عترتم را». در اینجا پیامبر اهل بیت علیهم السلام را در کنار قرآن قرار داد و التزام به آن دو را راه نجات و رستگارى معرفى نمود و در رأس عترت طاهرین مسأله ولایت امام على علیه السلام را بیان نمود. این مسأله نشان مى دهد که ولایت امام على علیه السلام سرآغاز پیروى جدایى ناپذیر از قرآن و عترت است و این همان امامت و زعامت بلافصل آن حضرت در امور دینى و دنیایى است.
4-2. پیامبر در مقدمه سخن به مسأله ایفاى رسالت و اولویت خود بر مؤمنان انگشت گذارده و از مردم در این رابطه اقرار گرفتند؛ سپس بلافاصله موضوع ولایت امام على علیه السلام را طرح نمودند. این نشان مى دهد که نوع ولایت مطرح شده در اینجا از همان سنخ ولایت و اولویت پیامبر بر مؤمنان است که به موجب آن پیامبر خدا حق تقدم و تصرف بلامنازع در شئون دینى، سیاسى و اجتماعى مسلمانان را دارد.
4-3. اینکه پیامبر صلى الله علیه و آله پس از طرح ولایت على بن ابى طالب علیه السلام بى درنگ دست به دعا برداشته و بر تنها گذاشتن و یارى نکردن او نفرین مى فرستد، قرینه روشنى است بر اینکه ولایت مورد نظر از نوع ولایت زعامت و رهبرى است، نه چیزهایى مانند محبت و علاقه قلبى صرف، زیرا آنچه با اطاعت، نصرت و یارى همگانى جامعه تلازم دارد، پیشوایى و رهبرى امت است، نه امورى چون صرف محبت و علاقه قلبى.
4-4. اعلام همگانى؛ مسأله غدیر از عمومى ترین خطاب هاى پیامبر بوده است. زیرا:
اولاً، آن حضرت مکانى پیش از جدا شدن و انشعاب مسافران را انتخاب کرد تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند.
ثانیا، دستور داد به کسانى که از آن مکان گذشته بودند خبر داده شود که برگردند و براى کسانى که هم عقب مانده بودند بمانند تا از راه برسند.
ثالثا، دستور داد شاهدان به غایبان اطلاع دهند و این خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند.
این همه دلالت بر این دارد که مسأله مورد نظر براى امت اسلامى بسیار مهم و حیاتى بوده است. این در شرایط آخر عمر پیامبر صلى الله علیه و آله که همه احکام و عقاید دینى بیان شده، با هیچ چیز سازگار نیست جز با مسأله امامت و خلافت که بدون اعلام صریح و قاطع آن براى عموم، استمرار خط رسالت گرفتار مشکل خواهد بود و دین ناقص خواهد ماند. اگر چنین نباشد آیا عاقلانه است که پیشواى بزرگ مسلمانان در آخرین سخنرانى عمومى خود براى جمعیت باشکوه حج گزاران، در آن گرماى سوزان مسافران خسته و کوفته را گرد آورد و با این تأکیدات با آنان سخن بگوید و از همه آنچه گذشت معنا و مقصودى کمتر از تعیین تکلیف آینده مسلمانان و ارائه راهبردى جهت حفظ سلامت و صیانت دینى و رهبرى دینى امت داشته باشد و مثلاً صرفا در پى اعلام دوستى و محبت حضرت على علیه السلام باشد.
4-5. چنان که در بحث از آیه اکمال گذشت، پیامبر صلى الله علیه و آله پس از اعلام ولایت امیرمؤمنان فرمود: «الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من».144
نکته مهم در این جا این است که:
اولاً چه معنایى از ولایت غیر از امامت که استمرار خط رسالت و تداوم آن است با اکمال دین سازگار است؟ افزون بر آن اگر معناى دیگر مانند ولایت محبت در نظر باشد دیگر قید «بعد از من» زاید است زیرا محبت حضرت على علیه السلام مقید به زمان پس از رحلت پیامبر نیست. معنا ندارد منظور پیامبر را این بگیریم که بعد از رحلت من، على را دوست بدارید! زیرا محبت على با حیات پیامبر قابل جمع است و تنها رهبرى امام على علیه السلام است که پس از آن حضرت مورد نظر است زیرا در یک زمان وجود دو پیشوا در عرض هم ممکن نیست.
4-6. پس از این واقعه پیامبر فرمود: «مرا مبارک باد گویید! خداى تعالى مرا نبوت عطا فرمود و اهل بیتم را امامت».145
4-7. پس از سخنان پیامبر مردم با حضرت على علیه السلام بیعت کردند به طورى که سرور و شادمانى و مبارک باد گویى و بیعت سه روز به طول انجامید146. افزون بر عموم مردم سرکردگانى چون ابوبکر، عمر و عثمان و… با آن حضرت بیعت کردند. عمربن الخطاب در بیعت با آن حضرت گفت: «هنیئا لک یابن ابى طالب اصبحت و امسیت مولاى و مولى کل مؤمن و مؤمنه»147.
نکته اساسى در اینجا این است که بیعت با هیچ معنایى جز خلافت و اولویت سازگار نیست و سخنان کسانى چون ابوبکر و عمر در این بیعت نیز به همین معنا قابل حمل است.
4-8. همه حاضران از خطابه پیامبر مسئله امامت و پیشوایى حضرت على علیه السلام را فهمیدند و بلافاصله حسان بن ثابت انصارى از پیامبر اجازه گرفت و اشعارى زیبا سرود که در یکى از ابیات آن مى گوید:
فقال له قم یا على! فاننى
رضیتک من بعدى اماما و هادیا
پیامبر(ص) رو به على(ع) فرمود:
«اى على، برخیز! همانا مى خواهم که پس از من تو امام و راهنماى امت باشى»
ذکر این نکته بایسته است که:
اولاً، «تقریر»؛ یعنى سکوت و عدم مخالفت پیامبر در برابر یک سخن یا رفتار نزد همه مسلمانان حجت و جز سنت است. بنابراین اگر مسئله غدیر معنایى غیر از امامت داشت چرا پیامبر سخنان حسان بن ثابت را نفى نکردند، بلکه تأیید کرده او را تشویق فرمود.
ثانیا، این مسأله نشان مى دهد که دیگران هم دقیقا همین معنا را از واقعه غدیر فهمیده اند. اگر چنین نبود اعتراض نکردند که منظور پیامبر امامت و هدایت امت نبوده است.
در بسیارى از سخنان دیگر صحابه نیز همین معنا نمودار است و حتى مخالفان ولایت امیرمؤمنان علیه السلام نیز همین برداشت را داشته اند. نمونه آن در ماجراى حارث بن نعمان فهرى بیان شد.
4-9. امیرمؤمنان علیه السلام، ائمه اطهار علیهم السلام و برخى از دیگر صحابه و تابعین در اثبات امامت بارها به حدیث غدیر استناد کرده اند.148
قرائن و مستندات دیگرى نیز در دلالت حدیث غدیر بر ولایت امامت وجود دارد که رعایت اختصار ما را از بررسى آنها معذور مى دارد.149

اهل سنت و غدیرخم
پرسش 22 . آیا اهل سنت مسأله غدیر را قبول دارند؟ اگر قبول دارند آن را چگونه توجیه مى کنند و چه پاسخى براى آن وجود دارد؟
با توجه به تواتر احادیث مرتبط به غدیر و نقل بسیار فراوان آن در منابع روایى، تاریخى، تفسیرى و حتى ادبى فرق و مذاهب مختلف اسلامى جاى هیچ گونه تردید در آن وجود ندارد. از همین رو غالب قریب به اتفاق اهل سنت نسبت به واقعه غدیر دیدگاه مثبتى داشته و به انکار آن نمى پردازند. آنچه آنان را گرفتار دشوارى کرده است چگونگى توجیه و تفسیر آن براساس مبانى و پیش انگاره هایشان در باب امامت است. این مسأله باعث شده است که آنان به تکاپوهاى سختى افتند و دست به دامان توجیهات گوناگون و متنوعى گردند. علیرغم همه این تکاپوها هنوز نتوانسته اند در برابر دلالت صریح و آشکار سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله مبنى بر ولایت و امامت حضرت على علیه السلام توجیه خردپذیر و معقول دیگرى ارائه کنند. این مسأله باعث شده است که بسیارى از عالمان سنى دلالت سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله بر امامت و خلافت حضرت على علیه السلام و یا معنایى نزدیک آن را بپذیرند. برخى از این گروه عبارتند از:
1. شمس الدین سبط ابن الجوزى در تذکره الخواص ص 18
2. کمال الدین ابن طلحه شافعى در مطالب السؤول ص 16.
3. ابوعبدالله الشافعى در کفایه الطالب ص 658 و…
در عین حال برخى از ایشان کوشیده اند در عین پذیرش چنین حالتى توجیهاتى ارائه کنند که با خلافت و پیشوایى دیگر خلفا نیز سازگار افتد.
اینک به بیان پاره اى از مهم ترین و رایج ترین این توجیهات مى پردازیم:
یک. بیان افضلیت و برترى امام على علیه السلام
برخى از معتزله مانند شیخ ابوالقاسم بلخى و ابن ابى الحدید بر آنند که مقصود پیامبر صرفا بیان احق، افضل و سزاوارتر بودن حضرت على علیه السلام براى حکومت است، نه نصب آن حضرت بر این منصب150.
نقد:
1. تعابیرى که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در غدیر خم و در جاهاى دیگر به کار برده اند به صراحت بر نصب آن حضرت بر امامت دلالت دارد. مثلاً:
«من کنت مولاه فعلى مولاه؛ ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»151؛ «..همانا این شخص علیه السلام برادر و وصى و جانشین من در میان شماست، پس به او گوش فرا دهید و فرمانش را اجابت کنید».
«یا على انت الامام و الخلیفه بعدى»152؛ «اى على! تو امام و جانشین پس از من هستى».
«ان علیا امام اولیائى»153؛ «على امام دوستان من است».
«امام من آمن بى»؛ «همانا تو پیشواى کسانى هستى که به من ایمان آورده اند».
امثال این عبارات هرگز با چنین توجیهى سازگار نیست. جالب آن که ابن ابى الحدید خود به چنین مشکلى اشاره نموده و سرانجام مى نویسد: «اصل نصوص بر ادعاى شیعه ظاهر است»154.
2. استناد امیرمؤمنان و دیگر ائمه و حضرت صدیقه طاهره و بزرگانى از صحابه چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و… به حادثه غدیر در مورد اثبات امامت و خلافت امام على علیه السلام با برترى صرف و بدون نصب بر امامت سازگارى ندارد.
3. امیرمؤمنان بارها از حق مسلم خویش در خلافت سخن گفته و از غصب آن توسط دیگران به درگاه الهى شکایت برده است.155
چنین چیزى در صورتى صحیح مى نماید که آن حضرت بر خلافت نصب گردیده باشند.
4. امامت مرجعیت دینى است، نه صرف رهبرى سیاسى که بتوان آن را به هر کسى واگذار نمود، بلکه نیاز به ویژگى ها و شرایط خاص خود دارد که تشخیص و تعیین آن جز از جانب مرجعى الهى امکان پذیر نیست. این ویژگى امامت با صرف بیان برترى بدون تعیین سازگارى ندارد.
5. اسلام و شایسته سالارى؛ یکى از ارکان مهم در اندیشه اسلامى شایسته سالارى است. روایات شیعه و سنى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است:
«کسى که کارى از امور مسلمانان را بر عهده گیرد…»156 یا «کسى که کارى از امور مسلمانان را بر عهده کسى گذارد در صورتى که مى داند فرد مناسب ترى براى آن وجود دارد، که به کتاب خدا و سنت پیامبر داناتر است، به خدا و رسول او و همه مسلمانان خیانت کرده است»157.
بنابراین حتى اگر حدیث غدیر صرفا به برترى امیرمؤمنان دلالت داشته باشد، به استناد این حدیث پیشگامى دیگران در امامت و خلافت و هم سپردن امر امامت به دیگران خیانت به خدا و رسول و امت اسلامى است.
6. احادیث تفسیرکننده؛ چنان که گذشت پیامبر خود به توضیح مراد خویش از چگونگى ولایت امیرمؤمنان پرداخته اند با وجود آن هر گونه تفسیر و تاویل دیگرى از کلام پیامبر ناموجه و در اصطلاح اجتهاد در مقابل نص است، نه فهم و استنباط از آن.
دو. کاندیداتورى خلافت
گمانه دیگر آن است که مقصود پیامبر در واقعه غدیر خم معرفى امیرمؤمنان به عنوان کاندیداى مورد حمایت و علاقه آن حضرت است و لاجرم مسأله بار حقوقى و الزام شرعى ندارد. بنابراین دست دیگران براى کاندیدا شدن باز است و مردم نیز در گزینش یا عدم گزینش امام على علیه السلام براى خلافت آزادند و کنار گذاشتن ایشان هیچ منع شرعى ندارد.158
نقد:
1. اشکالاتى که بر انگاره پیشین وارد بود بر این گمانه نیز وارد است و هرگز نمى توان ظهور قاطع کلام پیامبر را بر صرف کاندیداتورىِ فاقد الزام شرعى تفسیر کرد. اگر مقصود پیامبر صرف اعلام کاندیداى مورد علاقه خود بود، استناد به اولویت شرعى خود و تقدم شرعى حکم خویش بر تصمیمات اشخاص در امور خود، و قرین سازى ولایت امیرمؤمنان بر چنین ولایت و اولویتى که از ولایت الهى مایه گرفته است بى جا بود.
2. حوادثى که در حاشیه واقعه غدیر رخ داده است با کاندیداتورى صرف سازگار نیست، از جمله این حوادث مسأله حارث بن نعمان فهرى است. آیا معرفى یک کاندیدا بدون نصب بر امامت و ولایت به معناى سرورى بخشیدن و موجب طلب مرگ مى شود؟ در چنین صورتى شخص مى تواند به دیگرى رأى دهد و از کاندیداى دیگر حمایتکنند. این مسأله و تصریح فرد یاد شده در گفتگو با پیامبر که پسر عموى خود را بر ما سرورى و برترى دادى به خوبى نشان مى دهد که فهم عمومى از این جریان نصب به امامت بوده است. افزون بر آن در هیچ موردى پیامبر چنین فهمى را تخطئه نکرده، بلکه آن را تقریر و تثبیت کرده اند.
3. به فرض ابتدا پیامبر امیرمؤمنان را به عنوان کاندیداى خلافت معرفى کرده باشند، لیکن در پى این رخداد بیعت با آن حضرت انجام گرفت و از جمله کسانى که در این بیعت شرکت آشکار نمودند ابوبکر و عمربن الخطاب بودند که ضمن بیعت به آن حضرت تبریک گفتند. بنابراین با وجود بیعت عمومى کاندیداتورى به انتخاب رسمى تبدیل شده و داراى الزام شرعى و اجتماعى شده است. لاجرم جانشینى بلافصل امام على به این وسیله تثبیت گردیده و هر حرکتى در جهت خلافت آن باشد نقض بیعت با ولىّ و امام مشروع است و در منطق قرآن بَغى تلقى مى شود.159

برای دیدن بخش دوم سوالات امام شناسی اینجا کلیک کنید.

===========

پی نوشت ها :


1. محمد معین، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 346-347، تهران، امیرکبیر، دهم، 1375 ش.

2. السعید الخورى الشرتونی اللبنانى، اقرب الموارد، ج 1، ص 19، قم، مکتبه للمرعشى 1403، نیز: لوئیس معلوف، المنجد فى اللغه و الاعلام، ص 17، بیروت، دارالمشرق، 1973 م.

3. همان، نیز بنگرید:
الف. ابن منظور، لسان العرب، ج 1، ص 215-213.
ب. الراغب الاصفهانى، المفردات فى غریب القرآن، ص 87، دمشق: دارالقلم، 1412 ق.
ج. مرکز فرهنگ و معارف قرآن، دایره المعارف قرآن کریم، ج 4، ص 219-220، قم: بوستان کتاب، 1385ش.

4. بنگرید:
الف. عبدالرحمن الایجى، المواقف، ص 345.
ب. مؤلفان، امامت پژوهى، ص 49-48.

5. بنگرید: عبدالرحمن ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ص 191، بیروت، دارالتعلم، 1978 م.

6. دکتر سید یحیى یثربى، فلسفه امامت با رویکرد فلسفى و عرفانى، ص 86 و 87، تهران؛ پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، اول، 1383.

7. همان، ص 88 و 89.

8. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: پرسش 5 و 27.

9. نگا: بقره2، آیه 124.

10. نگا: اصول کافى، روایات شماره 705، 706، 435.

11. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: امامت پژوهى، ص 101ـ 108.

12. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: پرسش 26.

13. احزاب33، آیه 40.

14. المتقى الهندى، کنزالعمال، ج 11، ص 607.

15. بنگرید: پرسش 1.

16. بنگرید: آل عمران3، آیه 20؛ مائده(5)، آیه 92 و 99؛ نحل(16)، آیه 35 و 82؛ رعد(13)، آیه 40؛ نور(24)، آیه 54؛ عنکبوت29، آیه 18 و…

17. نحل16، آیه 44.

18. نحل16، آیه 94.

19. بنگرید: مائده5، آیه 49 و 55؛ حشر(59)، آیه 7؛ نساء(4)، آیه 65؛ توبه (9)، آیه 6 و…

20. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: شهید مطهرى، وحى و نبوت، ص 44-40؛ همو، ختم نبوت؛ همو، خاتمیت، ص 60-27، قم و تهران: صدرا.

21. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. کتاب نقد، شماره 38، بهار 1385؛
ب. محمد الحق عارفى، خاتمیت و پرسش هاى نو، مشهد، دانشگاه علوم اسلامى رضوى، اول، 1386.

22. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: محمدتقى مصباح یزدى، راهنماشناسى، ص 408-410.

23. نگا: المیزان، ج 1، ص 274 – 275، ذیل آیه 124 سوره بقره.

24. مکتب تشیع سالنامه ش2، ق: شهید مطهرى، ولاء و ولایت ها، ص 71.

25. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. مصباح یزدى، راهنماشناسى، ص 408-410.
ب. شهید مطهرى، ولاء و ولایت ها، قم، صدرا.

26. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: امامت پژوهى، ص 60-52.

27. «خدا مى داند که رسالت خود را بر عهده چه کسى گذارد» ؛ انعام 6، آیه 124.

28. بنگرید پرسش 7.

29. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: على ربانى گلپایگانى، امامت در بینش اسلامى، ص 212-187.

30. بنگرید:
الف. ابویعلى محمدبن الحسین الفراء المنیع، الاحکام السلطانیه، ص 20.
ب. تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص 233.

31. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: دیوید هلد، مدل هاى دموکراسى، ترجمه: عباس مخبر.

32. الامام احمدبن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 132، بیروت، دارصادر، 1498.

33. «یابن ابیطالب لک ولاء امتى فان ولوک فى عافیه و اجمعوا علیک بالرضا فقم بامرهم والا فدعهم و ما هم فیه». کشف المحجه، ابن طاووس، ص 180.

34. ابویعلى محمدبن الحسین الفراء الحنبلى، الاحکام السلطانیه، ص 20.

35. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: حمیدرضا شاکرین، حکومت دینى، ص 35-24، قم: معارف، چهارم، 1385.

36. بقره2، آیه 124.

37. اصول کافى، ج 1، ص 175 و ج 2، ص 178.

38. مائده 5، آیه 67. در شأن نزول آیه بنگرید:
الف. الغدیر، ج 1، ص 223-214.
ب. غایه المرام، ج 3، ص 327-320.
ج. مجمع البیان، ج 3، ص 223.
د. الدرالمنثور، ج 3، ص 109.

39. مائده 5، آیه 3.

40. اسراء 17، آیه 71.

41. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: على ربانى گلپایگانى، امامت در بینش اسلامى، ص 41-37.

42. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج 9، ص -177 398، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
ب. علامه سید محمدحسین حسینى طهرانى، امام شناسى، ج 17-1، مشهد: انتشارات علامه طباطبائى.
ج. عبداللّه مسعودى، محسن اراکى، حوار فى الامامه، قم: مجمع جهانى اهل بیت، اول، 1386.

43. جهت آگاهى بیشتر رجوع کنید به پاسخ پرسش 15.

44. مائده 5، آیه 55.

45. معناى کلمه زکات اعم از زکات واجب و مستحب است و کاربرد آن در این آیه در مورد زکات مستحبى یعنى صدقه است.

46. بنگرید: عبدالحسین احمد الامینى النجفى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 2، ص 52 و 53، تهران، دارالکتب الاسلامیه.

47. مائده 5، آیه 55.

48. متضافر؛ خبرى را گویند که نقل کننده آن متعدد باشد ولى به حد تواتر نرسد.

49. بنگرید: پیام قرآن، ج 9، ص 204.

50. الغدیر، ج 2، ص 58.
51. بنگرید: کتاب هاى تفسیرى از جمله: تفسیر روح المعانى، کفایه الطالب و…

52. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: امامت پژوهى، ص 274-272.

53. الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570.

54. ابوالحسن على بن عبدالواحد، ابن اثیر، النهایه فى غریب الحدیث و الاثر، ج 5، ص 227.

55. اسماعیل بن حماد، الجوهرى، الصحاح فى اللغه، تحقیق احمدبن عبدالغفور عطار، بیروت، دارالعلم للملایین، ج 6، ص 2528.

56. معجم مقاییس اللغه، ج 6، ص 141.

57. منافقون 63، آیه 8.

58. علامه امینى در الغدیر، ج 3، ص 167-163 بیست مورد از این گونه استعمالات در قرآن را گردآورده است.

59. جار الله محمودبن عمر زمخشرى، الکشاف عن حقائق غوامض القرآن، ج 1، ص 649، تهران، ناصر خسرو، 1406 ق.

60. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان، ج 4-3، ص 326، تهران، ناصر خسرو، دهم، 1416 ق.

61. سید ابوالحسن شرف الدین موسوى، المراجعات، مراجعه 42، ص 164، تهران، بعثت.

62. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: امامت پژوهى، ص 291-289.

63. بنگرید: امامت و رهبرى، ص 180 و 182، قم، صدرا.

64. سیف الدین آمدى، غایه المرام، ص 108، ح 16.

65. همان، ح 17.

66. بنگرید: الغدیر، ج 1، ص 195 و 196.

67. جهت آگاهى بیشتر بنگرید:
الف. پیام قرآن، ج 9، ص 213-207.
ب. امامت پژوهى، ص 298-287.

68. نساء4، آیه 59.

69. نهج البلاغه، حکمت 165، ح 4، ص 41.

70. فخر رازى، التفسیر الکبیر، ج 10، ص 144.

71. عنکبوت29، آیه 8.

72. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: علامه طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 4، ص 412-416، تهران، دارالکتب الاسلامیه.

73. بنگرید: فخررازى، التفسیر الکبیر، ج 1، ص 144. دارالحیاه التراث العربى، بیروت، لبنان.

74. بنگرید: امامت پژوهى، ص 257.

75. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: ابوطالب تجلیل، براهین اصول المعارف الالهیه والعقائد الحقه للأمامیه، ص 244 – 249.

76. همان.

77. امامت پژوهى، ص 258.

78. بنگرید: علامه محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 30، ص 355، قم: دارالفقه للطباعه والنشر، چاپ اول، 1379.

79. در توضیح مفاد این آیه و چگونگى انطباق آن بر حضرت على علیه السلام بنگرید: علامه سیدمحمد حسین حسینى طهرانى، امام شناسى، ج 3، ص 141 ـ 224، مشهد: علامه طباطبایى، چاپ سوم، 1418ق.

80. مائده5، آیه 67.

81. مکارم، پیام قرآن، ج 9، ص 182-181.

82. مائده5، آیه 67.

83. مائده 5، آیه 67.

84. مائده 5، آیه 3.

85. علامه امینى در الغدیر، ج 1، ص 230-238 از منابع متعدد اهل سنت نزول آیه در واقعه غدیر را نقل نموده است.

86. الغدیر، ج 1، ص 231.

87. بنگرید: آل عمران3، آیه 61 و 100، بقره(2)، آیه 109 و 217، صف(61)، آیه 9 و 10.

88. بنگرید: شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 148-117.

89. بنگرید: علامه سید محمد حسین حسینى طهرانى، امام شناسى، ج 8، ص 38 – 43.

90. انسان 76، آیه 8.

91. احزاب 33، آیه 33.

92. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: شهید مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 886-852، و ج 25، ص 193-185 و 302-288.

93. بنگرید: پاسخ پرسش 21.

94. در منابع تاریخى آمده است که چون سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را نزد یزید آوردند در ضمن اشعارى چنین گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل [بنى]هاشم چند روزى با حکومت بازى کردند و هر چه بود بازى هاى سیاسى بود و نه خبرى از آسمان آمده و نه وحیى نازل شده بود.
میرزا محمد تقى لسان الملک، ناسخ التواریخ، ج 6، ص 339، قم: محمدى، بى چا، بى تا.

95. مائده 5، آیه 6.

96. بنگرید: امام خمینى، کشف الاسرار، ص 120-112، تهران، نشر.

97. عبدالرحمن احمد، البکرى، من حیاه الخلیفه عمربن الخطاب، صص 101ـ107.

98. «و او [ پیامبر] از سر هوس سخن نمى گوید، سخن او جز آنچه وحى مى شود نیست» نجم 53، آیات 3 و 4.

99. بنگرید: شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 160-152.

100. بحارالانوار، ج 8، ص 10 و ج 23، ص 76.

101. کنزالعمال، ص 464.

102. بحارالانوار، ج 23، ص 88.

103. نور الثقلین، ج 4، ص 104.

104. اصول کافى، ج 1، ص 376.

105. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: محمدمحمدى رى شهرى، میزان الحکمه، با ترجمه فارسى، ج 1، ص -206 238، قم، دارالحدیث، ویرایش سوم، 1377 ه.ش.

106. اصول کافى، ج 1، کتاب الحجه، باب نادر جامع، فى فضل الامام و صفاته، ج 1، صص 290-283، تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام.

107. بنگرید: شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 102 و 104 ؛ نیز: بحارالانوار، ج 9، ص 271.

108. بنگرید: الغدیر، ج 1، ص 246-239.

109. «ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فاسمعوا له و اطیعوا». تاریخ طبرى، ج 2، ص 62 و 63، کامل ابن اثیر.

110. اهل سنت این روایت را قبول دارند اما مى گویند متواتر نیست ولى علامه میرحامد حسین لکنهوى تواتر آن را اثبات کرده است. بنگرید: شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 106 – 109.

111. شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 100 و 101.

112. شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص 100 و 101.

113. همان، ص 102.

114. فرائد المسطین، ج 2، ص 312.
جهت آگاهى بیشتر بنگرید: پرسش 28.

115. شیخ سلیمان بن ابراهیم القندوزى الحنفى، ینابیع الموده، تحقیق سید على جمال اشرف الحسینى، ج 1، ص 11، الطبقه الاولى1416، دارالاسوه.

116. همان، ج 2، ص 309.

117. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: محمدى الریشهرى، موسوعه الامام على بن ابیطالب، ج 2، قم: دارالحدیث.

118. در کتاب براهین اصول المعارف الالهیه و العقائد الحقه للامامیه، نگاشته ابوطالب تجلیل، ص 334-339، 65 سند از منابع اهل سنت در رابطه با این حدیث ذکر گردیده است.

119. ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص 90.

120. آیه اللّه مکارم شیرازى، فاطمه الزهرا، ص 75.

121. آیه اللّه مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج 9، ص 75 و 76.

122. الصواعق المحرقه، ص 149.

123. آیه اللّه مکارم شیرازى، همان.

124. فیض الغدیر، ج 2، ص 174.

125. بنگرید: على اصغر رضوانى، شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، ج 2، ص 95 ـ 118.

126. فرائد السمطین، ج 1، ص 317. نیز بنگرید: پرسش 28.

127. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: على اصغر رضوانى، شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، ص 118-114.

128. مائده5، آیه 67.

129. «همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و بر آنان از خودشان اولى مى باشم. پس هر که را مولا منم على مولاى اوست».

130. «خدایا! دوستى گزین با هر که او [ على] را دوست دارد و دشمن دار هر که او را دشمن دارد؛ دوستش دار آنکه با او دوستى ورزد و خشمگین باش از آنکه به او خشم مى ورزد؛ یارى کن آنکه او را یارى کند و خوار گردان آنکه او را تنها گذارد و به او پشت کند؛ و حق را همپاى او بپادار».

131. الغدیر، ج 1، ص 272.

132. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: الغدیر، ج 2، صص 34 – 39.ترجمه:در غدیر خم پیامبر مسلمانان را ندا مى کرد؛ پس بشنو آواى پیغمبر را!حضرتش گفتا:مولا و ولى شما کیست؟ به اتفاق گفتند: خدایت مولاى ما و تو خود ولى مایى و کسى از آن نمى پیچد.آنگاه به علىع فرمود:اى على برخیز! همانا مى خواهم که پس از من تو امام و راهنماى امت باشى!سپس به مردم گفت:هر که را مولا منم این على مولاى اوست؛ بر شماست که او را پیروانى راستین باشید.و در آخر دعا کرد:خدایا! دوست دار آنکه على را دوست دارد و دشمن بدار آنکه با او دشمنى ورزد.
133. على اکبر قرشى، خاندان وحى، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چاپ اول 1368، ص 152 ـ 157.

134. الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570.

135. ابن اثیر، ابوالحسن على بن عبدالواحد، النهایه فى غریب الحدیث و الاثر، ج 5، ص 227.

136. الجوهرى، اسماعیل بن حماد، الصحاح فى اللغه العرب، تحقیق احمدبن عبدالغفورعطار، بیروت، دارالعلم للملایین، ج 6، ص 2528.

137. معجم مقاییس اللغه، ج 6، ص 141.

138. بنگرید پرسش هاى 13 و 14.

139. علامه امینى، در کتاب الغدیر 30 مورد از منابع اهل سنت را در این رابطه بررسى و معرفى کرده است. بنگرید: الغدیر، ج 1، ص 246-239.

140. معارج70، آیات 3-1.

141. مراد در اینجا اختیار تشریعى است، یعنى برخلاف دستور او مجاز به تصرف در امور نیستم و تنها باید اوامر او را پیروى کنم.

142. شمس الاخبار، ص 38، به نقل از: صلوه العارفین؛ الغدیر، ج 1، ص 386.

143. «ولاء کولاى، من کنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه»، الغدیر، ج 1، ص 387.
جهت آگاهى بیشتر بنگرید: همان، ص 390-386.

144. در این جا باید توجه داشت که حتى اگر کسى نزول آیه اکمال را در رابطه با واقعه غدیر نپذیرد، خود سخن پیامبر در این باره که ولایت امام على را اکمال دین معرفى مى کند دلیل روشنى بر مقصود آن حضرت از ولایت امامت و زعامت است.

145. بنگرید: الغدیر، ج 1، ص 274.

146. الغدیر، ج 1، ص 283-269.

147. الغدیر، ج 1، ص 272.

148. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: پرسش 25.

149. جهت آگاهى بیشتر بنگرید: الغدیر، ج 1، ص 411-362.

150. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 297-296، بیروت، داراحیاء التراث العربى ؛ محمدحسن قدردان قراملکى، امامت على و توجیه هاى مخالفان، مقاله فصلنامه قبسات، ش 45، پائیز 1386.

151. الغدیر، ج 2، ص 279.

152. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج 2، ص 42 و 43، بیروت: دارالفکر، 1421ق.

153. السید ابن طاووس الحسنى، التحصین، ص 563 ؛ الغدیر، ج 3، ص 118 و 119.

154. همان، ج 9، ص 307.

155. بنگرید: نهج البلاغه، خ 3 و 74؛ نیز: شرح ابن ابى الحدید، ج 9، ص 306.

156. «من تقدم على قوم من المسلمین و هو یرى ان فیهم من هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمین» ؛ (الغدیر، ج 8، ص 291، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ شش، 1374، نیز: شهید الباقلانى، ص 190).

157. «من استعمل عاملا من المسلمین و هو یعلم ان فیهم اولى بذلک منه و اعلم بکتاب الله و سنته نبیه فقد خان الله و رسوله و جمیع المسلمین». همان.

158. احمد قبانچى، خلافه الامام على بالنص ام بالنصب، ص 11، 13، 14، 40، 136، قم، منشور سیدى، 2004 م.

159. در این زمینه جهات دیگرى نیز نقل شده است که در پرسش هاى بعدى مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

1
پرسش و پاسخ

avatar
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین محبوب ترین
اطلاع از
دکمه بازگشت به بالا
بستن